{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 155
✦.................................

اینکه یک روز نگاه نیکی به او آنقدر تغییر کند که دیگر نتواند همانطور که همیشه به او نگاه میکرد، نگاهش کند.

نیکی سرش را بالا آورد چشم‌هایشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.

نیکی هنوز میدانست جونگکوک دوستش دارد نه فقط دوست داشتن ساده. جونگکوک به شکل خطرناکی به او وابسته بود؛ طوری که امنیت نیکی برایش از هر قانون و هر آدمی مهم‌تر بود.

اما دانستن اینکه دوستش دارد، باعث نمیشد بتواند با تمام کارهایی که کرده کنار بیاید

نیکی آرام گفت:

+ هضم این همه اتفاق برام سخته...

_ میدونم.

نیکان چند قدم نزدیک‌تر آمد

نیکان: نیکی، بهتره امروز دیگه ادامه ندیم. بیا بریم یه اتاق، یکم استراحت کن.

نیکی چیزی نگفت، فقط نگاهش برای آخرین بار روی جونگکوک ماند

+ کوک...

جونگکوک نگاهش کرد

نیکی انگار میخواست چیزی بگوید، اما منصرف شد. فقط آرام سرش را پایین انداخت و همراه نیکان به سمت اتاق رفت.

در که بسته شد چند ثانیه اول سکوت بود.. بعد جونگکوک دستش را روی سینه‌ اش گذاشت، درد دوباره برگشته بود این بار شدیدتر. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید.

اما برایش مهم نبود... درد خودش هیچ اهمیتی نداشت، تمام فکرش فقط یک چیز بود: نیکی.

گوشی‌اش همان لحظه زنگ خورد، صفحه را نگاه کرد: جکسون

جونگکوک فوراً جواب داد

_ بگو.

صدای جکسون آن طرف خط عجیب بود

جکسون: ر... رئیس...

_ چی شده؟

جکسون چند ثانیه سکوت کرد...

جکسون: دوهیون...

جونگکوک همان لحظه خشک شد

جکسون: تصادف کرده.

جونگکوک چیزی نگفت انگار برای چند ثانیه حتی صدای اطرافش را نمیشنید

_ کدوم بیمارستان؟

جکسون آدرس را گفت... جونگکوک بدون هیچ حرف دیگری تماس را قطع کرد، کتش را برداشت و به سمت در رفت اما قبل از خروج برای لحظه‌ای برگشت و به در اتاق نیکی نگاه کرد.

و بعد بدون هیچ مکثی از خانه خارج شد

[ بیمارستان | 13:20 | ظهر ]

راهروی بیمارستان پر از صدای قدم‌های سریع و پرستارهایی بود که از کنار هم رد میشدند. جونگکوک با قدم‌های بلند وارد بخش اورژانس شد

جکسون همان‌جا منتظرش بود. جونگکوک مستقیم سمتش رفت

_ دوهیون کجاست؟

جکسون جواب نداد فقط نگاهش را پایین انداخت

_ جکسون!

جکسون با صدای گرفته گفت:

جکسون: رئیس... دکترها هر کاری تونستن کردن.

_ گفتم کجاست؟

جکسون نفسش را بیرون داد

جکسون: تموم کرد.

سکوت... جونگکوک حتی پلک نزد

_ چی؟

جکسون: دوهیون... مُرده.

چند ثانیه هیچ‌چیز تکان نخورد. جونگکوک فقط به جکسون خیره ماند انگار مغزش جمله را شنیده بود اما حاضر نبود معنایش را قبول کند

_ دوباره بگو.

جکسون: رئیس...

_ گفتم دوباره بگو.

صدای جونگکوک این بار پایینتر بود؛ آنقدر پایین که جکسون بیشتر از هر فریادی از آن ترسید. جکسون نفسش را بیرون داد

جکسون: دوهیون از دست رفت.

همان لحظه درد تیزی در سینه‌ی جونگکوک پیچید دستش ناخدآگاه روی قلبش نشست اما این درد هیچ شباهتی به دردهای قبلی نداشت... این یکی انگار از جایی عمیق‌تر میآمد. از جایی که سال‌ها بود فراموش کرده بود هنوز وجود دارد.

صدای گریه‌ای از پشت در اتاق عمل بلند شد

جونگکوک سرش را بالا آورد، یک قدم برداشت، بعد یکی دیگر.

جکسون خواست جلو برود

جکسون: رئیس، صبر کن...

جونگکوک دستش را کنار زد، به زور خودش را به جلوی در رساند... در همان لحظه دکتر از اتاق بیرون آمد دستکش‌ هایش خو،نی بود و ماسک پایین صورتش افتاده بود.

پدر جونگکوک چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود. دکتر مستقیم سمت او رفت

دکتر: آقای جونگ‌هو...

جونگ‌هو با چشم‌هایی که دیگر توان نگاه کردن نداشت سرش را بالا آورد

دکتر: متأسفم... ما هر کاری از دستمون برمی‌اومد انجام دادیم.

جونگ‌هو به لب‌های دکتر خیره ماند

دکتر: اما نتونستیم نجاتش بدیم.
دیدگاه ها (۲)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 156✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 157✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 154✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 153✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 149✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 150✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط