«bloody shadows»
«bloody shadows»
(سایه های خونی)
part 35/
نور کمرنگ صبح از پنجرههای بزرگ آشپزخانه میتابید و روی سطح میز چوبی مینشست.
خانم تسو، با همون آرامش همیشگیش، شربت پرتقال را در لیوان آقای مایکل میریخت؛ صدای برخورد یخها با لیوان تنها صدایی بود که سکوت صبحگاهی را میشکست.
میرا، کمی آنطرفتر، سوهانی در دست داشت و بیتفاوت به ناخنهایش میکشید؛ اما هر از گاهی، نگاه طلبکار و کنجکاوش، بیآنکه سرش را بالا بیاورد، به سمت الیویا میچرخید.
الیویا با چهرهای که آمیزهای از نگرانی و عصبانیت بود، سر میز نشست، بدون آنکه چیزی بگوید، و نگاهش را به پدرش دوخت — منتظر بود، منتظر جملهای که بالاخره ماجرای دیشب را روشن کند.
آقای مایکل، با چهرهای خسته و چشمانی که انگار شب قبل را نخوابیده بود، سرانجام لب باز کرد؛ صدایش گرفته و آرام بود، اما وزن حرفهایش را نمی شد پنهان کرد.
«توی این یک ساعت که فکر کردم، تنها کسی که به ذهنم رسید، یه دوست قدیمی بود که همیشه بهش اعتماد داشتم... آقای هولدر.»
الیویا آرنجش را روی میز گذاشت و سرش کمی خم شد؛ دستش را به پیشانیاش کشید، انگار میخواست با این حرکت، عصبانیتی که داشت بالا میآمد را عقب براند.
«چرا از پدر جکسون کمک نگرفتی؟ اون که آشنای نزدیکه، تازه شرکت رو هم باهم اداره میکنین. کمک گرفتن از یه دوستی که سالهاست ندیدیش، یهکم نگرانکنندهست. تازه یه شرکت مثل ما، برای شریک شدن با یه آدم جدید نیاز به بررسی بیشتری داره.»
آقای مایکل نفس عمیقی کشید. «فیلیپ انگار تو یه مشکلی گیر کرده، این روزها سرش خیلی شلوغه، نتونست قبول کنه.»
مکثی کرد، و بعد ادامه داد: «امشب هم آقای هولدر برای شراکت، ما رو به یه شام خانوادگی دعوت کرده. خیلی خانوادهی متشخص و اشرافیای هستن...«
نگاهی به الیویا انداخت.
«غروب چندتا استایلیست میان خونه، لباس و جواهرات میارن تا مناسبترینشو انتخاب کنی. حالا که سهام داره ورشکست میشه، فکر نکنن دارن با آدمهای بیارزش شریک میشن.»
_ _ _ _
الیویا با دستان جکسون که پشت سرش بود و چشمانش را پوشانده بود، در حالی که لبخندی پر از ذوق روی لبهای جکسون نشسته بود، به سمت ساحل هدایت شد.
الیویا: «خوب، رسیدیم؟»
جکسون دستش را از روی چشمان الیویا برداشت. مقابلشان، کابین تعویض ساحلی کوچکی بود.
دیوار چوبی کابین پر بود از صدفهای کوچک و برگهای خشکشدهای که با گذر زمان به رنگهای خاکستری و کرم درآمده بودند و به شکل نامنظمی به تختهها چسبیده بودند.
از سقف چوبی کابین، چند تکه شیشهی دریایی صیقلخورده، به رنگ آبی و سبز کمرنگ، از نخهای نازک آویزان بودند و با هر نسیمی که از شکاف در میآمد، بهآرامی میچرخیدند و صدای خفیفی مثل زنگوله میدادند.
بوی نمک و چوب کهنه در فضا پیچیده بود؛ همان بویی که فقط در کابینهای کنار ساحل پیدا میشود.
بعد چند دقیقه، در کابین باز شد و الیویا بیرون آمد؛ با شورت و سوتین سادهای که رنگ آبیاش با آسمان بیابر همرنگ بود. موهایش را پشت سرش جمع کرده بود و لبخندی خجالتزده روی لبهایش نشسته بود.
جکسون که کنار آب ایستاده بود، تا چشمش به او افتاد، برای لحظهای نفسش بند آمد. با لبخندی که شیطنت داشت.
بیهیچ هشداری دستانش را دور کمر الیویا حلقه کرد و او را از زمین بلند کرد.
الیویا جیغی کشید که نصفهاش خنده بود: «جکسون! نه نه نه...»
اما دیگه دیر شده بود. جکسون با یه حرکت او را در آب انداخت.
آب سرد که به بد*نش خورد، نفسش برای لحظهای بند اومد. از زیر آب که بیرون اومد، موهای خیسش را از روی صورتش کنار زد،قطره ی آب اخرین خط سی*نه اش را خمراهی کرد و با چشمانی که برق شیطنت داشت به جکسون خیره شد که کنار آب، از خنده دولا شده بود.
«الان میبینی...»
با یه حرکت سریع، دست الیویا دور مچ جکسون حلقه شد و او را هم به داخل آب کشید. جکسون با صدای بلندی خندید و کنارش در آب افتاد.
برای چند دقیقه، فقط صدای خندههایشان بود که با صدای موجها قاطی میشد؛ آب به هم میپاشیدند، فرار میکردند، دوباره به هم میرسیدند — انگار برای لحظهای همهچیز، حتی نگرانیهای صبح، محو شده بود.
(سایه های خونی)
part 35/
نور کمرنگ صبح از پنجرههای بزرگ آشپزخانه میتابید و روی سطح میز چوبی مینشست.
خانم تسو، با همون آرامش همیشگیش، شربت پرتقال را در لیوان آقای مایکل میریخت؛ صدای برخورد یخها با لیوان تنها صدایی بود که سکوت صبحگاهی را میشکست.
میرا، کمی آنطرفتر، سوهانی در دست داشت و بیتفاوت به ناخنهایش میکشید؛ اما هر از گاهی، نگاه طلبکار و کنجکاوش، بیآنکه سرش را بالا بیاورد، به سمت الیویا میچرخید.
الیویا با چهرهای که آمیزهای از نگرانی و عصبانیت بود، سر میز نشست، بدون آنکه چیزی بگوید، و نگاهش را به پدرش دوخت — منتظر بود، منتظر جملهای که بالاخره ماجرای دیشب را روشن کند.
آقای مایکل، با چهرهای خسته و چشمانی که انگار شب قبل را نخوابیده بود، سرانجام لب باز کرد؛ صدایش گرفته و آرام بود، اما وزن حرفهایش را نمی شد پنهان کرد.
«توی این یک ساعت که فکر کردم، تنها کسی که به ذهنم رسید، یه دوست قدیمی بود که همیشه بهش اعتماد داشتم... آقای هولدر.»
الیویا آرنجش را روی میز گذاشت و سرش کمی خم شد؛ دستش را به پیشانیاش کشید، انگار میخواست با این حرکت، عصبانیتی که داشت بالا میآمد را عقب براند.
«چرا از پدر جکسون کمک نگرفتی؟ اون که آشنای نزدیکه، تازه شرکت رو هم باهم اداره میکنین. کمک گرفتن از یه دوستی که سالهاست ندیدیش، یهکم نگرانکنندهست. تازه یه شرکت مثل ما، برای شریک شدن با یه آدم جدید نیاز به بررسی بیشتری داره.»
آقای مایکل نفس عمیقی کشید. «فیلیپ انگار تو یه مشکلی گیر کرده، این روزها سرش خیلی شلوغه، نتونست قبول کنه.»
مکثی کرد، و بعد ادامه داد: «امشب هم آقای هولدر برای شراکت، ما رو به یه شام خانوادگی دعوت کرده. خیلی خانوادهی متشخص و اشرافیای هستن...«
نگاهی به الیویا انداخت.
«غروب چندتا استایلیست میان خونه، لباس و جواهرات میارن تا مناسبترینشو انتخاب کنی. حالا که سهام داره ورشکست میشه، فکر نکنن دارن با آدمهای بیارزش شریک میشن.»
_ _ _ _
الیویا با دستان جکسون که پشت سرش بود و چشمانش را پوشانده بود، در حالی که لبخندی پر از ذوق روی لبهای جکسون نشسته بود، به سمت ساحل هدایت شد.
الیویا: «خوب، رسیدیم؟»
جکسون دستش را از روی چشمان الیویا برداشت. مقابلشان، کابین تعویض ساحلی کوچکی بود.
دیوار چوبی کابین پر بود از صدفهای کوچک و برگهای خشکشدهای که با گذر زمان به رنگهای خاکستری و کرم درآمده بودند و به شکل نامنظمی به تختهها چسبیده بودند.
از سقف چوبی کابین، چند تکه شیشهی دریایی صیقلخورده، به رنگ آبی و سبز کمرنگ، از نخهای نازک آویزان بودند و با هر نسیمی که از شکاف در میآمد، بهآرامی میچرخیدند و صدای خفیفی مثل زنگوله میدادند.
بوی نمک و چوب کهنه در فضا پیچیده بود؛ همان بویی که فقط در کابینهای کنار ساحل پیدا میشود.
بعد چند دقیقه، در کابین باز شد و الیویا بیرون آمد؛ با شورت و سوتین سادهای که رنگ آبیاش با آسمان بیابر همرنگ بود. موهایش را پشت سرش جمع کرده بود و لبخندی خجالتزده روی لبهایش نشسته بود.
جکسون که کنار آب ایستاده بود، تا چشمش به او افتاد، برای لحظهای نفسش بند آمد. با لبخندی که شیطنت داشت.
بیهیچ هشداری دستانش را دور کمر الیویا حلقه کرد و او را از زمین بلند کرد.
الیویا جیغی کشید که نصفهاش خنده بود: «جکسون! نه نه نه...»
اما دیگه دیر شده بود. جکسون با یه حرکت او را در آب انداخت.
آب سرد که به بد*نش خورد، نفسش برای لحظهای بند اومد. از زیر آب که بیرون اومد، موهای خیسش را از روی صورتش کنار زد،قطره ی آب اخرین خط سی*نه اش را خمراهی کرد و با چشمانی که برق شیطنت داشت به جکسون خیره شد که کنار آب، از خنده دولا شده بود.
«الان میبینی...»
با یه حرکت سریع، دست الیویا دور مچ جکسون حلقه شد و او را هم به داخل آب کشید. جکسون با صدای بلندی خندید و کنارش در آب افتاد.
برای چند دقیقه، فقط صدای خندههایشان بود که با صدای موجها قاطی میشد؛ آب به هم میپاشیدند، فرار میکردند، دوباره به هم میرسیدند — انگار برای لحظهای همهچیز، حتی نگرانیهای صبح، محو شده بود.
- ۲۶۳
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط