Part: 5
Part: 5
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
طبق گفته مامانم رفتم استراحت کردم......
حدوده ربع ساعته بعد یه خدمتکار در زد و وارد شد.....
گفت:
خانم، لطفا بیایید برای صرف ناهار......
...............................................................................
درسته من الان یه قاتلم ولی هرکی که عاقل باشه و داستان زندگی منو بشنوه میگه کاره خوبی کردی......
منم کشتمش و الان احساس راحتی دارم، هرچند نه زیاد......
استرسه هیونجین و آدماش.....
اگه پیدام بکنه میدونم که زندم نمیزاره ولی تا فردا اگه پیام طلاقم بره براش دیگه فاجعه پشته فاجعه......
هرچند من برنامه چیدم......
من تو این یک سال که زندانی شده بودم خیلی چیزا ها یادگرفتم.......
این رو بدونین که من خیلی خطرناک شدم، حتی یکی از نمونه هام رو دیدین......
داشتم روی این موضوع کمی تامل میکردم تا رسیدم به پذیرایی خانه که میزه بزرگی اونجا بود.......
رفتم گوشه اون آخر نشستم......
از چشمای مامانم میشه فهمید که به خاطر از دست دادن شوهرش ناراحته، ولی به منم هیچی نمیگه چون میدونه با چه برخورده منطقی ای از سوی من برخوردار میشه......
گفت:
دختره عزیزم، واقعا بابت این موضوع که بعد از یه سال بالاخره اومدی پیشم و الان هم برای صرف غذا قراره پیشه ماه خوشگلم باشم واقعا باعث شور و شعف من شد.....
گفتم:
همچنین، ولی من هنوز در عجبم که شما اون موضوع یک ساعته پیش رو چطوری هضم کردید؟
آهی کشید و گفت:
من هنوز هضمش نکردم ولی چه میشه کرد، فقط باید دسته و پنجه نرم کرد......
من واقعا ناراحتم بابت مرگ همسرم ولی بعد از حرف های تو و کاری که پدرت کرد واقعا الان میفهمم که تو برام مهم تری......
در نتیجه تصمیم میگیرم که یه طورایی حقش بود......
بیا این ماجرا رو به عنوان یه خاطره قدیمی بندازیمش عقب ترین جایه مغزمون، الان آینده مهمتره......
بیا قول بدیم که دیگه راجبه این موضوع نه فکر بکنیم نه حرف بزنیم......
از الان به بعد خوشبختی و آینده......
تو بخاطره شوهرت استرس نداشته باش، گارده محافظتی من خیلی قویه......
گفتی که طلاق گرفتی، پس فردا متوجه این موضوع میشه......
مگه نه؟
گفتم:
بله!
گفت:
خب، بیا قبل از سرد شدن غذا شروع به خوردن کنیم!
گفتم:
حتما!
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
طبق گفته مامانم رفتم استراحت کردم......
حدوده ربع ساعته بعد یه خدمتکار در زد و وارد شد.....
گفت:
خانم، لطفا بیایید برای صرف ناهار......
...............................................................................
درسته من الان یه قاتلم ولی هرکی که عاقل باشه و داستان زندگی منو بشنوه میگه کاره خوبی کردی......
منم کشتمش و الان احساس راحتی دارم، هرچند نه زیاد......
استرسه هیونجین و آدماش.....
اگه پیدام بکنه میدونم که زندم نمیزاره ولی تا فردا اگه پیام طلاقم بره براش دیگه فاجعه پشته فاجعه......
هرچند من برنامه چیدم......
من تو این یک سال که زندانی شده بودم خیلی چیزا ها یادگرفتم.......
این رو بدونین که من خیلی خطرناک شدم، حتی یکی از نمونه هام رو دیدین......
داشتم روی این موضوع کمی تامل میکردم تا رسیدم به پذیرایی خانه که میزه بزرگی اونجا بود.......
رفتم گوشه اون آخر نشستم......
از چشمای مامانم میشه فهمید که به خاطر از دست دادن شوهرش ناراحته، ولی به منم هیچی نمیگه چون میدونه با چه برخورده منطقی ای از سوی من برخوردار میشه......
گفت:
دختره عزیزم، واقعا بابت این موضوع که بعد از یه سال بالاخره اومدی پیشم و الان هم برای صرف غذا قراره پیشه ماه خوشگلم باشم واقعا باعث شور و شعف من شد.....
گفتم:
همچنین، ولی من هنوز در عجبم که شما اون موضوع یک ساعته پیش رو چطوری هضم کردید؟
آهی کشید و گفت:
من هنوز هضمش نکردم ولی چه میشه کرد، فقط باید دسته و پنجه نرم کرد......
من واقعا ناراحتم بابت مرگ همسرم ولی بعد از حرف های تو و کاری که پدرت کرد واقعا الان میفهمم که تو برام مهم تری......
در نتیجه تصمیم میگیرم که یه طورایی حقش بود......
بیا این ماجرا رو به عنوان یه خاطره قدیمی بندازیمش عقب ترین جایه مغزمون، الان آینده مهمتره......
بیا قول بدیم که دیگه راجبه این موضوع نه فکر بکنیم نه حرف بزنیم......
از الان به بعد خوشبختی و آینده......
تو بخاطره شوهرت استرس نداشته باش، گارده محافظتی من خیلی قویه......
گفتی که طلاق گرفتی، پس فردا متوجه این موضوع میشه......
مگه نه؟
گفتم:
بله!
گفت:
خب، بیا قبل از سرد شدن غذا شروع به خوردن کنیم!
گفتم:
حتما!
- ۷۰
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط