pain
#pain
#P¹³
تهیونگ: چیه باز چیکار داری؟
دستشو گرفتم کتمو دادم توی دستش از مچش گرفتم و دنباله خودم توی حیاطه ویلایی که توش مهمونی برگزار شده بود کشیدم و گفام
جونگکوک: کیم راستشو بگو قضیه امروز و خانواده و بابات، راسته؟
کیم بعد از مکثی گفت
تهیونگ: اره اون کامیون رو نا پدریم برای بچه های مدرسه فرستاده بود، چطور مگه خبر نداشتی؟
با کمی تردید گفتم
جونگکوک: یعنی تو پسره یه خانواده پولداری؟ حیح پسر بهت نمیاد پس دروغ نگو
کیم با اخمه کمرنگی گفت
تهیونگ: اره من پسره یه خانواده پولدارم، چرا باید دروغ بگم؟ آدما توی دو شرایط دروغ میگن یا میخوان چیزی بدست بیارن یا میخوان چیزی رو پنهان کنن، که خب فکر نمیکنم با دروغ گفتن راجب این مسئله نه چیزی به دست بیارم نه چیزی رو پنهان کنم
با گیجی نگاهش کردم
حرفشو ادامه داد و گفت
تهیونگ: به هر حال امیدوارم دونستن این موضوع باعث بشه دیگه پادوی تو نباشم
کتمو کوبید توی سینه و رفت
نتونستم جوابشو بدم و بگم که تا ابد پادوی منه
یکم افکاره عجیبی داشتم رفتم خونه و راجبش یکم اطلاعات جمع کردم
توی گوگل سرچ کردم {اگر به شخصی بی دلیل نوضیح بدهیم به چه معناس؟}
یه سری چرت و پرت آورد اما بین این چرت و پرتا یه تست بود که چشممو گرفت اسمش تسته خود شناسی بود روش کلیک کردم یه سری سوال داشت که باید جواب میدادم به نظرم میتونستم با این تست راجبه افکارم و احساسات و کیم تهیونگ بیشتر بدونم
«ویو جونگکوک»
یه سری سواله چرت و پرت بود که خب راستش پشیمون شدم
لپتاپمو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم و گوشیمو برداشتم و به کیم پیام دادم و گفتم:(کیم اون موقع نزاشتی بگم ولی تو تا ابد یا حداقل تا وقتی من بخوام پادوم هستی و حقه اعتراض نداری)
بعد از فرستادنه پیام منتظر موندم تا جواب بده اما سین نزد یا حتی جواب نداد گوشیو گذاشتم اون ور ولی بعد از یک ثانیه دوبار برداشتمو بهش خیره شدم چرا جوابمو نمیده؟ ول کنش شدم و چشمامو بستم که بخوابم
کابوسه همشگیمو دیدم و یدفعه از خواب پریدم
ساعت 4 صبح بود
کابوسی که همیشه میبینم اینه که پدرم با صدا بلند سرم داد میزنه و در یک حرکت و من غرق در خون روی زمین پخش میشم
دوباره گوشیمو چک کردم ولی جوابمو نداده بود پس بیخیالش شدم و دوباره یکم خوابیدم
وقتی بیدار شدم یکم دیرم شده پس با عجله آماده شدم و رفتم مدرسه
«ویو تهیونگ»
دیشب یه مهمونی خانوادگی داشتیم با یه تاجر بزرگ که یه دختر داشت که تقریبا همشن من بود نا پدرم برای بهتر کردنه روابطش پیشنهاد کرد باهاش ازدواج کنم ولی من با تعجب گفتم
تهیونگ: پدر!! من قصدی برای ازدواج ندارم
#P¹³
تهیونگ: چیه باز چیکار داری؟
دستشو گرفتم کتمو دادم توی دستش از مچش گرفتم و دنباله خودم توی حیاطه ویلایی که توش مهمونی برگزار شده بود کشیدم و گفام
جونگکوک: کیم راستشو بگو قضیه امروز و خانواده و بابات، راسته؟
کیم بعد از مکثی گفت
تهیونگ: اره اون کامیون رو نا پدریم برای بچه های مدرسه فرستاده بود، چطور مگه خبر نداشتی؟
با کمی تردید گفتم
جونگکوک: یعنی تو پسره یه خانواده پولداری؟ حیح پسر بهت نمیاد پس دروغ نگو
کیم با اخمه کمرنگی گفت
تهیونگ: اره من پسره یه خانواده پولدارم، چرا باید دروغ بگم؟ آدما توی دو شرایط دروغ میگن یا میخوان چیزی بدست بیارن یا میخوان چیزی رو پنهان کنن، که خب فکر نمیکنم با دروغ گفتن راجب این مسئله نه چیزی به دست بیارم نه چیزی رو پنهان کنم
با گیجی نگاهش کردم
حرفشو ادامه داد و گفت
تهیونگ: به هر حال امیدوارم دونستن این موضوع باعث بشه دیگه پادوی تو نباشم
کتمو کوبید توی سینه و رفت
نتونستم جوابشو بدم و بگم که تا ابد پادوی منه
یکم افکاره عجیبی داشتم رفتم خونه و راجبش یکم اطلاعات جمع کردم
توی گوگل سرچ کردم {اگر به شخصی بی دلیل نوضیح بدهیم به چه معناس؟}
یه سری چرت و پرت آورد اما بین این چرت و پرتا یه تست بود که چشممو گرفت اسمش تسته خود شناسی بود روش کلیک کردم یه سری سوال داشت که باید جواب میدادم به نظرم میتونستم با این تست راجبه افکارم و احساسات و کیم تهیونگ بیشتر بدونم
«ویو جونگکوک»
یه سری سواله چرت و پرت بود که خب راستش پشیمون شدم
لپتاپمو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم و گوشیمو برداشتم و به کیم پیام دادم و گفتم:(کیم اون موقع نزاشتی بگم ولی تو تا ابد یا حداقل تا وقتی من بخوام پادوم هستی و حقه اعتراض نداری)
بعد از فرستادنه پیام منتظر موندم تا جواب بده اما سین نزد یا حتی جواب نداد گوشیو گذاشتم اون ور ولی بعد از یک ثانیه دوبار برداشتمو بهش خیره شدم چرا جوابمو نمیده؟ ول کنش شدم و چشمامو بستم که بخوابم
کابوسه همشگیمو دیدم و یدفعه از خواب پریدم
ساعت 4 صبح بود
کابوسی که همیشه میبینم اینه که پدرم با صدا بلند سرم داد میزنه و در یک حرکت و من غرق در خون روی زمین پخش میشم
دوباره گوشیمو چک کردم ولی جوابمو نداده بود پس بیخیالش شدم و دوباره یکم خوابیدم
وقتی بیدار شدم یکم دیرم شده پس با عجله آماده شدم و رفتم مدرسه
«ویو تهیونگ»
دیشب یه مهمونی خانوادگی داشتیم با یه تاجر بزرگ که یه دختر داشت که تقریبا همشن من بود نا پدرم برای بهتر کردنه روابطش پیشنهاد کرد باهاش ازدواج کنم ولی من با تعجب گفتم
تهیونگ: پدر!! من قصدی برای ازدواج ندارم
- ۲.۳k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط