{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت³⁰ | اون مال منه

سه روز گذشته بود. سه روزی که خورشید در آسمان طلوع می‌کرد، اما برای جونکوک، تنها تاریکی بود که معنا داشت. عمارتِ باشکوه، که زمانی نمادِ قدرت و آرامش بود، حالا شبیه به یک قلعه‌یِ نفرین‌شده به نظر می‌رسید. بویِ دودِ سیگار، بویِ خونِ خشک‌شده‌یِ اتاق‌هایِ بازجویی و بویِ سنگینیِ ناامیدی، تمامِ فضا را پر کرده بود.
جونکوک در اتاقِ کارش نشسته بود. تمامِ کاغذها، نقشه‌ها و گزارش‌هایِ امنیتی روی زمین ریخته شده بودند. او نه شبیه به یک پادشاه، بلکه شبیه به یک اسیر بود که زنجیرهایِ ذهنی‌اش را به تماشایِ دیوارها دوخته بود. چشمانش که زمانی با هوش و تدبیر می‌درخشید، حالا به سفیدیِ خشم و سیاهیِ بی‌خوابی می‌زد. او حتی غذا نمی‌خورد؛ انگار که هر لقمه‌ای که در دهانش می‌گذاشت، طعمِ خاک و شکست می‌داد.
در حالی که جونکوک در مرزِ بینِ بیداری و یک کابوسِ مداوم بود، تهیونگ و کیان در راهرویِ جلویی، با قدم‌هایِ سنگین و کُند، به سمتِ اتاقِ او حرکت می‌کردند. هر دو هنوز از درگیریِ آن شب زخمی بودند؛ کیان بازویِ چپش را با یک باندِ سفید بسته بود و تهیونگ با چشمانی که از خستگی و شرمِ از دست دادنِ هدف، گود رفته بود، راه می‌رفت.
«فکر می‌کنی چیزی پیدا کنیم؟» کیان با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، پرسید.
تهیونگ نگاهی به درِ بسته کرد و با لحنی سرد و بی‌روح پاسخ داد: «باید چیزی پیدا کنیم، کیان. اگه نتونیم، اون… اون دیگه فقط یه اسم نیست، یه زخمِ همیشگی رویِ این خاندان میشه. جونکوک اگه نتونه پیداش کنه، خودش رو نابود می‌کنه.»
آن‌ها وارد اتاق شدند. جونکوک حتی سرش را بلند نکرد. او فقط به شالِ سفیدِ «ات» که حالا مثلِ یک مومیه مقدس رویِ میزِ کارش قرار داشت، خیره شده بود.
تهیونگ یک پوشه‌یِ سیاه را روی میز کوبید. صدایِ برخوردِ کاغذها، مثلِ شلیکِ گلوله در سکوتِ مرگبارِ اتاق پیچید. جونکوک حتی پلک هم نزد.
«جونکوک…» تهیونگ با صدایی که سعی می‌کرد لرزشِ خود را پنهان کند، گفت. «ما تونستیم به یه چیزی برسیم. یه چیزی که از اون شب باقی مونده بود.»
جونکوک به آرامی سرش را بالا آورد. نگاهش چنان سرد و تیز بود که تهیونگ برای لحظه‌ای احساس کرد هوا دورِ سرش منجمد شده است.
«چی؟» صدای جونکوک خش‌دار و بم بود، مثلِ صدایِ کشیده شدنِ سنگ روی سنگ.
کیان جلو آمد و پوشه را باز کرد: «ما دوربین‌هایِ مخفیِ یک انبارِ قدیمی در نزدیکیِ بندر رو بازبینی کردیم. اون‌ها فکر می‌کردن چون از مسیرِ اصلیِ جاده نرفتند، ردشون گم میشه. اما یکی از ماشین‌ها، در حالی که داشت از اون منطقه خارج می‌شد، از جلویِ یکی از سنسورهایِ حرکتیِ یه شرکتِ حمل‌ونقلِ بی‌ربط رد شده. ما تونستیم پلاک رو تشخیص بدیم.»
جونکوک با بی‌میلی به پوشه نگاه کرد. «پلاک؟ پلاک که چیزی نیست. من یه ارتش دارم که کلِ شهر رو زیرِ پا می‌ذاره، اگه پلاک برام مهم بود، تا الان کلِ اون منطقه رو خاکستر کرده بودم.»
تهیونگ با جدیت ادامه داد: «مسئله پلاک نیست، اون ماشین متعلق به یه شرکتِ صوریه که هیچ سوابقی نداره، اما… ما متوجه شدیم که اون ماشین، دقیقاً سه ساعت بعد از ربوده شدنِ “ات”، وارد یه منطقه‌یِ ممنوعه در شمالِ شهر شده؛ منطقه‌ای که تحتِ کنترلِ هیچ‌کس نیست. اونجا، یه منطقه مِتروکه‌یِ صنعتیه که سال‌هاست از فعالیت افتاده.»
جونکوک برای اولین بار، در چشمانش برقی از امیدِ تلخ دید. امیدی که بیشتر به ترس شباهت داشت. او بلند شد.به سمتِ پنجره رفت و به تاریکیِ شهر خیره شد.
«شمال…» او زیرِ لب زمزمه کرد. «اون‌ها اونجا نیستن، اونا فقط دارن بازی می‌کنن. دارن من رو به سمتِ یه تله می‌برن.»
او برگشت و با فریادی که دوباره سکوتِ اتاق را در هم شکست، رو به کیان و تهیونگ کرد: «پس منتظر چی هستید؟! چرا هنوز اینجا وایسادین؟! اگه اون منطقه حتی یه ذره شک داشته باشه، همه رو بفرستید اونجا! من نمی‌خوام گزارشِ موفقیت بشنوم، من می‌خوام اون رو توی آغوشم داشته باشم! اگه تا فردا صبح پیداش نکنید… قسم می‌خورم، این بار دیگه کسی رو مثلِ اون دونگ-هو نگه نمی‌دارم که شکنجه کنه، کلِ این شهر رو با آدم‌هاش دفن می‌کنم!»
او دوباره به سمتِ میز برگشت و با دستانی که از خشم می‌لرزید، شالِ سفید را چنگ زد. او در میانه‌یِ آن آشوب و جستجویِ بی‌سرانجام، تنها چیزهایی را می‌دید که از «ات» باقی مانده بود: بویِ عطرِ او، رنگِ سفیدِ شال، و سکوتِ ویرانگرِ اتاق.
او هنوز نمی‌دانست که این سرنخ، یا شروعِ یک نجات است، یا آغازِ آخرین بازیِ مرگبارِ او.
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۶)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³¹ | اون مال منهبارانِ تندی در من...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³² | سقوط در آغوشِ خونجونکوک دیگر...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁹ | اون مال منهصدایِ قدم‌هایِ سن...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁸ | اون مال منهدستِ جونکوک رویِ ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁹ | اون مال منهمراسم عروسی بالاخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط