پارت پنجم ممکنه یکم برای لوسای ویسگون بد باشه
پارت پنجم( ممکنه یکم برای لوسای ویسگون بد باشه 😎)
.............................
ویو چویا
جواب داداشم باور نکردنی بود ...... گفت که به خونمون شهاب سنگ خورده و بخوایمم نمیتونیم اونجا نمونیم وقتی به لئو و دازای گفتم از خوشحالی چشماشون برق زد لئو درباره ی خاطره هاش با داداشم میگفت و کلی باهم سرگرم شدیم
ویو دازای
باورم نمیشه واقعا قراره این چیبی کوچولو خونمون بمونهههه دارم ذوق مرگ میشممممم
فلش بک چند ساعته
ساعت ۲ شب
ویو دازای
اتاق چویا
دازای : چیبیکو واقعا خیلی خوشحالم که قراره خونمون بمونی
چویا : با اینکه میدونم قراره کلی حرص بخورم ولی منم همین طور
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گرفتم دوباره چلوندمش
دازای : ای خوداااا فسقلییی
چویا : اییی ولم کننن من فسقلی نیستممممم
دازای : ولت نمیکنم و اینکه هستییی
چویا : اههه
تا اومد از قدرتش استفاده کنه و کنارم بزنه یهو خنثی شد و تعجب کرد
چویا : چیشددد؟؟؟؟؟؟
دازای : خنثی شد * لبخند چشم بسته *
چویا : اهههه
دلم میخواست خوناشام شمو از خونش یکم امتحان کنم
نکته : دازای و چویا دوتا قدرت دارن دازای خنثی کننده و خون اشام چویا جاذبه و گربه شدن
دازای : چیبی میخوام ببینم خونت چه مزه ایه
چویا :چی داری میگی
دیگه نتونستم تحمل کنم افتادم روشو دندونام درومد و محکم گرنشو گاز گرفتم
دازای : اوممم
چویا : ایییی بس کن دازایییی
دازای : نمیتونم خونت خیلی خوشمزس
ویو چویا
محکم گردنمو گاز گرفت و داشت خون میخورد.......درد داشتتت......ناله ی ریزی کردم و بعدش سعی کردم از خودم جداش کنم ولی خیلی خر زور بود نمیتونستم
چویا : دازای دیگه بسه خیلی خون خوردیی
دازای :اوممم باشه
ویو دازای
اروم دندونم رو دراوردم ........ خیلی خونش خوشمزه بوددددد هومممم از این به بعد گیرش بیارم هی ازش خون میخورم
دازای : مرسی که گذاشتی از خونت بخورم
چویا یدونه مشت به شکمم زد
چویا : دفه ی اخرت باشه 🔪
دازای : باشه باشه 😅
دازای : خیلی درد داشت یکم اروم تر میزدی * لوس کردن خود *
چویا : خودتو لوس نکن بینم
.............................
ویو چویا
جواب داداشم باور نکردنی بود ...... گفت که به خونمون شهاب سنگ خورده و بخوایمم نمیتونیم اونجا نمونیم وقتی به لئو و دازای گفتم از خوشحالی چشماشون برق زد لئو درباره ی خاطره هاش با داداشم میگفت و کلی باهم سرگرم شدیم
ویو دازای
باورم نمیشه واقعا قراره این چیبی کوچولو خونمون بمونهههه دارم ذوق مرگ میشممممم
فلش بک چند ساعته
ساعت ۲ شب
ویو دازای
اتاق چویا
دازای : چیبیکو واقعا خیلی خوشحالم که قراره خونمون بمونی
چویا : با اینکه میدونم قراره کلی حرص بخورم ولی منم همین طور
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گرفتم دوباره چلوندمش
دازای : ای خوداااا فسقلییی
چویا : اییی ولم کننن من فسقلی نیستممممم
دازای : ولت نمیکنم و اینکه هستییی
چویا : اههه
تا اومد از قدرتش استفاده کنه و کنارم بزنه یهو خنثی شد و تعجب کرد
چویا : چیشددد؟؟؟؟؟؟
دازای : خنثی شد * لبخند چشم بسته *
چویا : اهههه
دلم میخواست خوناشام شمو از خونش یکم امتحان کنم
نکته : دازای و چویا دوتا قدرت دارن دازای خنثی کننده و خون اشام چویا جاذبه و گربه شدن
دازای : چیبی میخوام ببینم خونت چه مزه ایه
چویا :چی داری میگی
دیگه نتونستم تحمل کنم افتادم روشو دندونام درومد و محکم گرنشو گاز گرفتم
دازای : اوممم
چویا : ایییی بس کن دازایییی
دازای : نمیتونم خونت خیلی خوشمزس
ویو چویا
محکم گردنمو گاز گرفت و داشت خون میخورد.......درد داشتتت......ناله ی ریزی کردم و بعدش سعی کردم از خودم جداش کنم ولی خیلی خر زور بود نمیتونستم
چویا : دازای دیگه بسه خیلی خون خوردیی
دازای :اوممم باشه
ویو دازای
اروم دندونم رو دراوردم ........ خیلی خونش خوشمزه بوددددد هومممم از این به بعد گیرش بیارم هی ازش خون میخورم
دازای : مرسی که گذاشتی از خونت بخورم
چویا یدونه مشت به شکمم زد
چویا : دفه ی اخرت باشه 🔪
دازای : باشه باشه 😅
دازای : خیلی درد داشت یکم اروم تر میزدی * لوس کردن خود *
چویا : خودتو لوس نکن بینم
- ۲۷۶
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط