{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه ، تا دهنشو باز می کرد

ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه ، تا دهنشو باز می کرد آب می رفت تو دهنش ، و نمی تونست بگه ، دست کردم تو آکواریوم درش آوردم ، شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن ، دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو ، اینقدر بالا پایین پرید ، خسته شد خوابید ، دیدم بهترین موقعست تا خوابه دوباره بندازمش تو آب ، ولی الان چند ساعته بیدار نشده ، یعنی فکر کنم بیدار شده ، دیده انداختمش اون تو ، قهر کرده خودشو زده به خواب!

این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه ، دوسشون داریم و دوستمون دارند ، ولی اونارو نمی فهمیم ، فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا می کنیم
دیدگاه ها (۵۴)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗چند هفته گذشته بودرفتار جیمین کم‌کم تغیی...

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاهت م...

رمان :آیدل من پارت :«1»ویو «ا/ت» صبح با صدای کیتی که داشت خو...

دوباره پست کردم چون اطلاعات اوسی هام بود دوباره نوشتم سر این...

پارت ۱۹۷

پارت ۱۹:خب فکر کنم عاشقت شدم! will l fill i love you

آخرین بحث پارت ۲۱

پارت ۶۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط