{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳۱


* با شنیدن این حرف عصبانی شدم *

رزت : از اینجا برو

لوسیان : چیز بدی گفتم؟

رزت : نه قبل از اینکه تو هم بدبخت کنم برو

لوسیان : آبجی_

رزت : اینقدر بهم نگو آبجی ((داد))
من شامل هر بدبختیم

لوسیان : چی شده توروخدا بهم بگو

رزت : برو بهت گفتم برووو

از دید لوسیان //

* با دادی که زد از اتاقش اومدم بیرون تا اینکه *

کیان : تو هم بیرون کرد؟

لوسیان : تو میدونی چی شده؟

کیان : جادویی نگرفته

لوسیان : یعنی قبول نکرد؟

کیان :نه اون نمیتونه از جادو استفاده کنه.... ولی یه شمشیر گرفت که اون پدرش از گرفت الان هیچی نداره مدام میگه من شامل همه بدبختی هام

لوسیان : واقعا؟

کیان : آر_

رزت : اینقدر دم اتاقم حرف نزنید منم کر نیستم
گمشید برید یه جا دیگه

لوسیان : رزت_

رزت : رزت و زهرمار

لوسیان.: .....

کیان : چته تو به خاطر یه جادو اینطوری میکنی؟

رزت : تو نمیدونی

کیان : مادرت هم جادو نگرفت

رزت : اون خودش قبول نکرد

کیان : به این دلیل نمیشه خودتو علت مرگ مادرت بدونی
بسه دیگه

از دید رزت //

* با این حرفاش شروع کردم به گریه کردن *

رزت : ...... بسه... بسه_

* یهو چشمام بسته شد *
دیدگاه ها (۹)

پارت ۳۲ **از دید کیان ***یهو چشماش بسته شد و افتاد قبل از ای...

پارت ۳۴ کیان: چرا ساکت شدی؟ رزت : خودت چی فکر میکنی کیان : ب...

پارت ۳۰ رزت : م.... من.. منظورت چیه؟ کیان : تو تازه ۸ سالته ...

پارت ۱۸ رزت : سردمه...... * نمیتونم تکون بخورم پاهام کشش ندا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط