{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۱۶ | دشمنِ مشترک

صدای شکستن شیشه دوباره توی ساختمان پیچید.

هانا با نگرانی گفت:

— اینا چند نفرن؟

دوها از پنجره بیرون رو نگاه کرد.

— بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم.

جونگکوک سریع گفت:

— از راه پشت می‌ریم.

هانا دفترچه رو محکم بغل کرد.

— و اون؟

به دوها اشاره کرد.

جونگکوک نگاه سردی به دوها انداخت.

— اون با ما نمیاد.

دوها خندید.

— خیلی دوست دارم بدونم چطوری می‌خوای منو اینجا تنها بذاری.

جونگکوک جواب نداد.

صدای قدم‌ها از راهرو نزدیک‌تر شد.

دوها گفت:

— اگه می‌خواید زنده از اینجا خارج بشید، باید با هم بریم.

هانا به جونگکوک نگاه کرد.

— فعلاً باهاش کاری نداشته باش.

جونگکوک اخم کرد.

— هانا.

— بعداً درباره‌ش حرف می‌زنیم.

جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد.

— باشه.

هر سه از در پشتی اتاق خارج شدند.

---

راهروی باریکی پشت مدرسه وجود داشت که به حیاط پشتی می‌رسید.

هانا جلوتر می‌رفت.

ناگهان ایستاد.

— صبر کن.

جونگکوک برگشت.

— چی شد؟

هانا به دیوار اشاره کرد.

روی دیوار با مداد نوشته شده بود:

H + J = K-17

هانا با تعجب گفت:

— اینو من نوشتم؟

دوها نزدیک شد.

— آره.

— از کجا می‌دونی؟

دوها جواب نداد.

هانا نگاهش کرد.

— تو اون موقع منو می‌شناختی؟

— آره.

— چقدر؟

دوها چند لحظه سکوت کرد.

— بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.

جونگکوک اخم کرد.

— کافیه.

هانا برگشت سمتش.

— نه، کافیه نیست!

جونگکوک چیزی نگفت.

هانا ادامه داد:

— همه‌تون منو می‌شناختین، ولی من هیچ‌کدومتون رو یادم نیست. چرا؟

دوها گفت:

— چون پدرت تصمیم گرفت حافظه‌ات پاک بشه.

— برای محافظت از من؟

— اولش، آره.

— اولش؟

دوها نگاهش رو پایین انداخت.

— بعداً دلایل دیگه‌ای هم داشت.

هانا خواست چیزی بپرسه که صدای موتور ماشین‌ها از حیاط بلند شد.

جونگکوک گفت:

— باید بریم.

---

چند دقیقه بعد، هر سه سوار ماشین شدند.

جونگکوک پشت فرمون نشست.

دوها کنار او.

هانا عقب.

چند لحظه سکوت بود.

بعد هانا گفت:

— یه سؤال.

دوها برگشت.

— بپرس.

— اگه تو واقعاً دشمن ما نیستی، چرا هشت سال ناپدید شدی؟

دوها نگاهش رو به پنجره دوخت.

— چون فکر می‌کردم مردن تنها راهیه که می‌تونم ازت محافظت کنم.

هانا ساکت شد.

— از من؟

— آره.

جونگکوک با عصبانیت گفت:

— تو حق نداری درباره‌ی محافظت از هانا حرف بزنی.

دوها لبخند تلخی زد.

— هنوزم فکر می‌کنی تو تنها کسی هستی که می‌تونه نجاتش بده؟

— نه.

جونگکوک نگاهش کرد.

— ولی حداقل من از اول دروغ نگفتم که مرده‌ام.

دوها چیزی نگفت.

هانا به هر دو نگاه کرد.

— بس کنید.

هر دو ساکت شدند.

هانا دفترچه رو باز کرد.

آخرین صفحه رو نگاه کرد.

یک جمله‌ی خیلی کم‌رنگ پایین صفحه نوشته شده بود:

«اگر دوها برگشت، بهش بگو دفتر در جاییه که اولین قول رو به جونگکوک دادم.»

هانا آرام گفت:

— اولین قول...

جونگکوک ناگهان ترمز کرد.

— مدرسه نیست.

هانا نگاهش کرد.

— پس کجاست؟

جونگکوک آرام گفت:

— پارک قدیمی.

دوها با شنیدن این جمله رنگش پرید.

هانا متوجه شد.

— چرا این‌قدر ترسیدی؟

دوها جواب داد:

— چون آخرین باری که اونجا بودم...

مکث کرد.

— پدرت هنوز زنده بود.

هانا خشکش زد.

— پس اونجا می‌تونه باشه.

جونگکوک ماشین رو دوباره روشن کرد.

— می‌ریم اونجا.

هانا به دفترچه نگاه کرد.

اما نمی‌دانست...

در آخرین صفحه‌ی دفترچه، زیر همان جمله، یک اسم دیگر هم نوشته شده بود.

اسمی که هنوز متوجهش نشده بود.

«تهیونگ.»

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
دیدگاه ها (۴)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۷ | مردی که اسمش را می‌دانستبارو...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۸ | کسی که کنارم ایستادهبارون شد...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۵ | چهره‌ای که فراموش کرده بودمه...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۴ | مدرسه‌ی قدیمینیمه‌شب بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط