{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P5🍋‍🟩






نامجون:



وقتی دستشو دیدم که اون طوری وحشتناک سوخته یه لحظه قلبم لرزید من واقعا از آسیب دیدن و درد کشیدنش رنج میکشم.

قرار بود امروز بریم منطقه ی تفریحی خارج از سئول و به احتمال زیاد شبم بمونیم اینو به هانیل نگفتم اما فکر نمیکنم مشکلی پیش بیاد اون عادت داره شبو تنها بمونه.

قرار بود من برم دنبال جین و یونگی و تهیونگ همشون خونه ی جین بودن پس بعد از نیم ساعت رانندگی رسیدم دم خونش و زنگ زدم بیام پایین و بعد پنج دقیقه بالاخره اومدن



تهیونگ=سلام هیونگ

-سلام

جین=سلام ببخشید دیر شد یونگی حاضر نشده بود

یونگی=چرا میندازین گردن من، من بیچازه که نیم ساعت بود حاضر و آماده نشسته بودم

-باشه حالا دعوا نکنین مهم نیست

تهیونگ=میگما هیونگ

-بله

تهیونگ=الان که قراره شبم بمونیم پس هانیل چی

جین=راست میگه کاش اونم میاوردی فقط خودمونیم

-نگران اون نباشید عادت داره و نمیشد بیارمش فردا مدرسه داره

یونگی=مطمئنی نمیترسه؟

-همیشه وقتی من کار دارم اون تنها میمونه

تهیونگ=پس اگه اینطوریه مشکلی نیست

-نه نیست

جین=نامجون

-بله هیونگ

جین=میخواستم راجب یه چیزی باهات حرف بزنم

-چیشده؟

جین= فکر نمیکنی خیلی داری هانیل رو اذیت میکنی؟

-اذیت؟

یونگی=اره دیگه حق با جینه خیلی بهش سخت میگیری طوری باهاش رفتار میکنی که انگار نه انگار اون دخترته بهش مثل یه ربات برنامه دادی مجبورش میکنی کارای که تو میگی رو انجام بده خودتم که همیشه باهاش خشک و سردی

جین= نامجون تو اصلا همیچن آدمی نیستی پس چرا اینکارو با اون بچه میکنی

-فکر نمیکنم این موضوع که حواسم هست که چیکار میکنه و وقتشو چطور میگذرونه باعث ظلم شدن بهش بشه

تهیونگ=اما اون فقط پونوزده سالشه

-تهیونگ تو خودت وقتی دبیو دادی چند سالت بود؟

جین=جین چه ربطی داره آخه

یونگی=اصلا اینا به درک چرا اینقدر خشکی باهاش تو که اصلا یه همچین شخصیتی نداری

-نمیخوام لوسش کنم هیونگ

تهیونگ=هیونگ واقعا این تویی؟

-پس کیه ته

جین=تو اونی نیستی که من میشناختم

یونگی=همچی درون تو بعد از رفتن هارا از زندگیتون عوض شد،تو قبل از اون اتفاق هانیل رو عاشقانه میپرستیدی خیلی باهاش خوب بودی اما بعد از اون اتفاق تو کلا یه آدم دیگه شدی اون بیچاره فقط پنج سال از زندگیشو محبت ترو دید

-دیگه اسم اون جن*ده رو پیش من نیار{عربده}

جین=یونگی نباید راجبش حرف میزدی

یونگی=نامجون باید بخودت بیای

-کافیه دیگه

تهیونگ=باشه هیونگ ما بس میکنیم اما اینو بدون که تو داری جوونی اون دختر رو گند میزنی توش

-پیاده شین رسیدیم





هانیل:



ساعت نزدیکای چهار بود خیلی گشنم شده بود حالا که خدمتکارا خونه نبودن مجبور بودم خودم آشپزی کنم میخواستم برای خودم یه ساندویچ کوچیک درست کنم همه چیش رو آماده کرده بودم فقط مونده بود گوشت رو خورد و سرخ کنم در فریزر رو باز کردم و جعبه ی گوشت رو بیرون کشیدم و گذاشتم رو میز درشو باز کردم و گوشت رو از لای یخا بیرون کشیدم و درشو بستم و گذاشتم تو فریزر تقریبا نیم ساعت منتظر موندم تا یخش آب بشه بعد گذاشتمش روی تخته ی چوبی و زخیم آشپزی از استند چاقو ها هم یه چاقوی بزرگ و تیز برداشتم و شروع کردم به خورد کردن گوشت اول محتاطانه و آروم خورد میکردم اما وقتی یکم بیشتر راه افتادم سرعتمم بیشتر کردم تقریبا دیگه آخراش بود و تقریبا رو چاقو نگاهم نمیکردم و فقط تند تند داشتم برس میزدم که یهو....تیغه ی تیز چاقو رو به جای گوشت روی پشت دستم فشارش دادم و دستمو خیلی عمیق بریدم چند دقیقه هیچی حس نمیکردم اما بعدش یهو دستم شروع کرد به سوزش وحشتناک و آب راهه ی از خون دور انگشتام جاری شدن سریع رفتم حموم و دستمو گرفتم زیر شیر آب بدجوری می‌سوخت بعد از اینکه شستم جعبه ی کمک های اولیه رو در آوردم و بتادین رو پیدا کردم با دندونم درشو باز کردم و مقدار خیلی زیادی ازش رو ریختم روی دستم که از شدت سوزش یه «آخ» خفیفی از لای لب هام بیرون پرید.
بعد از ضد عفونی کردن گاز استریل گذاشتن روش و با باند پیچیدمش و وسایل رو گذاشتم سر جاش و اونجا رو مرتب کردم و اومدم بیرون الان موندم به بابا چی بگم حتما خیلی عصبی میشه.
برگشتم سمت آشپزخونه و گوشتارو توی ماهی تابه سرخ کردم و بعدش گذاشتمشون لای نون باگت و نشستم پشت میز غذا خوری و شروع کردم به خوردن





ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۷)

P6🍋‍🟩ساعت دوازده شب//هانیل:تا این ساعت منتظر بابام موندم اما...

P7🍋‍🟩هانیل:بعد از اینکه آخرین زنگ هم خورد رفتم نشستم تو حیاط...

پسرم؟مگه الان نباید استراحت کنی🤦🏻‍♀️😭

P4🍋‍🟩 -هانیل؟&بله-دستت چیشده& آهان این؟ چیزی نیست سوخته-کی؟&...

جرعت یا حقیقت!

#دبیرستان_مخفی_من پارت9که ناگهان پدر ناتنیم اومد (کیم نامجون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط