P
P63
با یک حرکت اسلحه رو در آوردم ولی با چیزی سختی که محکم به پشتم برخورد کرد افتادم و اسلحه پرت شد ... نفس نفس می زدم لباسای رسمیم خاکی بودن ...این من بودم؟کسی که با اسمش همه میلرزیدن؟حس میکردم بعد از مرگ لوکاس زندگیمون آروم میشه اما دقیقا یکسال بعد از اون اتفاق برادرش برگشته بود. دستامو رو زمین مشت کردم و محکم رو زمین کوبیدم این لعنتی اصلا تو حال خودش نبود...مست مست بود...چشاش قرمز و خمار بودن... سرم و بالا آوردم و غریدم: لویی تموم کن این بچه بازیاتو ....عصبی خندید و گفت:« بلند شوو.... بلند شو بزرگ ترین مافیا...بلند شو بیرحم.....تحمل نکردم و بلند شدم و اسلحه رو برداشتم و سمتش گرفتم که اونم کم نزاشت و اسلحشو سمتم گرفت خندید و گفت: حتی اگه بمیرمم نمیزارم با اون هرزه خوشبخت باشی عمراً! ....عصبی دندونام بهم قفل شدن ...حق نداشت اینجوری با ا.ت صحبت کنه!از لای دندونای قفل شدم گفتم: دهن فاکیتو ببند عوضی ...بعد هم یک تیر دقیقا بغل پاش به گلدون زدم .... تو چشاش نگاه کردم.......هردو کم کم داشتیم ماشه رو میکشیدیم ..... لحظه ای چشامو بستم .... چقدر دلم برای ا.ت و هیون تنگ شده بود .... یعنی این دیگه تهشه؟ دیگه نمیتونم دستای کوچولوی پسرمو تو دستم بگیرم؟یعنی دیگه خبری از چشمای زیبای ا.ت نیست؟ یهو تموم خاطراتمون یادم اومد...اون روزی که رفتیم ساحل....اون شبی که هیون اولین کلمشو بجای مامان گفت بابا و ا.ت کلی غرغر کرد ....با یاد آوری اون روزا لبخند محوی زدم و چشمامو باز کردم دیگه تموم بود فقط اگه یکم دیگه واسه رو میکشیدیم کار هردومون تموم بود ... که با صدای جیغ زنونه و بلندی به خودمون اومدیم و چشامونو باز کردیم به سمت صدا برگشتم با دیدن صورت گریون ا.ت که همراه افرادی اومده بود یخ کردم ...افتادم فورا لویی و محاصره کردند و به دستور من بردنش .....ا.ت با همون چشما نگاهم کرد ولی چشای نازش خیس بودن ....دلم نمیخواست فعلا درمورد چیزی بهش توضیح بدم .... دوماهی میشه که ازش دورم آروم سمتش رفتم و دستای لرزونشو گرفتم و آروم گفتم:« اینجا چیکار میکنی ؟کارت خیلی خطرناک بود ...اگه بلایی سرت میومد...نزاشت حرف بزنم که خودشو تو آغوشم رها کرد و به هق هق افتاد ...آره منم دلتنگش بودم .... دستامو دور کمر باریکش حلقه کردم و سرمو تو گردنش بردم و عمیق عطر تنشو وارد ریه هام کردم و آروم بوسه هوایی رو گردنش میزاشتم و با دستام کمرشو نوازش میکردم تا شاید کمی آروم شه میدونستم ترسیده بود ....
با یک حرکت اسلحه رو در آوردم ولی با چیزی سختی که محکم به پشتم برخورد کرد افتادم و اسلحه پرت شد ... نفس نفس می زدم لباسای رسمیم خاکی بودن ...این من بودم؟کسی که با اسمش همه میلرزیدن؟حس میکردم بعد از مرگ لوکاس زندگیمون آروم میشه اما دقیقا یکسال بعد از اون اتفاق برادرش برگشته بود. دستامو رو زمین مشت کردم و محکم رو زمین کوبیدم این لعنتی اصلا تو حال خودش نبود...مست مست بود...چشاش قرمز و خمار بودن... سرم و بالا آوردم و غریدم: لویی تموم کن این بچه بازیاتو ....عصبی خندید و گفت:« بلند شوو.... بلند شو بزرگ ترین مافیا...بلند شو بیرحم.....تحمل نکردم و بلند شدم و اسلحه رو برداشتم و سمتش گرفتم که اونم کم نزاشت و اسلحشو سمتم گرفت خندید و گفت: حتی اگه بمیرمم نمیزارم با اون هرزه خوشبخت باشی عمراً! ....عصبی دندونام بهم قفل شدن ...حق نداشت اینجوری با ا.ت صحبت کنه!از لای دندونای قفل شدم گفتم: دهن فاکیتو ببند عوضی ...بعد هم یک تیر دقیقا بغل پاش به گلدون زدم .... تو چشاش نگاه کردم.......هردو کم کم داشتیم ماشه رو میکشیدیم ..... لحظه ای چشامو بستم .... چقدر دلم برای ا.ت و هیون تنگ شده بود .... یعنی این دیگه تهشه؟ دیگه نمیتونم دستای کوچولوی پسرمو تو دستم بگیرم؟یعنی دیگه خبری از چشمای زیبای ا.ت نیست؟ یهو تموم خاطراتمون یادم اومد...اون روزی که رفتیم ساحل....اون شبی که هیون اولین کلمشو بجای مامان گفت بابا و ا.ت کلی غرغر کرد ....با یاد آوری اون روزا لبخند محوی زدم و چشمامو باز کردم دیگه تموم بود فقط اگه یکم دیگه واسه رو میکشیدیم کار هردومون تموم بود ... که با صدای جیغ زنونه و بلندی به خودمون اومدیم و چشامونو باز کردیم به سمت صدا برگشتم با دیدن صورت گریون ا.ت که همراه افرادی اومده بود یخ کردم ...افتادم فورا لویی و محاصره کردند و به دستور من بردنش .....ا.ت با همون چشما نگاهم کرد ولی چشای نازش خیس بودن ....دلم نمیخواست فعلا درمورد چیزی بهش توضیح بدم .... دوماهی میشه که ازش دورم آروم سمتش رفتم و دستای لرزونشو گرفتم و آروم گفتم:« اینجا چیکار میکنی ؟کارت خیلی خطرناک بود ...اگه بلایی سرت میومد...نزاشت حرف بزنم که خودشو تو آغوشم رها کرد و به هق هق افتاد ...آره منم دلتنگش بودم .... دستامو دور کمر باریکش حلقه کردم و سرمو تو گردنش بردم و عمیق عطر تنشو وارد ریه هام کردم و آروم بوسه هوایی رو گردنش میزاشتم و با دستام کمرشو نوازش میکردم تا شاید کمی آروم شه میدونستم ترسیده بود ....
- ۷.۳k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط