{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میان کودکی ام ریلیست تا مرز زندگی

میان کودکی ام ریلیست تا مرز زندگی
که میسراید بر قطار زندگی
سوزن بانش مادر ،که میزند کوک بر قطار زندگی
اینجا ایستگاه آخر یعنی تو
تویی که رفته ای از قطار زندگی
که میشود ماحصلش ایستگاه زندگی
خط پایان شعر با غزل های زندگی
دیدگاه ها (۱)

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنوندلم را دوزخی سازد...

شکل بوییدن تو با دل من کاری کردکه به یک شاخه گل سرخ حسادت بک...

آمدی نعش غزل باخته را جان بدهی؟جنگل سوخته را وعده ی باران بد...

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشودگاهی نمیشود که نمیشود که نمیشو...

مژگان عباسلو؛ شاعرِ پزشکمژگان عباسلو شاعر، نویسنده و پزشک ای...

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

پرسه در جنگل... کوک از کنار ات رد شد.کوک: دنبالم بیا.ات با ک...

حالی به باغ نیست

پارت ۶۵ صبح روز بعد، هوا گرفته و ابری بود.آریانا از پنجره‌ی ...

پارت هفتم: ایستگاه قدیمیصبح روز بعد، فضای هتل عجیب و سنگین ب...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۰: گفتگوی آخر شبخونه سوآ کم‌کم داشت ساکت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط