رمان گناه عشق❌🍷
رمان گناه عشق❌🍷
پارت:۵۶
فلش بک🎼:
بعد از اون بحث خنده دار دوتایی بایک لبخند ملیح به روبه رو نگاه میکردیم.
که صدای پیام گوشیم بلند شد تکس از یک ناشناس بود. تکسش رو باز کردم. که با اسم نحسش روبه رو شدم:
"سلام. من مهگل هستم. نقشتون رو با ارسلان میدونم. باید بهت بگم که من از کل زندگیت با خبرم. از به عمارت امدنت گرفته تا برادری که میدونم برات خیلی عزیزه و براش تا عمارت ارسلان اومدی. ببین دخترجون برادرت پیش منه. یاامشب از زندگی ارسلان میری بیرون یا برادرت رو برای همیشه ازت میگیرم.من میدونم که به ارسلان دل بستی پس برای زنده مون عشقتم که شده راه درست رو انتخاب کن. اینم بهت بگم که اگر پی ام من رو به ارسلان نشون بدی خودت میدونی."
بلافاصله بعد از پیامش عکس برادرم رو همراه باخودش برام فرستاد و زیرشم نوشته بود:
"حواست باشه. امیدوارم راه درسته انتخاب کنی دیانا خانم"
به صورت خونین برادرم که از حال رفته بود توی عکس نگاه کردم.
اشک توی چشمام جمع شده بود. بین دوراهی بودم. من ارسلان رو دوست دارم. دادشمم دوست دارم.
من دوست دارم کنار ارسلان باشم. اما زنده مونش اگر من کنارش باشم حتمی نیست. از یک طرف متین(دادشش) رو ازم میگره. کنار ارسلان بودن یعنی. هم از دست دادن ارسلان هم متین. من دوتاشون رو میخوام. پس برای اینکه کنار دوتاشون باشم باسد از عشقم دور بمونم. من بساد دور بمونم.
قطره اشک سمجی از گوشه ی چشمام پایین اومد که با توفق ماشین سریع پاکش کردم.
پایان فلش بک🎼:
با یادآوری دوباره ی اون ماجرا اشکام تندتر و بیشتر فرو میریختن. خدایا یعنی چی میشه؟
صدای پیام گوشیم توجه ام رو جمع کرد:..
.........؟...........؟.........
❤
پارت:۵۶
فلش بک🎼:
بعد از اون بحث خنده دار دوتایی بایک لبخند ملیح به روبه رو نگاه میکردیم.
که صدای پیام گوشیم بلند شد تکس از یک ناشناس بود. تکسش رو باز کردم. که با اسم نحسش روبه رو شدم:
"سلام. من مهگل هستم. نقشتون رو با ارسلان میدونم. باید بهت بگم که من از کل زندگیت با خبرم. از به عمارت امدنت گرفته تا برادری که میدونم برات خیلی عزیزه و براش تا عمارت ارسلان اومدی. ببین دخترجون برادرت پیش منه. یاامشب از زندگی ارسلان میری بیرون یا برادرت رو برای همیشه ازت میگیرم.من میدونم که به ارسلان دل بستی پس برای زنده مون عشقتم که شده راه درست رو انتخاب کن. اینم بهت بگم که اگر پی ام من رو به ارسلان نشون بدی خودت میدونی."
بلافاصله بعد از پیامش عکس برادرم رو همراه باخودش برام فرستاد و زیرشم نوشته بود:
"حواست باشه. امیدوارم راه درسته انتخاب کنی دیانا خانم"
به صورت خونین برادرم که از حال رفته بود توی عکس نگاه کردم.
اشک توی چشمام جمع شده بود. بین دوراهی بودم. من ارسلان رو دوست دارم. دادشمم دوست دارم.
من دوست دارم کنار ارسلان باشم. اما زنده مونش اگر من کنارش باشم حتمی نیست. از یک طرف متین(دادشش) رو ازم میگره. کنار ارسلان بودن یعنی. هم از دست دادن ارسلان هم متین. من دوتاشون رو میخوام. پس برای اینکه کنار دوتاشون باشم باسد از عشقم دور بمونم. من بساد دور بمونم.
قطره اشک سمجی از گوشه ی چشمام پایین اومد که با توفق ماشین سریع پاکش کردم.
پایان فلش بک🎼:
با یادآوری دوباره ی اون ماجرا اشکام تندتر و بیشتر فرو میریختن. خدایا یعنی چی میشه؟
صدای پیام گوشیم توجه ام رو جمع کرد:..
.........؟...........؟.........
❤
- ۴.۸k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط