{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

pain

#pain
#P¹⁴
«ویو جونگکوک»
یه سری سواله چرت و پرت بود که خب راستش پشیمون شدم
لپتاپمو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم و گوشیمو برداشتم و به کیم پیام دادم و گفتم:(کیم اون موقع نزاشتی بگم ولی تو تا ابد یا حداقل تا وقتی من بخوام پادوم هستی و حقه اعتراض نداری)
بعد از فرستادنه پیام منتظر موندم تا جواب بده اما سین نزد یا حتی جواب نداد گوشیو گذاشتم اون ور ولی بعد از یک ثانیه دوبار برداشتمو بهش خیره شدم چرا جوابمو نمیده؟ ول کنش شدم و چشمامو بستم که بخوابم
کابوسه همشگیمو دیدم و یدفعه از خواب پریدم
ساعت 4 صبح بود
کابوسی که همیشه میبینم اینه که پدرم با صدا بلند سرم داد میزنه و در یک حرکت و من غرق در خون روی زمین پخش میشم
دوباره گوشیمو چک کردم ولی جوابمو نداده بود پس بیخیالش شدم و دوباره یکم خوابیدم
وقتی بیدار شدم یکم دیرم شده پس با عجله آماده شدم و رفتم مدرسه

«ویو تهیونگ»
دیشب یه مهمونی خانوادگی داشتیم با یه تاجر بزرگ که یه دختر داشت که تقریبا همشن من بود نا پدرم برای بهتر کردنه روابطش پیشنهاد کرد باهاش ازدواج کنم ولی من با تعجب گفتم
تهیونگ: پدر!! من قصدی برای ازدواج ندارم
بعد رو به اون تاجر بزرگ که مثل اینکه فامیلیش مین بود گفتم
تهیونگ: دختره شما ماشالاه خوش بر و رو هستن زیبا، خوش اخلاق، و همچنین دختره شما هستن حیف که من قصدی برای ازدواج ندارم وگرنه شک نکنید که دختره شما رو رو هوا میزدم
بعد لبخندی زدم و گفتم
تهیونگ: با اجازه من برم یکم درس بخونم فردا امتحان داریم و باید به عنوان رتبه یک مدرسه وظیفمو اجرا کنم
و به سمت اتاقم رفتم بعد حدود یکساعت که اون تاجر که با خانواده اش اومده بود رفت یدفعه در با شدت باز شد و پدرم با داده بلندی وارد شد
ناپدری تهیونگ: هییییی پسررر چطور جرئت کردی با من مخالفت کنی؟ تنت میخاره؟
تهیونگ: پدر من که با ادبو احترام بهشون گفتم دختره خوبی دارن اما من نمیخوام ازدواج کنم من هنوز میخوام درس بخو...
با حسه سوزش طرفه چپه صورتم حرفم ناقص موند دستمو گذاشتم جایی که سیلی خورده بود و با چشم هایی عصبی و یکمی با نفرت به نا پدریم نگاه کردم بعد گوشیمو برداشتمو پرت کردم سمت دیوار و جیغ کشیدم و گفتم
تهیونگ: با اجازه من برم یکم درس بخونم فردا امتحان داریم و باید به عنوان رتبه یک مدرسه وظیفمو اجرا کنم
و به سمت اتاقم رفتم بعد حدود یکساعت که اون تاجر که با خانواده اش اومده بود رفت یدفعه در با شدت باز شد و پدرم با داده بلندی وارد شد
ناپدری تهیونگ: هییییی پسررر چطور جرئت کردی با من مخالفت کنی؟ تنت میخاره؟
تهیونگ: پدر من که با ادبو احترام بهشون گفتم دختره خوبی دارن اما من نمیخوام ازدواج کنم من هنوز میخوام درس بخو...
با حسه سوزش طرفه چپه صورتم حرفم ناقص موند
دیدگاه ها (۰)

#pain #P¹⁵ با حسه سوزش طرفه چپه صورتم حرفم ناقص موند دستمو گ...

#pain #P¹⁶«ویو تهیونگ » ناپدری تهیونگ: با خبر شدم دوستات نمی...

#pain #P¹³تهیونگ: چیه باز چیکار داری؟ دستشو گرفتم کتمو دادم ...

به دلیل حذف شدن این پارت دوباره گذاشتمش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط