« تقاص عشق »
« تقاص عشق »
پارت ۷۹
ات لباس بزرگ سفیدی پوشیده بود و لبه صخره ای ایستاده بود جیمین همش میگفت بیا این طرف اما اون گوش نمیکرد جیمین به سمتش دوید اما ات خودش رو پرت کرد پایین جیمین دادی کشید
جیمین با نفس نفس زدن از خواب پرید دستی به عرق های رویه صورتش بود کشید قلبش به قدری تند میزد که انگار الان از جاش در می اومد همان ترسی که تویه خوابش داد رو الآنم داشت فقط تویه اون اتاق صدای نفس زدن جیمین و صدای باران می اومد بارانه تندی میبارید جیمین
به ساعت نگاه کرد سه شب رو نوشت میداد از تخت اش بلند شد و سمته پالتوش رفت سریع پوشیدش
جیمین : اینطوری نمیشه من باید ات رو ببینم
از اتاقش بیرون رفت چتر را برداشت و بالا سرش گرفت
به حیاط عمارت رفت سوار ماشین شد و حرکت کرد باران شدیدی می بارید
ات که در خواب آرامی بود با صدای گوشیش چشم هاشو باز کرد گوشیشو برداشت و با دیدن شماره جیمین سریع رویه تخت نشست کمی چشم هاشو مالید نگران شد چرا این موقع زنگ زده نکنه اتفاقی برای دینا افتاده سریع جواب داد
ات : آلو جیمین چی
جیمین : جلوی دره عمارتت هستم بیا پایین
ات : چی اینجا
سریع از تخت بلند شد و سمته پنجره رفت پرده رو کنار زد و پنجره را باز کرد بخاطر باران شدیدی که می بارید و هوای تاریک چیزی معلوم نمیشد
ات : جیمین کجایی
جیمین چند دفعه ای چراغ های ماشین رو خاموش و روشن کرد
جیمین : دیدی اینجام
ات : آره دیدمت اما این موقع اگه یکی ببینه چی
جیمین : بیا پایین کسب نمیبینه
ات : همین حالا میام
ات گوشی رو قطع کرد و پرده رو کشید و پنجره رو بست سمته کافشن اش رفت و پوشیدش چتر رو برداشت و خیلی آروم از اتاق خارج شد آروم از پله ها پایین رفت و از سالن خارج شد چترو بالای سرش گرفت و حیاط عمارت را طی کرد نگهبان ها خوابشون برده بود ات خیلی آسون تونست از عمارت بره بیرون از در عمارت بیرون رفت ماشین جیمین رو دید که کناره دره عمارته .....
پارت ۷۹
ات لباس بزرگ سفیدی پوشیده بود و لبه صخره ای ایستاده بود جیمین همش میگفت بیا این طرف اما اون گوش نمیکرد جیمین به سمتش دوید اما ات خودش رو پرت کرد پایین جیمین دادی کشید
جیمین با نفس نفس زدن از خواب پرید دستی به عرق های رویه صورتش بود کشید قلبش به قدری تند میزد که انگار الان از جاش در می اومد همان ترسی که تویه خوابش داد رو الآنم داشت فقط تویه اون اتاق صدای نفس زدن جیمین و صدای باران می اومد بارانه تندی میبارید جیمین
به ساعت نگاه کرد سه شب رو نوشت میداد از تخت اش بلند شد و سمته پالتوش رفت سریع پوشیدش
جیمین : اینطوری نمیشه من باید ات رو ببینم
از اتاقش بیرون رفت چتر را برداشت و بالا سرش گرفت
به حیاط عمارت رفت سوار ماشین شد و حرکت کرد باران شدیدی می بارید
ات که در خواب آرامی بود با صدای گوشیش چشم هاشو باز کرد گوشیشو برداشت و با دیدن شماره جیمین سریع رویه تخت نشست کمی چشم هاشو مالید نگران شد چرا این موقع زنگ زده نکنه اتفاقی برای دینا افتاده سریع جواب داد
ات : آلو جیمین چی
جیمین : جلوی دره عمارتت هستم بیا پایین
ات : چی اینجا
سریع از تخت بلند شد و سمته پنجره رفت پرده رو کنار زد و پنجره را باز کرد بخاطر باران شدیدی که می بارید و هوای تاریک چیزی معلوم نمیشد
ات : جیمین کجایی
جیمین چند دفعه ای چراغ های ماشین رو خاموش و روشن کرد
جیمین : دیدی اینجام
ات : آره دیدمت اما این موقع اگه یکی ببینه چی
جیمین : بیا پایین کسب نمیبینه
ات : همین حالا میام
ات گوشی رو قطع کرد و پرده رو کشید و پنجره رو بست سمته کافشن اش رفت و پوشیدش چتر رو برداشت و خیلی آروم از اتاق خارج شد آروم از پله ها پایین رفت و از سالن خارج شد چترو بالای سرش گرفت و حیاط عمارت را طی کرد نگهبان ها خوابشون برده بود ات خیلی آسون تونست از عمارت بره بیرون از در عمارت بیرون رفت ماشین جیمین رو دید که کناره دره عمارته .....
- ۲۳.۲k
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط