{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part:14
name:عشق و جدایی


ویو بورا

واقعا نمی دونم چرا با کوک ازدواج کردم...شاید فقط ازش می ترسیدم اونم خیلی.چند دقیقه پیش مادر کوک بودم و همش چشمم به اطراف بود که شاید تهیونگ رو ببینم
-بورا بیا کارت دارم...
من رو برد یه گوشه
-برو توی عمارت.
+چرا؟
-چون نقشت اینجا تموم میشه توی نقشه ی من...حالا برو
نمی دونم از حرفی که کوک زد باید خوشحال باشم یا نه..
رفتم توی عمارت و از پله ها بالا می رفتم دیوار های این عمارت برای من مثل میله های زندان بود..

(سه هفته دیگه)

سه هفته بود که کوک رو از عروسی ندیدم یه جورایی خوشحال بودم واقعا می تونم شرط ببندم هیچ حس عشقی بین ما نبود و نیست..من ازش متنفرم نگاه سردش، حرفاش ،نگاهاش...همینا کافی بودن برای متنفر بودن من از اون..
:بانوی من؟
+بله؟
:ارباب اومدن..می گن بیاین پایین کارتون دارن..
+اى الان میام
:چشم..
اجوما رفت و من بلند شدم به سمت پله ها قدم بر داشتم می دونستم که قراره دوباره اون نگاهش رو ببینم ترس توی وجودم جوونه میزنه اون واقعا رو مخ بود
-بلخره اومدی؟
+بله..با من کاری داشتید..ارباب؟
-من برای...تو اربابم؟
+بله..
-خب پس..خوب به حرف های اربابت گوش کن....
........+
-من بچه می خوام هر چی زودتر بهتر..
+من نمی خوام
-چی گفتی؟
+من بچه نمی خوام مخصوصا اون بچه ای که از شما و خون شما باشه..
-نظر تو مهم نیست..

ممنون از نگاهای زیباتو😊💖
دیدگاه ها (۴)

part:15name:عشق و جداییویو بورا-یک هفته بهت فرصت می دم...برا...

part:16name:عشق وجداییویو بورااز عمارت خیلی دور شده بودم ولی...

part:13name:عشق و جداییویو کوک بعد از رفتن تهیونگ و بورا بلن...

part:12name:عشق وجداییویو بورابه همراه اجوما به سمت یک راهرو...

part:24name: عشق و جداییویو بورا &بورا...من فقط برای راحت بو...

part:30name: عشق و جداییویو بورااون مرده اومد نزدیکم..قدش خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط