pain
#pain
#P¹⁵
با حسه سوزش طرفه چپه صورتم حرفم ناقص موند دستمو گذاشتم جایی که سیلی خورده بود و با چشم هایی عصبی و یکمی با نفرت به نا پدریم نگاه کردم بعد گوشیمو برداشتمو پرت کردم سمت دیوار و جیغ کشیدم و گفتم
تهیونگ: نمیشه یبار خودم تصمیم بگیرم؟!! این زندگیه منه من مسئوله این زندگیم!! اونم توی همچین امر مهمی، ازدواج!!! شما غکر کردید ازدواج شوخیه؟؟!! اره شاید شما بدون عشق ازدواج کرده باشید یا براتون عشق مهم نباشهه ولی من نمیخوام مثل شما و خیلیای دیگه زندگی کنم!!!! این زندگیه منه پس فعلا تصمیمی برای تغییر یا ازدواج ندارم!!!!
ناپدرم با عصبانیت و تعجب بهم خیره شده بود بعد به سمت در رفت و با شدته زیاد اونو کوبید و رفت، صدای قدماش که مشخص بود عصبیه شنیده میشد
کنار تختم رو زمین نشستم
زانو هامو بغل کردم و گریه کردم
با خودم گفتم چرا واقعا چرا باید بخاطر همینچین چیزی که من باید تصمیم بگیرم با نا پدریم دعوا کنم؟!
بعد از چند دقیقه گریه کردن روی تخت دراز کشیدم و به گوشیه داغونم که رو زمین بود خیره شدم و بعد از چند ثانیه خواب رفتم
٭
صبح با صدای اون آلارم مزخرف که میگفت باید بلند شم آماده بشم و یه روزه مزخرفه دیگه رو شروع کنم بلند شدم
بعد از آماده شدن از اتاقم زدم بیرون فکر میکردم ناپدریم بخاطر اینکه دعوامون شده درو روم قفل میکنه ولی خب در باز بود
از پله ها پایین رفتم که با صدای نا پدریم وایستادم
ناپدر تهیونگ: تهیونگ بیا اینجا کارت دارم
کارم داره؟ باز چه دستوریه؟ کارش چی میتونه جز یه دستوره دیگه؟ نکنه میخواد بخاطره دفاع از حقم ازش عذر خواهی کنم؟ برگشتم به سمتش رفتم سره میزه ناهار خوری و کناره صندلی ناپدریم وایسادم
ناپدری تهیونگ: راجبه حرفای دیشبت خیلی فکر کردم خب راستش خوشم اومد یه مرد باید بتونه از حقش دفاع کنه درسته حقه توعه که انتخاب کنی میخوای با کی ازدواج کنی و برای خودت تصمیم بگیری تو دیگه یه فرده بالغی دلم میخواد از این به بعد پدر صدام کنی دلم میخواد باهم خانواده بهتری داشته باشیم و باهم بهتر رفتار کنیم
همه ی این حرفا رو با لبخند گفت، نمیدونستم لبخندش واقعیه یا الکی ولی معمولا لبخنده الکی نمیزنه حدالقش به من
بعد دستمو گرفت
از روی صندلیش بلند شد و دستشو گذاشت روی شونم و گفت
نا پدری تهیونگ: راستی این چند روز حاله خواهرت خوبه؟ خودش به نظر راضیه ولی چیزی نمیگه الانم زودتر رفت لطفا هواشو داشته باش
باورم نمیشه پدرم چیز یعنی ناپدریم این حرفا رو میزد من انتظاره چیزه دیگه رو داشتم مثلا بهم دستوره عذر خواهی بده یا یه دعوای دیگه داشته باشیم اما با چیزی که داد دستم کامل شاخ در آوردم
یدونه گوشی جدید دستم داد و گفت
#P¹⁵
با حسه سوزش طرفه چپه صورتم حرفم ناقص موند دستمو گذاشتم جایی که سیلی خورده بود و با چشم هایی عصبی و یکمی با نفرت به نا پدریم نگاه کردم بعد گوشیمو برداشتمو پرت کردم سمت دیوار و جیغ کشیدم و گفتم
تهیونگ: نمیشه یبار خودم تصمیم بگیرم؟!! این زندگیه منه من مسئوله این زندگیم!! اونم توی همچین امر مهمی، ازدواج!!! شما غکر کردید ازدواج شوخیه؟؟!! اره شاید شما بدون عشق ازدواج کرده باشید یا براتون عشق مهم نباشهه ولی من نمیخوام مثل شما و خیلیای دیگه زندگی کنم!!!! این زندگیه منه پس فعلا تصمیمی برای تغییر یا ازدواج ندارم!!!!
ناپدرم با عصبانیت و تعجب بهم خیره شده بود بعد به سمت در رفت و با شدته زیاد اونو کوبید و رفت، صدای قدماش که مشخص بود عصبیه شنیده میشد
کنار تختم رو زمین نشستم
زانو هامو بغل کردم و گریه کردم
با خودم گفتم چرا واقعا چرا باید بخاطر همینچین چیزی که من باید تصمیم بگیرم با نا پدریم دعوا کنم؟!
بعد از چند دقیقه گریه کردن روی تخت دراز کشیدم و به گوشیه داغونم که رو زمین بود خیره شدم و بعد از چند ثانیه خواب رفتم
٭
صبح با صدای اون آلارم مزخرف که میگفت باید بلند شم آماده بشم و یه روزه مزخرفه دیگه رو شروع کنم بلند شدم
بعد از آماده شدن از اتاقم زدم بیرون فکر میکردم ناپدریم بخاطر اینکه دعوامون شده درو روم قفل میکنه ولی خب در باز بود
از پله ها پایین رفتم که با صدای نا پدریم وایستادم
ناپدر تهیونگ: تهیونگ بیا اینجا کارت دارم
کارم داره؟ باز چه دستوریه؟ کارش چی میتونه جز یه دستوره دیگه؟ نکنه میخواد بخاطره دفاع از حقم ازش عذر خواهی کنم؟ برگشتم به سمتش رفتم سره میزه ناهار خوری و کناره صندلی ناپدریم وایسادم
ناپدری تهیونگ: راجبه حرفای دیشبت خیلی فکر کردم خب راستش خوشم اومد یه مرد باید بتونه از حقش دفاع کنه درسته حقه توعه که انتخاب کنی میخوای با کی ازدواج کنی و برای خودت تصمیم بگیری تو دیگه یه فرده بالغی دلم میخواد از این به بعد پدر صدام کنی دلم میخواد باهم خانواده بهتری داشته باشیم و باهم بهتر رفتار کنیم
همه ی این حرفا رو با لبخند گفت، نمیدونستم لبخندش واقعیه یا الکی ولی معمولا لبخنده الکی نمیزنه حدالقش به من
بعد دستمو گرفت
از روی صندلیش بلند شد و دستشو گذاشت روی شونم و گفت
نا پدری تهیونگ: راستی این چند روز حاله خواهرت خوبه؟ خودش به نظر راضیه ولی چیزی نمیگه الانم زودتر رفت لطفا هواشو داشته باش
باورم نمیشه پدرم چیز یعنی ناپدریم این حرفا رو میزد من انتظاره چیزه دیگه رو داشتم مثلا بهم دستوره عذر خواهی بده یا یه دعوای دیگه داشته باشیم اما با چیزی که داد دستم کامل شاخ در آوردم
یدونه گوشی جدید دستم داد و گفت
- ۲۴۴
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط