ویو جیسو
ویو جیسو
با ذوق بهش خیره شدم
-ده دقیقه وقت داری آماده بشی..آرایش و لباس باز عواقب خوبی ندارن برات میدونی که.؟
چشمام از اشک برق زد آخرین باری که ازش سرپیچی کردم و لباس باز پوشیدم همه جامو سوزوند تا نتونم لباس بدن نما بپوشم
جیسو: فهمیدم
رفت بیرون آماده شدم و ضد آفتاب زدم و بدو بدو رفتم بیرون
جیسو:بالاخرهههه وای بهار خیلی قشنگه
-بیا اینجا
رفتم سمتش استرس داشتم واقعا از مرد روبه روم میترسیدم
-چه کوفتی مالیدی
جیسو:ضد آفتاب
دندون نیشم و نشونش دادم
جیسو:خوناشاما به آفتاب حساسن
با تعجب بهم خیره شد
-اما الان که هوا آفتابی نیس
جیسو:به هر حال.
-ولش...سوار شو
سوار شدم، راه افتادیم و بعد چند مین رسیدیم(ببخشید بابت خلاصه نویسی)
ویو نویسنده
دختر پیاده شد که پسر کوچکتر از عمارت اومد بیرون جیسو با خوشحالی سمت پسر دویید و بغلش کرد
جیسو:داداش جیمین (بغض)
پسرک خواهر ناتنی یا بهتر بگم برده پدرش و محکم تو آغوش گرمش گرفته بود
=دلم برات یه ذره شده بود
دختر با بغضی که هر لحظه ممکن بود بشکنه جواب پسر و داد
جیسو:م..منم همینطور جونگکوک نمیزاشت ببینمت هیونگ
پسر بزرگتر از دور شاهد این بود که خواهرش چقدر به پسر اربابش اهمیت میده
(پ.ن:پسر ارباب یعنی همون جیمین)
شرایط
۲۵ کامنت..(حوصله ندارم بگم چجوری باشه آخه چقدرم به حرفم اهمیت میدید. بعضیاتون واقعا تو گذاشتن کامنتای کصشعر رو دست ندارید پارت بزار ،عالیییی،چقدر دیر میزاری...دیگه نمیدونم هرکار میخواید بکنید برام مهم نی)
با ذوق بهش خیره شدم
-ده دقیقه وقت داری آماده بشی..آرایش و لباس باز عواقب خوبی ندارن برات میدونی که.؟
چشمام از اشک برق زد آخرین باری که ازش سرپیچی کردم و لباس باز پوشیدم همه جامو سوزوند تا نتونم لباس بدن نما بپوشم
جیسو: فهمیدم
رفت بیرون آماده شدم و ضد آفتاب زدم و بدو بدو رفتم بیرون
جیسو:بالاخرهههه وای بهار خیلی قشنگه
-بیا اینجا
رفتم سمتش استرس داشتم واقعا از مرد روبه روم میترسیدم
-چه کوفتی مالیدی
جیسو:ضد آفتاب
دندون نیشم و نشونش دادم
جیسو:خوناشاما به آفتاب حساسن
با تعجب بهم خیره شد
-اما الان که هوا آفتابی نیس
جیسو:به هر حال.
-ولش...سوار شو
سوار شدم، راه افتادیم و بعد چند مین رسیدیم(ببخشید بابت خلاصه نویسی)
ویو نویسنده
دختر پیاده شد که پسر کوچکتر از عمارت اومد بیرون جیسو با خوشحالی سمت پسر دویید و بغلش کرد
جیسو:داداش جیمین (بغض)
پسرک خواهر ناتنی یا بهتر بگم برده پدرش و محکم تو آغوش گرمش گرفته بود
=دلم برات یه ذره شده بود
دختر با بغضی که هر لحظه ممکن بود بشکنه جواب پسر و داد
جیسو:م..منم همینطور جونگکوک نمیزاشت ببینمت هیونگ
پسر بزرگتر از دور شاهد این بود که خواهرش چقدر به پسر اربابش اهمیت میده
(پ.ن:پسر ارباب یعنی همون جیمین)
شرایط
۲۵ کامنت..(حوصله ندارم بگم چجوری باشه آخه چقدرم به حرفم اهمیت میدید. بعضیاتون واقعا تو گذاشتن کامنتای کصشعر رو دست ندارید پارت بزار ،عالیییی،چقدر دیر میزاری...دیگه نمیدونم هرکار میخواید بکنید برام مهم نی)
- ۱.۶k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط