{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آقای صورتی

ــآــقــاــیـــ . ــصــوــرــتــیــ؟🍓🍧
P:::۱
تمام بدنم داشتند از درد فریاد میزدند،قلبم مانند یک پرنده ای که توی دام افتاده بود،بیقراری میکرد. می‌توانستم با تمام وظوح ضربان قلبم را در تک تک رگ هایش حس کنم.میتوانستم حس کنم که آدِرنالینَم به شدت بالا زده بود!زخم های که بر روی بدنم داشتم،به علت تعریق زیاد یه گزگز و سوزش شدیدی افتاده بودند.پاهایم دیگر نای دویدن نداشتند و دهانم مانند کویری خشک شده بودند.
اما چه اهمیتی داشت؟من باید میدویدم! پلیسها و جایزه بگیر ها باهم دستشان در یک کاسه بود و از آن طرف هم مافیای دشمن به دنبالم بودند.
در همین حین که در نا امیدی غرق شده بودم،کورسوی امیدی،آتش وجودم را شعله ور کرد و به تنم جان بخشید.
در آن منطقه،فقط یک داروخانه ی شبانه روزی باز بود.لنگ لنگان خودم را به داروخانه رساندم و وارد آنجا شدم.
یک پِرسُنِل زن آنجا بود. با دیدن من حیرت زده شد و شیشه یا دارو افتاد و شکست.
نمی توانستم چیزی بشنوم انگار همه‌چیز اکو شده بود.انگار که کر بودم،صدای شکستن را بنگ شنیدم.انگار جهان برای طولانی مدت ترین زمان ممکن قطع شده بود.
پرسنل به سمتم راه فتاد،اما انگار با هر پلک زدنم،دنیا چند صدم ثانیه جلو تر می‌رفت.نزدیکم آمد،کلتن را به سمتش گرفتم،اما دستانم خیلی میلرزیدند.پاهایم سست شده بود و درحال افتادن بودم،«آقا،حالتون...خوبه؟» صدای آن زن بود.
جاذبه ی زمین به شدت قوی شده بود و همین باعث شد که من بیوفتم.
آن زن زانوزده و سرم را بر بور ران خود گذاشت و انگار داشت سعی می‌کرد من رو به هوش نگه داره.
از روی کارت شناساییش اسمش را خواندم،ویولا،ویولا هاپکینز. چند بار اسمش را در ذهنم مرور کردم.
ویولا...
چه خواص،چه زیبا،چه حیرت انگیز!...
ناخودآگاه،بوی تنش را به مشامم کشیدم،بوی شیرینی،وانیل،شکلات یخ و گل باهم ترکیب شده بودند
بویش هم همانند اسمش و چهره اش خواص و دوست داشتنی بود.
چشمانم همانند چراغی قدیمی درحال چشمک زدن بودند،اما اینبار،تاری به من چشمک میزد...
چشمانم سیاهی رفتند...
نه صدایی...
نه بویی،
نه حسی،
نه احساسی،...
انگار تمام درد هایم از وجودم به بیرون رفته بودند،انگار...انگار...درحال جان دادن بودم!
اما،اما،اما نمی توانستم بمیرم،در این حالت،خداییم(مایکی)از من قحط امید میکرد...
ناگهان صدایی دورگه و دوجنسه (مردونه/زنونه)ای را شنیدم که می‌گفت:«تو،نباید بمیری،الان نه!»
و ناگهان...دیگر چیزی حس نکردم،جر بوی مدهوش کننده ی آن،زن.

پارت بعد،۲۵ لایک و ۱۵ کامنت🗿✨
دیدگاه ها (۲۳)

بچه ها می‌خوام یه خانواده بسازم✨@donald_j_trump :(😂)عمو ...

§ : My Ex : § P : 1_______¥_______¥_______¥_______¥_______¥_...

::قـــمــآرـــتــآرـیــکـــ!🌑🕯️::P:::4می‌توانستم حس کنم که ا...

عکس یوری هست دوستان فقط موهاش بلند تره✓بیوگرافی یوری:یوری---...

من دیگر متعلق به او هستم

وای من نمیدانستم آن چشم ها برای چه کسی است؟ نمی توانستم تصور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط