بزرگترینآرزو
#بزرگترین_آرزو
P44
دستشو کشید و اونو روی صندلی نشوند و بعد دور زد تا از یخچال چیزی که مَدنظرشه رو برداره...
تو دکتری مگه؟ من با استراحت حالم خوب میشه پس به خودت زحمت نده...
برگشت و بسته قرصی رو کف دستش گذاشت و از روی میز پارچو برداشت و لیوانو آب کردو دستش داد...
_اگه میخوای استراحتم بکنی .. همینجا استراحتتو بکن...
چرا اینجا وقتی خونهٔ خودم هست؟!
_یه چند روزی نمیتونی خونهٔ خودت بری...
ابرو بالا داد و بسته قرصو کنارش گذاشت:
اونوقت چرا؟!
کوک نفس کلافه ای کشید و قرصو دوباره مقابلش گرفت:
_دلت میخواد از زور استفاده کنم؟!
اول، جواب سوالم!
پوفی سرداد و گفت:
_ خونه ات خیلی بهم ریخته شده بود.. غیر ازون یه سری وسایل تو حمل و نقل کردناشون آسیب دیده بود که شبیه شونو سفارش دادم و تا بیاد چند روزی طول میکشه...
رفته بودی اونجا؟!
سرشو به نشانه مثبت تکون داد..
رمز خونمو از کجا میدونستی ؟؟؟!!!
_کارِن بهم گفت...
و توهم سرتو انداختی پایین و رفتی تو خونه؟ها؟ آره دیگه... وای اگه من خونه میبودم و یه وقتی لباس نامناسب تنم میبود چی؟! خجالت نمیکشی؟ چطوری میتونی انقد راحت تو خونه مردم رفت و آمد کنی؟!مگه من خونم عمومیه که..
اما تو همون لحظه درحالی که تند تند درحال غر زدن بود با حس نرمی لب هاش ادامه حرفشو خورد ...
کوک عقب اومدو دستاشو تسلیم وار بالا آورد:
_...جور دیگه ای نمیشد آرومت کرد ...
زبونش قفل کرده بود اما پلکاشو بهم زد و فورا نگاهشو ازون گرفت
خیل... خب......... ازین میگذرم... ولی بگو چرا تو باید وسایلای منو نو کنی...
_چون خودم میخوام.... اشتباه نکنی، برای ترحم و اینا نیست... فقط چون...
چون؟
دست به کمر شد نگاهشو ازون گرفت و بعد دوباره مثل قبل مقابلش خم شد و زیر لب گفت:
_میشه.. ازینم بگذری!؟
لبخندی زد و سری تکون داد:
اوکی... چون اسرار کردی ازینم میگذرم... ولی
با شنیدن «ولی»نفس کوتاهی گرفت و منتظر شنیدن ادامه جمله اش شد..
ولی باید بهم بگی پیش کارِن چیکار میکردی...
_بهت جواب میدم اما قبلش باید دارویی که بهت دادمو بخوری...
4پارت با تاخیر تقدیم نگاهای زیباتون💫
P44
دستشو کشید و اونو روی صندلی نشوند و بعد دور زد تا از یخچال چیزی که مَدنظرشه رو برداره...
تو دکتری مگه؟ من با استراحت حالم خوب میشه پس به خودت زحمت نده...
برگشت و بسته قرصی رو کف دستش گذاشت و از روی میز پارچو برداشت و لیوانو آب کردو دستش داد...
_اگه میخوای استراحتم بکنی .. همینجا استراحتتو بکن...
چرا اینجا وقتی خونهٔ خودم هست؟!
_یه چند روزی نمیتونی خونهٔ خودت بری...
ابرو بالا داد و بسته قرصو کنارش گذاشت:
اونوقت چرا؟!
کوک نفس کلافه ای کشید و قرصو دوباره مقابلش گرفت:
_دلت میخواد از زور استفاده کنم؟!
اول، جواب سوالم!
پوفی سرداد و گفت:
_ خونه ات خیلی بهم ریخته شده بود.. غیر ازون یه سری وسایل تو حمل و نقل کردناشون آسیب دیده بود که شبیه شونو سفارش دادم و تا بیاد چند روزی طول میکشه...
رفته بودی اونجا؟!
سرشو به نشانه مثبت تکون داد..
رمز خونمو از کجا میدونستی ؟؟؟!!!
_کارِن بهم گفت...
و توهم سرتو انداختی پایین و رفتی تو خونه؟ها؟ آره دیگه... وای اگه من خونه میبودم و یه وقتی لباس نامناسب تنم میبود چی؟! خجالت نمیکشی؟ چطوری میتونی انقد راحت تو خونه مردم رفت و آمد کنی؟!مگه من خونم عمومیه که..
اما تو همون لحظه درحالی که تند تند درحال غر زدن بود با حس نرمی لب هاش ادامه حرفشو خورد ...
کوک عقب اومدو دستاشو تسلیم وار بالا آورد:
_...جور دیگه ای نمیشد آرومت کرد ...
زبونش قفل کرده بود اما پلکاشو بهم زد و فورا نگاهشو ازون گرفت
خیل... خب......... ازین میگذرم... ولی بگو چرا تو باید وسایلای منو نو کنی...
_چون خودم میخوام.... اشتباه نکنی، برای ترحم و اینا نیست... فقط چون...
چون؟
دست به کمر شد نگاهشو ازون گرفت و بعد دوباره مثل قبل مقابلش خم شد و زیر لب گفت:
_میشه.. ازینم بگذری!؟
لبخندی زد و سری تکون داد:
اوکی... چون اسرار کردی ازینم میگذرم... ولی
با شنیدن «ولی»نفس کوتاهی گرفت و منتظر شنیدن ادامه جمله اش شد..
ولی باید بهم بگی پیش کارِن چیکار میکردی...
_بهت جواب میدم اما قبلش باید دارویی که بهت دادمو بخوری...
4پارت با تاخیر تقدیم نگاهای زیباتون💫
- ۲.۷k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط