رمان سرنوشت

•رمان سرنوشت:)!.
Part:17
.🤍.
مهراب: هوو میفهمی چی میگی؟
ارسلان: عه دوس پسرشم زبون باز کرد تا الان فکر کردم لالی...
چطور میتونه اون هرزه بازی در بیاره ولی من نمیتونم به کسی که قبل از اون تو زندگیم بوده و دوسش داشتم گل بدم؟
دیانا: با کلمه ای که گف تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن نا خواسته سیلی محکمی حواله گوشش کردم که صورتش و کج کرد و دستشو گزاشت رو صورتش...
_وقتی ی حرفی و میخوای بزنی همیشه قبلش به این فک کن که بعدش پشیمون میشی یا نه:)!...
کیفمو برداشتم و از کافه زدم بیرون...
پانیذ: چی میگی واسه خودت میبری و میدوزی؟مهراب دوس پسرش نیست اون پسر خالشه از بچگی با اون بزرگ شده...
نیکا: چرا وقتت و واسه آدمای بی ارزشی مثل این تلف میکنی بیا بریم دنبال دیانا...
مهراب: حیف که...حرفم کامل نشده بود از اونجا زدم بیرون که برم دنبال دیانا ولی نیکا و پانیذ سر گردون اونجا وایستاده بودن و دیانا اونجا نبود...
____
مهدیس: ارسلان خوبی؟از کنار لبت داره خون میاد:)!...
ارسلان: دستشو خواست نزدیک لبم کنه که دستشو پس زدم...
_الان نه مهدیس...بدون مکثی سوییچ و از جیبم در اوردم و ار کافه زدم بیرون خیلی بد گند زده بودم باید دنبالش میگشتم...
__
ممد: بهت گفتم اینجا نیایم...
متین: اخه من چه میدونستم قراره اینجوری شه؟
نیکا: بچها نیست نمیدونم کجا رفته...
پانیذ: الان چیکار کنیم؟
مهراب: در بیاریم هوا کنیم...اقا من فک نمیکردم انقدر این پسره نفهم و بیشور باشه...
متین: همیشه اینجوری نی به تو حسودیش شده بود...
ممد: دقیقا از قیافش معلوم بود
پانیذ: یعنی هر کی حسودیش بشه باید انگ هرزه بودن به این و اون بزنه...
ممد: الان مطمئنن عین سگ پشیمونه
متین: این ارسلانم ی دفعه جنی میشه...
دیدگاه ها (۱۶)

بچها خوشگلمو ۱۵۰تایی کنید

•رمان سرنوشت:)!.Part:18.🤍.ارسلان: کلافه شمارشو گرفتم دوست ند...

کمبود ویتامین گرفتم

رمان بغلی من پارت ۱۵۳و۱۵۴و۱۵۵و۱۵۶رضا: خوب من بعداً زنگ میزنم...

رمان بغلی من پارت ۱۶۹و۱۷۰و۱۷۱و۱۷۲لیلا:بله تو بچم معلوم نیست ...

رمان بغلی من پارت ۱۱۸و۱۱۹و۱۲۰ارسلان: چه زشته ای داره دیانا: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط