{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به ماشین مشکیش تکیه داده بودم

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟓

به ماشین مشکیش تکیه داده بودم.
با سوئیچ توی انگشتام بازی میکردم.
صدای ضربان قلبم توی سکوت شب میپیچید..

از پله ها پایین اومد..
با همون قدم های محکم حساب شدش بهم نزدیک شد.
چند قدم باهام فاصله داشت.
دستاشو توی جیبش فرو برد و صداش توی هوای سرد شب پیچید..

جونگکوک: خب؟

لبخند کجی زدم با لحن که سعی میکردم بی‌تفاوت باشه جواب دادم..

ا/ت: به جمالتون.

ابرویی بالا انداخت و..

جونگکوک: قصد سوار شدن نداری؟

ا/ت: نکنه انتظار دارید من رانندگی کنم؟
فکر نمیکنم این‌یکی جز وظایفم باشه قربان.

خنده مرموز کوتاهی سر داد..

جونگکوک: هه.. کی فکرش رو میکرد..!
من..! جونگکوک رئیس بزرگترین باند مافیایی کره‌جنوبی..!
کسی که یک عمر هرکسی پاشو جلوم دراز کرد یه گلوله حرومش کردمو زیر خاک بردمش. حالا راننده شخصی این خانم شدم.

یه لبخند پیروزمندانه زدم سوئیچ رو با یک حرکت سریع سمتش پرت کردم.

ا/ت: خب راننده شخصی من..!
زودتر سوارشو چون خیلی وقت تلف کردم تا تو بیای.

اینو گفتم با خنده سوار ماشیین شدم.

دیگه نتونست جلو خندش رو بگیره اروم شروع کرد خندیدن..
خنده هایی که واقعی بود.
در ماشین رو باز کرد اروم نشست.
خندش کم کم داشت محو میشد.
دکمه استارت ماشین رو زد که ماشین با غرش موتور سکوت شب رو شکست.

جونگکوک زیر لب با خنده گفت..

جونگکوک: باورم نمیشه.. به چه روزی افتادم!
رئیس باند شده راننده شخصی این دختر.

اروم خندیدم نگاهمو به شیشه ماشین دادم.

از عمارت اومدیم بیرون..
یه دستش که روی فرمون بود ماهرانه چرخوند پاشو روی پدال گاز گذاشت..

خیابون خلوت بود..
پشت چراغ قرمز وایسادیم..
یه نگاه به جونگکوک انداختم که محو دستاش شدم.. دستایی که با مهارت خونسردی فرمون رو توی دست گرفته بود.. هر حرکتش.. هر تغییر زاویه مچ دستش.. حس قدرت تسلط رو منتقل میکرد.

بدون اینکه نگاهم کنه شروع به حرف زدن کرد..

جونگکوک: کجا میخوای بری؟

ا/ت: نمیدونم.. یه‌جایی که بتونم نفس بکشم.

جونگکوک سرش رو اروم تکون داد..
انگار درک کرد کامل منظورم رو متوجه شد.

چراغ سبز شد که جونگکوک سریع پاشو روی پدال گاز گذاشت که صدای جیغ لاستیک ها بلند شد..

ماشین رو سمت عمق جنگل برده بود..
سمت کوهستان..
شیشه رو یکم پایین دادم هوای تازه سرد کوهستان ریه‌هام رو پر کرد..
آهی کشیدم.. احساس سبکی میکردم..

جونگکوک نیم نگاهی بهم انداخت اون یدونه دستش که روی فرمون بود رو محکم تر کرد گفت..

جونگکوک: حالت بهتره؟

ا/ت: اوهوم.. بهترم.

میخواست حرف دیگه‌ای بزنه که یهو صدای غرش موتور ماشینی از پشتمون اومد..
جونگکوک سریع نگاهش توی اینه قفل شد.
توی یک لحظه نگاهش تغییر کرد.. خونسردی خودش رو به تمرکز مرگباری داد..
یهو داد زد!!

جونگکوک: ا/ت بچسب به صندلیت!!!!!

فقط کاری که گفته بود انجام دادم که به ثانیه نکشید ماشین پشتی مثل یه هیولا که فقط به قصد کشتن اومده بود به ماشین زد!

جونگکوک خنده عصبی سر داد دنده ماشین رو عوض کرد پاشو روی پدال گاز گذاشت..

جونگکوک: انتظارش رو داشتم!

وضعیت کامل تغییر کرده بود..
خبری از رانندگی اروم نبود.

سریع نگاهی به شیشه عقب ماشین انداختم..

ا/ت: جریان چیه؟؟؟
این کدوم حرومزاده‌ایه؟!

جونگکوک: نگران نباش فقط کمربندت رو ببند!!

مثل یه راننده حرفیه‌ای توی مسابقه مرگ فرمون رو میچرخوند..
ماشین مثل یه برق از پیچ ها رد میشد..

ا/ت: یعنی چی؟!!
مث آدم توضیح بده اینا کین؟!!

چشماشو از اعصبانیت بست..

جونگکوک: ا/ت بهت میگم چیزی نیست فقط هرچی که میگم انجام بده الانم کمربندت رو ببند خفه خون بگیر!!!

خواستم حرف بزنم که یهو شیشه عقب ماشین با شلیک گلوله شکست!

دستامو روی گوشم گذاشتم به صندلی ماشین تکیه دادم..
ماشین سرعتش مرگبار بود!

جونگکوک: لعنتی.. لعنتی!!!

خم شد سمت من همینطور که نگاهش به شیشه جلو ماشین بود اسلحه رو از تو داشبورد برداشت..

ترس تمام بدنم رو به لرز انداخته بود..

سرعت جونگکوک غرش موتور هر لحظه بیشتر میشد...

جونگکوک با سرعت داشت سمت یه پرتگاه میرفت..

ا/ت: جونگکوک داری چه غلطی میکنی؟!!!!!!!!!!!!!!

جونگکوک: ا/ت چیزی نیست فقط بهم اعتماد کن!

ا/ت: جونگکوک جلوت یه پرتگاهه میبینی؟!!!

چشمام رو بستم منتظر بودم..
منتظر مرگ بودم که یهو جونگکوک فرمون رو پیچید..

ماشینی که تعقیبمون میکرد رفت توی دره..
جونگکوک پاشو سریع روی ترمز گذاشت..


همین که ماشین وایساد سمت من برگشت..
.....................
اینم 3 پارت دیگه....
چند وقته درست حسابی پارت نزاشتم اینام واسه جبران....
اما.....
واقعا ازتون انتظار دارم کامنتا رو بترکونید
هرچی بیشتر کامنت بزارین منم بیشتر براتون پارت میزارم حالا دیگه خودتون میدونید
دیدگاه ها (۴۹)

فالوشه🌚@mmummy_ccarrot_1984

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟒فردا شب ساعت 𝟎𝟎:𝟑𝟒منو پسرا همه تو اتاق ک...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟑پسر که هنوز گیج بود چند قدم جلو اومد...ی...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟖پلکام کم کم داشت گرم میشد.از سرما میلرزید...

~~~~~{عشق ممنوعه}~~~~~*part ¹¹*. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط