{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Hidden Melody in Midnight Seoul 

Hidden Melody in Midnight Seoul 
p.31

(از زبون نویسنده)

روزها حالا شیرین‌تر شده بودند. جونگ‌کوک و ا.ت دوباره شروع کردن به دیدارهای منظم، ولی این بار با آرامش بیشتر. یه عصر جونگ‌کوک ا.ت رو برد یه کافه کوچیک و دنج که پنجره‌ش به یه باغ زیبا باز می‌شد.

(گرم)

نشستن رو میز گوشه‌ای. ا.ت قهوه سفارش داد و جونگ‌کوک هم همون چیزی که ا.ت همیشه دوست داشت.

ا.ت لبخند زد.

(صمیمی)

+ ممنون که یادته چی دوست دارم.

- چطور یادم نره؟ تو همه فکرام هستی.

حرف زدن از روزهایی که نبودن، از غمی که کشیدن، و از اینکه چقدر هر دو تلاش کردن. این بار بدون سرزنش، فقط درک.

(نزدیک‌تر)

جونگ‌کوک آروم گفت:

- اگه بازم سوال داری، بپرس. دیگه چیزی مخفی نمی‌کنم.

ا.ت یه لحظه فکر کرد و بعد سرش رو تکون داد.

(راحت)

+ فعلاً فقط می‌خوام با هم باشیم. آروم.

بعد از کافه، رفتند قدم زدن. دست تو دست هم. این بار فاصله‌ای بینشون نبود. جونگ‌کوک گاهی آروم موهای ا.ت رو پشت گوشش می‌زد و ا.ت هم به بازوش تکیه می‌داد.

(احساس خوب)

شب که جونگ‌کوک ا.ت رو خونه رسوند، طولانی‌تر از همیشه بغلش کرد. ا.ت هم محکم بغلش کرد و آروم گفت:

+ ممنون که صبر کردی تهی.

- همیشه صبر می‌کنم برای تو.

جونگ‌کوک وقتی برگشت، با لبخند واقعی به خونه رفت. قلبش سبک بود.

ا.ت هم تو اتاقش نشسته بود و به هدفون هدیه نگاه می‌کرد. لبخندش واقعی بود.

(امید و شادی ملایم)

غمی که چند وقت پیش مثل ابر سنگین بود، حالا داشت آروم آروم محو می‌شد و جای خودش رو به نور می‌داد............
ادامه دارد.............
دیدگاه ها (۰)

Hidden Melody in Midnight Seoul  p.32(از زبون نویسنده)همه چی...

@yonjin953 قشنگم حمایت بشه

Hidden Melody in Midnight Seoul  p.30(از زبون نویسنده)کم‌کم ...

Hidden Melody in Midnight Seoul  p.29(از زبون نویسنده)روزهای...

سناریو 🪽 ✨ ‌« وقتی وسط کار کردنشون میری و بغلشون می کنی » 🐨 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط