{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز در روستا اسب پیرمرد فرار کرد.

یک روز در روستا اسب پیرمرد فرار کرد.

همه گفتند :
چه بدشانسی!

پیرمرد گفت :
از کجا معلوم ؟

چند روز بعد ، اسب پیرمرد با یک گله اسب برگشت.

 همه گفتند :
چه خوش شانسی !

پیرمرد گفت :
از کجا معلوم ؟

چند روز بعد پسر پیرمرد در حالی که داشت یکی از اسب ها را رام می کرد از پشت اسب به زمین خورد و پایش شکست.

همه گفتند :
چه بدشانسی!

پیرمرد گفت :
از کجا معلوم ؟

چند روز بعد ژاندارم ها به روستا آمدند و همه جوانان را برای جنگ بردند بغیر از پسر پیرمرد که پایش شکسته بود.

همه گفتند :
عجب خوش شانسی!

پیرمرد گفت :
از کجا معلوم ؟؟؟

حالا زندگی ما هم پر از این " از کجا معلوم ها " است. پس بازم باید در همه حال شاکر و امیدوار بود. چون از کجا معلوم مشکلات و سختی هایی که ما می کشیم، دریچه ای نباشد برای دیدن و حس کردن خوشبختی که روزی باید در این خوشبختی ...

بازم از کجا معلوم ، که این مشکلات واقعا مشکل باشند که ما داریم ؟

پس بیایید بدون هیچ چشم داشتی مهربانانه حراج محبت کنیم چون از کجا معلوم شاید ...
دیدگاه ها (۶)

....

....

ﯾﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺁﺭﺯﻭﻡ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ :ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﺸﻢ ، ﺑﻪ ﻧﻮﮐﺮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﻭﺍﺳﻢ ﺗﺨﻤﻪ...

اگر کسي تو را با تمام مهربانيت دوست نداشت ... دلگير مباش که ...

(✨امروز روزیه که جهان هستی نورانی شد و طعم خوشبختی رو چشید✨)...

کابوی احمق:۲

پارت ۵۸:انتهای جاده(جونگ کوک)نگاه خیره ام رو به جاده های نور...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘part 2 سایه و وسوسهم.ل : لیویا چند سال ...

پارت ۲۰ — بعد از آن شبسه ماه گذشت.یورا دیگر آن دختر سردرگم ر...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:2اگر کمی دیگر طول می‌کشید ممکن بود قلب ...

KIM V

پارت ۲۰ — بعد از آن شبسه ماه گذشت.یورا دیگر آن دختر سردرگم ر...

چند‌پارتی‌ &تهیونگ&وقتی:``توی‌ مدرسه‌ باهم‌ رقابت‌دارید‌ولی....

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۴: وقتی صبر پادشاه تموم شداتاق هنوز بوی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط