{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#هوس_خان👑

#هوس_خان👑
#پارت136



سرش روی تخت فشار دادم تا صداش بیرون نره و شروع کردم
هر چقدر میخواستم به این دختر به خودم یه فرصت دوباره بدم اون کاری می‌کرد که منو بیشتر عصبانی کنه

با تمام عصبانیتم داشتم عقب و جلو می کردم نمیدونم چقدر گذشت چقدر حالم خراب بود چقدر ناله کرد و چند بار من تنش و زیر و رو کردم و رد انگشتام که روی پشتش جا خشک کرده بود که بالاخره به اوج رسیدم و توی وجودش ارضا شدم
بی حال کنارش روی تخت افتادم که اون رو تختی روی تنش کشید و به سقف خیره شد
یا همون بی‌حالی خودمو بهش نزدیک تر کردم و گفتم
نمیخوام قرصی چیزی بخوری
می خوام هرچه زودتر بچه دار بشیم هر وقت خبر حامله بودنتو بهم دادی منم خبر خوب بهت میدم
خبری که میدونم خوشحالت میکنه

کمی بهم نگاه کرد اما بی اعتنا به من و حرفم بهم پشت کرد
احساس بدی داشتم اما من تصمیمم و گرفته بودم
فقط باید یه بچه میومد تا بتونیم از اینجا بریم و من یه زندگی هر چند اجبار اما جدیدی روشروع کنم.
مهتاب باید کنار می اومد با من با حال و روزم چون اون منو انتخاب کرده بود نه من اونو
من داشتم از خیلی چیزا میگذشتم تا بتونم کنار این دختر دوام بیارم باید اونم بخاطر من کاری میکرد



🌹🍁
@romankhanzadehh
😻☝️
دیدگاه ها (۱)

#هوس_خان👑#پارت137 صبح که بیدار شدم مهتاب و آماده جلوی آینه د...

#هوس_خان👑#پارت138 لباس عوض کردم کنار پنجره نشستم و به عادت د...

#هوس_خان👑#پارت135 روی تنش خیمه زدم و گفتم ببین دختر خوب من و...

#هوس_خان👑#پارت134 به قدری از این خبر خوشحال شده بود که خودم...

Red Covenant(part 1)

﴿ فصل 1قسمت10 ﴾ از زبان آنیا باورم نمیشد اون تفنگ داشته باش...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط