پارت
پارت ۲۹
رزت : این چیه؟
سیلوانا : تو جادویی نگرفتی ولی یکی از اصلحه های آسمانی رو گرفتی
* منظور از اصلحه آسمانی برای کشتن روح های سیاه یا استیگما ها مثل کیان *
رزت : من جادویی نگرفتم ؟
سیلوانا : آره
* کابوسم به واقعیت تبدیل شد
آخه چرا؟ چرا من؟ *
رزت : ممنون
* با نا امیدی رفتم پیش بابام *
پرش زمانی //
* رسیده بودیم قصر *
کلود : رزت اشکال نداره
کامیلا : آره اشکالی نداره
کلود : ولی شمشیرت باید پیش من بمونه
رزت : جادویی نگرفتم و بعد میخواین اینم ازم بگیرین؟
کلود : بعدا متوجه میشی
*شمشیرو ازم گرفت برد *
رزت: من میرم
* توی اتاقم داشتم گریه میکردم که حس کردم یه نفر دستشو گذاشته رو سرم *
کیان: رزت چیزی شده؟
رزت : کابوسم به حقیقت پیوست
کیان : جادویی نگرفتی؟
رزت : آ.. آره
کیان : اشکالی نداره ولی حتما چیزی گرفتی نه؟
رزت : یه شمشیر
کیان : میتونم ببینمش
رزت : بابام اونو ازم گرفت
کیان : آخه چرا؟
رزت : نمیدونم گفت متوجه میشی
کیان : شاید چون هنوز کوچیکی
رزت؛: چی؟
رزت : این چیه؟
سیلوانا : تو جادویی نگرفتی ولی یکی از اصلحه های آسمانی رو گرفتی
* منظور از اصلحه آسمانی برای کشتن روح های سیاه یا استیگما ها مثل کیان *
رزت : من جادویی نگرفتم ؟
سیلوانا : آره
* کابوسم به واقعیت تبدیل شد
آخه چرا؟ چرا من؟ *
رزت : ممنون
* با نا امیدی رفتم پیش بابام *
پرش زمانی //
* رسیده بودیم قصر *
کلود : رزت اشکال نداره
کامیلا : آره اشکالی نداره
کلود : ولی شمشیرت باید پیش من بمونه
رزت : جادویی نگرفتم و بعد میخواین اینم ازم بگیرین؟
کلود : بعدا متوجه میشی
*شمشیرو ازم گرفت برد *
رزت: من میرم
* توی اتاقم داشتم گریه میکردم که حس کردم یه نفر دستشو گذاشته رو سرم *
کیان: رزت چیزی شده؟
رزت : کابوسم به حقیقت پیوست
کیان : جادویی نگرفتی؟
رزت : آ.. آره
کیان : اشکالی نداره ولی حتما چیزی گرفتی نه؟
رزت : یه شمشیر
کیان : میتونم ببینمش
رزت : بابام اونو ازم گرفت
کیان : آخه چرا؟
رزت : نمیدونم گفت متوجه میشی
کیان : شاید چون هنوز کوچیکی
رزت؛: چی؟
- ۲۴۳
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط