کابوی احمق:۲
صبح روز بعد نور طلایی خورشید از میان پرده های نازک مهمانخانه داخل اتاق افتاده بود صدای خروس ها برخورد چکش آهنگر شیههی اسب ها صدای چرخ کالسکه ها و همهمهی خیابان های روستا را گرفته بود فلیکس با کش و قوسی طولانی از تخت پایین آمد پنجره را باز کرد و هوای خنک صبح را عمیق نفس کشید
"اینجا... حتی بوی صبحش هم با شهر فرق داره"بعد از خوردن صبحانه ای ساده شامل نان تازه کرهی محلی و عسل دوربینش را برداشت و تصمیم گرفت تمام روستا را بگردد
هر چند قدم یک چیز تازه توجهش را جلب میکرد زن های مسنی که جلوی خانه های چوبی روی صندلیرهای قدیمی نشسته بودند و در حالی که بافتنی میبافتند درباره ی محصولات مزرعه حرف میزدند
فلیکس با لبخند نزدیک شد
"صبح بخیر خانوم ها"یکی از پیرزن ها عینکش را بالا زد"تو همون پسر شهری هستی؟"
"آره"زن دیگری خندید
"پس همونی هستی که دیروز جلوی رئیس وایسادی؟"
فلیکس با تعجب پلک زد
"خبرش انقدر زود پخش شده؟"
پیرزن ها همزمان زدند زیر خنده
"پسرجان... اینجا اگه یه مرغ عطسه کنه تا غروب همه میفهمن"
فلیکس هم خندید و کنارشان نشست
انها برایش از سال های قدیم خشکسالی ها جشن های برداشت گندم و زمانی که هیونجین هنوز نوجوان بود تعریف کردند
هر بار که اسم هیونجین میامد همه با احترام حرف میزدند
"اون پسر دل نرمی داره فقط بلد نیست نشونش بده"
فلیکس زیر لب گفت
"من که فقط اخم هاشو دیدم"
یکی از پیرزن ها لبخند معنی داری زد"
"فعلا..."
کمی بعد صدای خنده ی چند پیرمرد از جلوی مغازهای بلند شد
چهار مرد دور میز چوبی نشسته بودند و تخته بازی میکردند
فلیکس کنجکاو نزدیک شد و این یک عکس زیبا میشد که چند بابا بزرگ دارن تخته بازی میکنند
"میشه نگاه کنم؟"
یکی از انها گفت
"نگاه نه... بشین بازی کن"
فلیکس با خنده نشست
"من فقط یه کم بلدم"
پیرمرد ریش سفید تاس را جلو هل داد
"همه همینو میگن اما وقتی امدی باید یه دست بری"
ده دقیقه بعد...
"هااا.....بردم"
پیرمردها با ناباوری به صفحه نگاه کردند
"غیرممکنه"
فلیکس با خنده گفت
"شانس یه پسری شهریه دیگه "
یکی از پیرمرد ها با اخم نمایشی گفت
"تقلب کردی"
"مدرک داری؟"
"نه"
"پس قبول کن باختی"
همه بلند خندیدند
بعدازظهر کنار رودخانه رسید
چند بچه ی روستا مشغول پریدن از روی سنگ ها بودند
یکی از انها فریاد زد
"آقای شهری جرئت داری از این طرف تا اون طرف بیای؟"
فلیکس با اعتماد به نفس گفت
"آسون ترین کار دنیاست"
اولین سنگ...
دومین سنگ...
سومین...
سنگ چهارم زیر پایش لغزید
"وای وای وای..."
با صدای بلندی داخل آب افتاد
بچه ها انقدر خندیدند که بر زمین پخش شدنند
فلیکس موهای خیسش را کنار زد
"این رودخونه دشمن شخصیه منه"
کوچک ترین بچه دستش را دراز کرد
"بیا بالا آقای شهری"
فلیکس دستش را گرفت
"ممنون قهرمان"تا غروب با آن ها مسابقهی دو گذاشت سنگ داخل آب انداخت و حتی یاد گرفت با طناب از روی بخش کم عمق رودخانه رد شودکمکم احساس میکرد این روستا دیگر برایش غریبه نیست
اما گرمای هوا حسابی خستهاش کرده بود
با خودش گفت"یه نوشیدنی خنک لازم دارم"
تنها جایی که پیدا کرد مشروب فروشی قدیمی خرب وحش بود
در چوبی را هل داد
زنگ کوچکی بالای در به صدا درآمد
فضای داخل نیمه تاریک بود
بوی چوب کهنه دود سیگار و نوشیدنی؛های قدیمی همه جا پیچیده بود
چند کابوی آرام مشغول نوشیدن بودند
اما سکوت عجیب مغازه دلیل دیگری داشت
در گوشهی سالن، کنار پنجره...
هیونجین نشسته بودکلاه مشکی اش روی میز بودآستین های پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود و با آرامشی عجیب هفت تیر نقرهایش را تیکه تیکه باز کرده و با دستمالی سفید تمیز میکرد
حرکاتش انقدر دقیق بود که انگار مشغول ساختن یک اثر هنری است
صاحب مغازه آهسته گفت"آروم باش..."اما دیگر دیر شده بود
فلیکس مستقیم به سمت پیشخوان رفت
"یه نوشیدنی خنک لطفا"هیونجین بدون اینکه سرش را بلند کند گفت"فکر کردم بعد از دیروز عقلت سر جاش اومده"فلیکس لیوانش را برداشت"فکر کنم ناامیدت کردم"هیونجین ضامن اسلحه را جا زد«تو همیشه اینقدر پرحرفی؟""نه... فقط وقتی یه نفر زیادی جدی باشه"هیونجین بالاخره سرش را بلند کرد
"اینجا شهر نیست""میدونم""اینجا هر حرفی قیمت داره"فلیکس جرعهای نوشید
#هیونلیکس #هیونجین #فلیکس #استری_کیدز #فیک
"اینجا... حتی بوی صبحش هم با شهر فرق داره"بعد از خوردن صبحانه ای ساده شامل نان تازه کرهی محلی و عسل دوربینش را برداشت و تصمیم گرفت تمام روستا را بگردد
هر چند قدم یک چیز تازه توجهش را جلب میکرد زن های مسنی که جلوی خانه های چوبی روی صندلیرهای قدیمی نشسته بودند و در حالی که بافتنی میبافتند درباره ی محصولات مزرعه حرف میزدند
فلیکس با لبخند نزدیک شد
"صبح بخیر خانوم ها"یکی از پیرزن ها عینکش را بالا زد"تو همون پسر شهری هستی؟"
"آره"زن دیگری خندید
"پس همونی هستی که دیروز جلوی رئیس وایسادی؟"
فلیکس با تعجب پلک زد
"خبرش انقدر زود پخش شده؟"
پیرزن ها همزمان زدند زیر خنده
"پسرجان... اینجا اگه یه مرغ عطسه کنه تا غروب همه میفهمن"
فلیکس هم خندید و کنارشان نشست
انها برایش از سال های قدیم خشکسالی ها جشن های برداشت گندم و زمانی که هیونجین هنوز نوجوان بود تعریف کردند
هر بار که اسم هیونجین میامد همه با احترام حرف میزدند
"اون پسر دل نرمی داره فقط بلد نیست نشونش بده"
فلیکس زیر لب گفت
"من که فقط اخم هاشو دیدم"
یکی از پیرزن ها لبخند معنی داری زد"
"فعلا..."
کمی بعد صدای خنده ی چند پیرمرد از جلوی مغازهای بلند شد
چهار مرد دور میز چوبی نشسته بودند و تخته بازی میکردند
فلیکس کنجکاو نزدیک شد و این یک عکس زیبا میشد که چند بابا بزرگ دارن تخته بازی میکنند
"میشه نگاه کنم؟"
یکی از انها گفت
"نگاه نه... بشین بازی کن"
فلیکس با خنده نشست
"من فقط یه کم بلدم"
پیرمرد ریش سفید تاس را جلو هل داد
"همه همینو میگن اما وقتی امدی باید یه دست بری"
ده دقیقه بعد...
"هااا.....بردم"
پیرمردها با ناباوری به صفحه نگاه کردند
"غیرممکنه"
فلیکس با خنده گفت
"شانس یه پسری شهریه دیگه "
یکی از پیرمرد ها با اخم نمایشی گفت
"تقلب کردی"
"مدرک داری؟"
"نه"
"پس قبول کن باختی"
همه بلند خندیدند
بعدازظهر کنار رودخانه رسید
چند بچه ی روستا مشغول پریدن از روی سنگ ها بودند
یکی از انها فریاد زد
"آقای شهری جرئت داری از این طرف تا اون طرف بیای؟"
فلیکس با اعتماد به نفس گفت
"آسون ترین کار دنیاست"
اولین سنگ...
دومین سنگ...
سومین...
سنگ چهارم زیر پایش لغزید
"وای وای وای..."
با صدای بلندی داخل آب افتاد
بچه ها انقدر خندیدند که بر زمین پخش شدنند
فلیکس موهای خیسش را کنار زد
"این رودخونه دشمن شخصیه منه"
کوچک ترین بچه دستش را دراز کرد
"بیا بالا آقای شهری"
فلیکس دستش را گرفت
"ممنون قهرمان"تا غروب با آن ها مسابقهی دو گذاشت سنگ داخل آب انداخت و حتی یاد گرفت با طناب از روی بخش کم عمق رودخانه رد شودکمکم احساس میکرد این روستا دیگر برایش غریبه نیست
اما گرمای هوا حسابی خستهاش کرده بود
با خودش گفت"یه نوشیدنی خنک لازم دارم"
تنها جایی که پیدا کرد مشروب فروشی قدیمی خرب وحش بود
در چوبی را هل داد
زنگ کوچکی بالای در به صدا درآمد
فضای داخل نیمه تاریک بود
بوی چوب کهنه دود سیگار و نوشیدنی؛های قدیمی همه جا پیچیده بود
چند کابوی آرام مشغول نوشیدن بودند
اما سکوت عجیب مغازه دلیل دیگری داشت
در گوشهی سالن، کنار پنجره...
هیونجین نشسته بودکلاه مشکی اش روی میز بودآستین های پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود و با آرامشی عجیب هفت تیر نقرهایش را تیکه تیکه باز کرده و با دستمالی سفید تمیز میکرد
حرکاتش انقدر دقیق بود که انگار مشغول ساختن یک اثر هنری است
صاحب مغازه آهسته گفت"آروم باش..."اما دیگر دیر شده بود
فلیکس مستقیم به سمت پیشخوان رفت
"یه نوشیدنی خنک لطفا"هیونجین بدون اینکه سرش را بلند کند گفت"فکر کردم بعد از دیروز عقلت سر جاش اومده"فلیکس لیوانش را برداشت"فکر کنم ناامیدت کردم"هیونجین ضامن اسلحه را جا زد«تو همیشه اینقدر پرحرفی؟""نه... فقط وقتی یه نفر زیادی جدی باشه"هیونجین بالاخره سرش را بلند کرد
"اینجا شهر نیست""میدونم""اینجا هر حرفی قیمت داره"فلیکس جرعهای نوشید
#هیونلیکس #هیونجین #فلیکس #استری_کیدز #فیک
- ۲۳۱
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط