𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟕
هیچ حرفی نمیتونستم بزنم.. توی کلماتش.. توی چشمای سیاهش غرق شده بودم..
ساکت بود.. فقط صدای سوختن از ته دره میومد. احساس میکردم هر ثانیه دارم بیشتر توش فرو میرم.. توی قلب مافیاییای که داشت از آتیش عشق برام میگفت..!
ماشین رو خاموش کرد.
عمارت روشن بود.. هنوز پسرا بیدار بودن.
بارون اروم شروع شد..
جونگکوک هنوز دستش روی فرمون بود به روبه رو خیره شده بود..
جونگکوک: از این به بعد، هیچجایی بیخبر نمیری.
ا/ت: چشم.. قربان.
پوزخند تلخی زد..
جونگکوک: برای اولین بار جونگگوک صدام کردی..! اونم زمانی که مرگ یا زنده بودنمون معلوم نبود. وقتی اسمم رو صدا کردی..
مرگ از هر چیزی برام شیرینتر شده بود..
چرا زبونم بند اومده بود.. چرا فقط با حرفاش تپش قلبم بیشتر میشد..
لب باز کردم که..
جونگکوک: پیادهشو.
صداش اروم بود.. اما اونقدر محکم بود که جای بحث نمیذاشت.
سرم رو تکون دادم پیاده شدم.
جونگکوک هم پشت سر من پیاده شد.
قدم هاش بی صدا سنگین بود.
اروم از پله ها بالا رفت.. موهاش بخاطر بارون یکم خیس شده بودن...
در عمارت رو باز کرد کنار رفت..
جونگکوک: زود باش برو داخل هوا سرده.
قدم هامو تند کردم رفتم داخل که صدای جیمین رو از طبقه بالا شنیدم.
جیمین: ا/ت کجا بودی این وقت شب؟
جونگکوک اومد کنارم وایساد نگاهش رو بالا داد..
جیمین دنیز دستاشونو به نرده طبقه بالا تکیه داده بودن خیره بهمون مونده بودن منتظر جواب بودن.
ا/ت: یکم نیاز داشتم هوا بخورم.
یهو شوگا اروم از اتاق بیرون اومد همینجور که دستاش توی پالتو بلند مشکیش بود گفت..
شوگا: ا/ت زودباش بیا بالا.
یهجایی به مشکل خوردیم.
خواستم حرف بزنم که جونگکوک با همون حس اقتدار سرد بودنش ادامه داد..
جونگکوک: ا/ت باید استراحت کنه.
کاری هست خودتون انجامش بدین.
و بعد نگاه سردش رو به من داد و..
جونگکوک: برو تو اتاقت استراحت کن.
خودم درستش میکنم.
ا/ت: اما شما..
جونگکوک: همین که گفتم.
زودباش برو تو اتاقت.
اینو گفت با قدم های بلند ازم دور شد سمت پله رفت.
همراه پسرا رفت تو اتاق.
خودش از همه بیشتر نیاز داشت استراحت کنه.. دیشب هم خوب نخوابیده بود...
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟕
هیچ حرفی نمیتونستم بزنم.. توی کلماتش.. توی چشمای سیاهش غرق شده بودم..
ساکت بود.. فقط صدای سوختن از ته دره میومد. احساس میکردم هر ثانیه دارم بیشتر توش فرو میرم.. توی قلب مافیاییای که داشت از آتیش عشق برام میگفت..!
ماشین رو خاموش کرد.
عمارت روشن بود.. هنوز پسرا بیدار بودن.
بارون اروم شروع شد..
جونگکوک هنوز دستش روی فرمون بود به روبه رو خیره شده بود..
جونگکوک: از این به بعد، هیچجایی بیخبر نمیری.
ا/ت: چشم.. قربان.
پوزخند تلخی زد..
جونگکوک: برای اولین بار جونگگوک صدام کردی..! اونم زمانی که مرگ یا زنده بودنمون معلوم نبود. وقتی اسمم رو صدا کردی..
مرگ از هر چیزی برام شیرینتر شده بود..
چرا زبونم بند اومده بود.. چرا فقط با حرفاش تپش قلبم بیشتر میشد..
لب باز کردم که..
جونگکوک: پیادهشو.
صداش اروم بود.. اما اونقدر محکم بود که جای بحث نمیذاشت.
سرم رو تکون دادم پیاده شدم.
جونگکوک هم پشت سر من پیاده شد.
قدم هاش بی صدا سنگین بود.
اروم از پله ها بالا رفت.. موهاش بخاطر بارون یکم خیس شده بودن...
در عمارت رو باز کرد کنار رفت..
جونگکوک: زود باش برو داخل هوا سرده.
قدم هامو تند کردم رفتم داخل که صدای جیمین رو از طبقه بالا شنیدم.
جیمین: ا/ت کجا بودی این وقت شب؟
جونگکوک اومد کنارم وایساد نگاهش رو بالا داد..
جیمین دنیز دستاشونو به نرده طبقه بالا تکیه داده بودن خیره بهمون مونده بودن منتظر جواب بودن.
ا/ت: یکم نیاز داشتم هوا بخورم.
یهو شوگا اروم از اتاق بیرون اومد همینجور که دستاش توی پالتو بلند مشکیش بود گفت..
شوگا: ا/ت زودباش بیا بالا.
یهجایی به مشکل خوردیم.
خواستم حرف بزنم که جونگکوک با همون حس اقتدار سرد بودنش ادامه داد..
جونگکوک: ا/ت باید استراحت کنه.
کاری هست خودتون انجامش بدین.
و بعد نگاه سردش رو به من داد و..
جونگکوک: برو تو اتاقت استراحت کن.
خودم درستش میکنم.
ا/ت: اما شما..
جونگکوک: همین که گفتم.
زودباش برو تو اتاقت.
اینو گفت با قدم های بلند ازم دور شد سمت پله رفت.
همراه پسرا رفت تو اتاق.
خودش از همه بیشتر نیاز داشت استراحت کنه.. دیشب هم خوب نخوابیده بود...
- ۹۲۳
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط