[بازی مرگ ]
[بازی مرگ ]
پارت ۱۲
از لحظه ای که پا به روستایی باک چون هانوک گذاشت موجی از حس قدیم به سراغش آمد اینجا جایی بود که حتا فکر کردن هم براش سرپناهی بود اون خونه ای نداشت اینجا مکانی بود که در آن بزرگ شده بود در حالیکه به طرف خونه کوچیک و گلی اش قدم برمیداشت چشم هایش را بست خوای هتک و سرسبز آن روستا را وارده ریه هایش کرد بوی علف های تازه و خاک مرطوب که انگار داشتند باهاش حرف میزدن، احساس آرامشی بخش دست میداد، جلوی درب چوبی کوچک ایستاد جایی همه آرامش و عشق های خاموش شده اش دوباره زنده میشدن شاید از نظر هر آدم معمولی اینجا فقط یک خونه کوچیک بود اما واسه هری تنها خانه و خانواده اش بود درحالیکه دوربین عکاسی به گردنش بود به آرامی تقی به درب زد تا اینکه دن بی در را باز کرد صدای آشنای زن باعث شد لبخندی بزند دن بی : اومدی
هری که با دیدن زن بغضی سراغش آمد با احترامی گفت هری : سلام اجوما
دن بی دختر را به آغوش گرمش کشید و دستی بر روی موهایش کشید
دن بی : اجوما... میزنمتا
هری در میون اشکی هایش لبخندی زد بعد از سه سال اومده بود
دن بی از آغوشش جداش کرد هری دست های زنی که مثله مادرش بود را میون دست هایش فشرد با لبخند مهربانی نجوا کرد هری : مامان خوشگلم دارم خیلی برات تنگ شده
دن بی : منم دخترم بریم داخل برام تعریف کن
بلافاصله هری را به داخل خونه برد ..
روی صندلی شاگرد نشسته و نگاه سنگین و سردش را به بیرون از شیشه ماشین داده بود رفیقش کی سوک راننده او بود مثله همیشه لبخند گرمی بر لب هایش جاری بود و حرف میزد لحظه ای به رفیقش نگاه کرد که غرق در افکارش به بیرون خیره شده بود به آرامی صداش زد کی سوک : جونگ کوک شنیدی چی گفتم
جونگ کوک نگاهش رو از بیرون گرفت و به رفیقش دوخت : آره شنیدم
فهمید که دست به سرش کرد اما اون درکش میکرد و دیگر چیزی نگفت
تا اینکه به مقصدشون رسیدن ماشین رو گوشه ای آن سرسبزی ها پارک کرد از ماشین پیاده شدند جونگ کوک لحظه ای ایستاد و آن هوای پاک و خنک روستای باک چون هانوک را وارده ریه هایش کرد بوی سرسبزی درختانی که تازه آبیاری شدن بوی خاک نم دار، هم این ها باعث آرامش اش میشد،
جلوی درب خانه زیبایی آن روستا ایستاده بودند تنها خانه ای که آنجا زیبا و لوکس بود بعد از باز کرد درب با کلید اش هر دو وارده آن خانه شدن بلافاصله جسم کوچیک و ظریف دختری سه ساله را که لباس سبز مانندی با آستین های سفید، گل بنفشی که پشته گوشش گذاشته بود و یه عالمه گل دستش بود را در وسط حیاط سرسبز که مانند باغی بود دید چقدر دلتنگش بود دختر کوچولو وقتی متوجه دونفر شد جیغی کشید و گل ها از دستش افتادند سریع به طرف آنها دوید جونگ کوک روی یه پایش نشست بلافاصله آن دختر هم خودش را در آغوش آن مرد انداخت سفت بغلش کرده بود کم کم گریه دختره کوچولو بلند شد جونگ کوک موهایش را نوازش کرد و آروم گفت جونگ کوک : هیسس گریه نکن ببین بابای دیگه پیشته
پارت ۱۲
از لحظه ای که پا به روستایی باک چون هانوک گذاشت موجی از حس قدیم به سراغش آمد اینجا جایی بود که حتا فکر کردن هم براش سرپناهی بود اون خونه ای نداشت اینجا مکانی بود که در آن بزرگ شده بود در حالیکه به طرف خونه کوچیک و گلی اش قدم برمیداشت چشم هایش را بست خوای هتک و سرسبز آن روستا را وارده ریه هایش کرد بوی علف های تازه و خاک مرطوب که انگار داشتند باهاش حرف میزدن، احساس آرامشی بخش دست میداد، جلوی درب چوبی کوچک ایستاد جایی همه آرامش و عشق های خاموش شده اش دوباره زنده میشدن شاید از نظر هر آدم معمولی اینجا فقط یک خونه کوچیک بود اما واسه هری تنها خانه و خانواده اش بود درحالیکه دوربین عکاسی به گردنش بود به آرامی تقی به درب زد تا اینکه دن بی در را باز کرد صدای آشنای زن باعث شد لبخندی بزند دن بی : اومدی
هری که با دیدن زن بغضی سراغش آمد با احترامی گفت هری : سلام اجوما
دن بی دختر را به آغوش گرمش کشید و دستی بر روی موهایش کشید
دن بی : اجوما... میزنمتا
هری در میون اشکی هایش لبخندی زد بعد از سه سال اومده بود
دن بی از آغوشش جداش کرد هری دست های زنی که مثله مادرش بود را میون دست هایش فشرد با لبخند مهربانی نجوا کرد هری : مامان خوشگلم دارم خیلی برات تنگ شده
دن بی : منم دخترم بریم داخل برام تعریف کن
بلافاصله هری را به داخل خونه برد ..
روی صندلی شاگرد نشسته و نگاه سنگین و سردش را به بیرون از شیشه ماشین داده بود رفیقش کی سوک راننده او بود مثله همیشه لبخند گرمی بر لب هایش جاری بود و حرف میزد لحظه ای به رفیقش نگاه کرد که غرق در افکارش به بیرون خیره شده بود به آرامی صداش زد کی سوک : جونگ کوک شنیدی چی گفتم
جونگ کوک نگاهش رو از بیرون گرفت و به رفیقش دوخت : آره شنیدم
فهمید که دست به سرش کرد اما اون درکش میکرد و دیگر چیزی نگفت
تا اینکه به مقصدشون رسیدن ماشین رو گوشه ای آن سرسبزی ها پارک کرد از ماشین پیاده شدند جونگ کوک لحظه ای ایستاد و آن هوای پاک و خنک روستای باک چون هانوک را وارده ریه هایش کرد بوی سرسبزی درختانی که تازه آبیاری شدن بوی خاک نم دار، هم این ها باعث آرامش اش میشد،
جلوی درب خانه زیبایی آن روستا ایستاده بودند تنها خانه ای که آنجا زیبا و لوکس بود بعد از باز کرد درب با کلید اش هر دو وارده آن خانه شدن بلافاصله جسم کوچیک و ظریف دختری سه ساله را که لباس سبز مانندی با آستین های سفید، گل بنفشی که پشته گوشش گذاشته بود و یه عالمه گل دستش بود را در وسط حیاط سرسبز که مانند باغی بود دید چقدر دلتنگش بود دختر کوچولو وقتی متوجه دونفر شد جیغی کشید و گل ها از دستش افتادند سریع به طرف آنها دوید جونگ کوک روی یه پایش نشست بلافاصله آن دختر هم خودش را در آغوش آن مرد انداخت سفت بغلش کرده بود کم کم گریه دختره کوچولو بلند شد جونگ کوک موهایش را نوازش کرد و آروم گفت جونگ کوک : هیسس گریه نکن ببین بابای دیگه پیشته
- ۱۹.۱k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط