ددی جئون
ددی جئون
جونگکوک: تهیونگ؟ برگشت ومتعجب نگام کرد
تهیونگ: باصدای ی نفر ب خودم اومد جونگکوک بود با دیدنش کلی خوش حال شدم؛ سلام جنگکوک رفیق قدیمی چطوری
جونگکوک: لبخند فیکی زدم وگفتم: سلام خیلی وقت ندیدمت
ات: جئون نجاتم دادو باعث شد حسم قوی تر بشه واااا این مرد خیلی خوبه انقدر محو نگاه کردن بهش بودم که نفهمیدم برگشته و داره نگام میکنه...
جنگکوک: صحبتم با ته تموم شدو به ات نگاه کردم داشت نگام میکرد صداش کردم وبه خودش اومد...
ات: صدام کرد و به خودم اومدم..
جونگکوک: باید بریم
ات: من یکم دیگه میمونم!..
جونگکوک: پس منم میمونم
ات: جئون شروع کرد به خوردن علکل انقدر خورد که هوش از سرش پرید
ات: هی دختر نچسب «بالیا بود» پاشو دوست پسرت رو بردار ببر .
لیا: مگه نچسب نیستم خودت ببرش
ات: دختره احمق «عصبی» هی جئون هی با اتوم پاشوبریم
جونگکوک: نمیتونم راه بیام «مست وضعیف»
ات: ای بابا بلندش کردم و.........
جونگکوک: تهیونگ؟ برگشت ومتعجب نگام کرد
تهیونگ: باصدای ی نفر ب خودم اومد جونگکوک بود با دیدنش کلی خوش حال شدم؛ سلام جنگکوک رفیق قدیمی چطوری
جونگکوک: لبخند فیکی زدم وگفتم: سلام خیلی وقت ندیدمت
ات: جئون نجاتم دادو باعث شد حسم قوی تر بشه واااا این مرد خیلی خوبه انقدر محو نگاه کردن بهش بودم که نفهمیدم برگشته و داره نگام میکنه...
جنگکوک: صحبتم با ته تموم شدو به ات نگاه کردم داشت نگام میکرد صداش کردم وبه خودش اومد...
ات: صدام کرد و به خودم اومدم..
جونگکوک: باید بریم
ات: من یکم دیگه میمونم!..
جونگکوک: پس منم میمونم
ات: جئون شروع کرد به خوردن علکل انقدر خورد که هوش از سرش پرید
ات: هی دختر نچسب «بالیا بود» پاشو دوست پسرت رو بردار ببر .
لیا: مگه نچسب نیستم خودت ببرش
ات: دختره احمق «عصبی» هی جئون هی با اتوم پاشوبریم
جونگکوک: نمیتونم راه بیام «مست وضعیف»
ات: ای بابا بلندش کردم و.........
- ۲۰.۵k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط