{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ددی جئون

ددی جئون


جونگکوک: خجالت کشیده بود وقرمز شده بود.
جدی شدم خب امروز چه ماموریتی داری


ات: امروز راستش هیچ ماموریتی ندارم داشتم حرف میزدم که ی دختر حال بهم زن اومد داخل پرید بغل جونگکوک

جونگکوک: لیا تو انجا چکار میکنی(سرد)

لیا: واااا ددی اومدم خونه دوست پسرم عیبی داره این دختره کیه نکنه برده جدیده ته

ات: بامن بودی برده.. ؟

لیا: جز تو کسی انجاهست

ات؛: ببین دختره اسکل ی وری کاری نکن مغزت رو بزارم کف دستت


لیا: ددی نگاه کن این برده چطوری باهام حرف میزنه

جونگکوک: لیا اون برده نیست اون همکارمه ومافیاست


لیا: هرچی نباید باهام اینطوری حرف بزنه

جونگکوک: لیا بس کن«داد»

ات: هی جئون من میرم کار داشتی خبرم کن به لاس ولوساتون برسید...
دیدگاه ها (۱)

ددی جئون ات: بلند شدم که برم جونگکوک دستم رو گرفت ی هو ی حال...

ددی جئون جونگکوک: تهیونگ؟ برگشت ومتعجب نگام کردتهیونگ: باصدا...

ددی جئون فرداصبحات: از خواب باسر درد بدی بیدار شدم که یاد دی...

ددی جئون جونگکوک؛: خواب بود خیلی خوب بود چطوره کهه امشب.. نه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط