بزرگترینآرزو

#بزرگترین_آرزو
P43

مرد مقابلش چتر دستشو پایین آورد و چند قدم فاصله بینشون رو پر کرد و زیر چتر اون دختر ایستاد و گفت:
_پیشِ کارِن بود...

جمله اش هنوز تموم نشده بود که تُن صدای کاترینا بلند شد.. البته که بخاطر گلوی گرفته اش نمیتونست خیلی داد بزنه و دِل پُرِشو خالی کنه.. اما تمام تلاششو کرد که کم نیاره..
+گوشیه کوفتیت... اصلا بهش نگاه کردی؟!

گره ابروهاش پر رنگ تر شد..:
_شارژش تموم شد...

اتمام جمله اش مصادف شد با خنده ناباور کاترینا:
+اصلا... اصلا به ذهنت نرسید ممکنه کسی نگرانت بشه؟!

اخم بین ابروهای کوک از هم باز شد حالا متوجه رفتارش میشد.
درحالی که دقیق به چهره اون نگاه میکرد تک سرفه ای کرد و گفت:
_من... فکر نمیکردم نگرانم بشی...

با شنیدن این جمله نفس کلافه شو بیرون داد و نگاهشو از مرد مقابلش گرفت:
+منو بگو که بخاطر جنابعالی خودمو زیر بارون به این روز انداختم... ..

عقب گرد کرد اما مچش اسیر دستش شد... شایدم همینو میخواست...!
_کجا...؟

بعد از لمس مچش ..مکثی کرد و اونو به سمت خودش برگردوند ...
کف هردو دستشو رو گونه هاش گذاشت و بعد با نگاه گرد شده به چشمهای قهوه ای مقابلش خیره شد:
_با این حالِت چجوری رو پات وایستادی؟!؟

کدوم حال؟ تو اون لحظه حال کاترینا توصیف نشدی بود... نفس های گرم اون روی صورتش فرود میومد و اجازه فکر کردنو ازش میگرفت... دستای سردش گونه هایی که حالا بیشتر از قبل میسوختنُ آروم میکرد... و اون نگاه...
نگاه تیزی که حالا بخاطر نگرانیِ از حال اون نرم تر هر وقتی شده بود...
و قلبی که به اشتباه تپشی رو جا انداخت...
انقد غرق این احوالات بود که چتر از دستش افتاد ... با اولین قطره ای که روی سرش چکید انگار که به خودش اومده باشه سرشو برگردوند و کمی فاصله گرفت:
+فک کنم باید برم...
_میخوای بری؟ با این حالت فکر کردی میزارم بری؟!

بعد از اتمام جمله اش دستشو کشید و به سمت داخل خونه برد...
دیدگاه ها (۰)

#بزرگترین_آرزوP44دستشو کشید و اونو روی صندلی نشوند و بعد دور...

#بزرگترین_آرزوP45+نَمیرم یموقع... مرد مقابلش قهقهه ای سر داد...

#بزرگترین_آرزوP42با اینکه نمی‌خواست اما با سختی پلکای خسته ا...

.#بزرگترین_آرزوP41 وقتی سکوت دختر مقابلشو دید نفسشو کلافه بی...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 111 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ای...

دو پارتی( وقتی کل روز جلوی خودشو گرفته که....)پارت ۱

#‌B‌u‌t‌_‌Y‌o‌u‌#P‌a‌r‌t‌_⁰³داخل چشم های خرمایی رنگش غرق شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط