{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P65
آروم هیون رو رو پاک گذاشتم و شروع کردم بهش غذا دادن که گوشی یونگی با صدای دینگی روشن شد و پیام اومد...ناخواسته با دیدن اسم طرف چشام چهارتا شد و پیام رو خوندم....
پیام=. لایلا: یونگییی امروز میای دیگه؟ خیلی دلم برات تنگ شده عزیزم....شبم میمونی؟
با خواندن پیام قلبم شروع کرد به زدن آروم هیون رو پایین گذاشتم و دستمو رو سرم گذاشتم باورم نمیشد یعنی یونگی داره بهم خیانت می‌کنه ؟پس میخواد بره پیش این که از صبح بیدار شده به خودش میرسه اصلا نمی‌فهمیدم کجام و چطوری تا الان از حال نرفتم فقط بوی عطر مردونه و آشنای یونگی که من دوسش داشتم و فقط برای من میزدو حس کردم .....آروم سرم رو بالا بردن و دیدم داره با گوشیش مسیج میده و بالا سرم ایستاده ....بهش نگاهی کردم...جوری به خودش رسیده بود که انگار عروسیشه...نگاه سرپوش بهم داد و آروم گفت: براتون فردا پرواز گرفتم برید خونه منم یکم کار دارم اینجا هفته بعد میام.......تحمل نکردم و فورا از جام بلند شدم که دیدم گوشیش زنگ میخوره و خاموشش کرد فورا گفتم: کی بود؟چرا جواب ندادی؟ یونگی: خیلی مهم نبود بعدا زنگ میزنم ....مامانم خوابه ؟ ....... سرم داشت منفجرررررر می‌شد حالم خیلی بد بود نگاهش به هیون رفت و با عشق بغلش کرد که قاطی کردم و سمتش رفتم و بچرو ازش کشیدم و گفتم: دستای کثیفتو نزن به بچه من ........ جوری که معلوم بود تعجب کرده نگاهم کرد و اخمی کرد و گفت: چی داری میگی ؟ بچه تو؟ .....فکش قفل شد و دستمو گرفت و همونجور که بچه بغلم بود منو سمت خودش کشید و گفت: یادت رفته که همین بودم با اسپرم‌ای من باردار شدی؟.....تحمل نکردم و اشکام ریختن و صدای گریم کل خونرو گرفت و گفتم: اصلا چیکار این کارا داری تو؟برو پیش همون دختری که منتظره تا دیرتر نشده.....یونگی ابرویی بالا انداخت و گفت: دختر ؟چی میگی؟دختر کودومه؟ مامانش آروم اومد پایین و گفت: بچه ها چخبره؟.......فورا هیون رو زمین گذاشتم و گفتم آره همون لایلا خانم خودم مسیجشو خوندم...یونگی واقعا برات متاسفم ...لعنت بهت حداقل منو عاشق خودت نمی‌کردی اگه قرار بود با یکی دیگه باشی...اینو گفتم و با برداشتن سویشرتم از خونه زدم بیرون و تنها چیزی که شنیدم صدای گریه پاره تنم بود......
دیدگاه ها (۱۸)

P66تا به خودم بیام رفته بود و هیون هم داشت گریه میکرد انگار ...

خوشگلای من حمایتا واقعا خیلی کمه و ارزش این رمان خیلی بیشتر ...

P64تو ماشین سکوت بدی بینمون بود و میتونستم عصبانیت شو حس کنم...

P63با یک حرکت اسلحه رو در آوردم ولی با چیزی سختی که محکم به ...

Echo oF Midnight Part:⁴یونگی: در عجبم اینقدر بچه ارومی شده ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط