♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 42・]ᕗ
روز دوم تصمیم گرفتم دیگه کنار رودخونه و باغش به دیدنش نرم و خیلی زودتر برم سمت خونه اش که شوکه و سوپرایزش کنم.
به هزار دردسر نشونی رو از مردم اون دور و بر گرفتم و
راهی شدم. با دیدن خودش جلوی کلبه ای که اصلا بهش دقت نکردم همه ذوق و شوقم کور شد و جاش رو به غم و ناراحتی عمیقی داد که قلبم رو به درد آورد. زل زدم بهش.
داشت تند تند چوب خرد میکرد و از کل بدنش عرق شر شر سرازیر بود و افتاب دقیقا بالای سرش بود و اتیشی کنارش روشن بود و روش چیزی بود که مدام میرفت و زیر ظرف رو فوت میکرد و بادش میزد و دود توی چشمش میرفت. احتمالا دارو بود.
فاصله گرفتم. بلند زدم زیر گریه و دویدم
من لعنتى انقدر ساده میام و میرم و از وجودش لذت میبرم.. اروم میشم... اونوقت اون اون شبها بیداری میکشه و روزها خیلی سخت کار میکنه تا بتونه ساعتهایی رو با من باشه..
... به خاطر بیشتر بودن پیشم من چجور دوستیم؟ چجوری باعث این همه درد و رنج شدم براش؟
کنار رودخونه رو زمین نشستم و زار زار بلند گریه کردم.
دلم آتیش گرفته بود وقتی دیدم اونجوری عرق میریخت. چیکار باید میکردم؟ باید کمکش میکردم؟ چجوری؟
دلم از دیدنش بدجور اتیش گرفته بود و اشکام بند نمیومدن.
اون حالا تنها دوستی بود که من داشتم و اصلا دوست نداشتم تو اون وضع ببینمش و دیده بودم. اروم و بی صدا اشک میریختم صدای پر انرژیش از پشت سرم اومد.
جونگکوک : سلام بر بانوی کنار رودخونه نشین.
برگشتم سمتش. لباسش رو عوض کرده بود. با دیدن صورت خیس از اشکم لبخندش محو شد و سریع اومد کنارم.
جونگکوک : کریستینا..چی شده؟
خدایا این مرد چرا انقدر خوبه؟
بلند زدم زیر گریه و خودم رو پرت کردم تو آغوشش شوکه و محکم بغلم کرد و ناراحت و گنگ گفت : چی شده؟ كريستيناا..
حرف نزدم. موهام رو نوازش کرد و گفت : بهم ..بگو.. شاید بتونم کمکت
کنم... باز هیچی نگفتم و سر بلند کردم و نگاش کردم
چطور نفهمیدم و ندیدم که چشماش رنگی خستگی داره که
سعی میکنی با انرژی بپوشونتش؟ چطور اینهمه مردونگی و سختی کشیدنش رو ندیدم؟ ..جونگکوک : نمیخوای بهم بگی؟
صورتم رو بیشتر تو پیرهنش پوشوندم
جونگکوک : جانم..چی شده که خانوم خوش خنده شیطون ما اینجوری شده؟
ᕙ[・part 42・]ᕗ
روز دوم تصمیم گرفتم دیگه کنار رودخونه و باغش به دیدنش نرم و خیلی زودتر برم سمت خونه اش که شوکه و سوپرایزش کنم.
به هزار دردسر نشونی رو از مردم اون دور و بر گرفتم و
راهی شدم. با دیدن خودش جلوی کلبه ای که اصلا بهش دقت نکردم همه ذوق و شوقم کور شد و جاش رو به غم و ناراحتی عمیقی داد که قلبم رو به درد آورد. زل زدم بهش.
داشت تند تند چوب خرد میکرد و از کل بدنش عرق شر شر سرازیر بود و افتاب دقیقا بالای سرش بود و اتیشی کنارش روشن بود و روش چیزی بود که مدام میرفت و زیر ظرف رو فوت میکرد و بادش میزد و دود توی چشمش میرفت. احتمالا دارو بود.
فاصله گرفتم. بلند زدم زیر گریه و دویدم
من لعنتى انقدر ساده میام و میرم و از وجودش لذت میبرم.. اروم میشم... اونوقت اون اون شبها بیداری میکشه و روزها خیلی سخت کار میکنه تا بتونه ساعتهایی رو با من باشه..
... به خاطر بیشتر بودن پیشم من چجور دوستیم؟ چجوری باعث این همه درد و رنج شدم براش؟
کنار رودخونه رو زمین نشستم و زار زار بلند گریه کردم.
دلم آتیش گرفته بود وقتی دیدم اونجوری عرق میریخت. چیکار باید میکردم؟ باید کمکش میکردم؟ چجوری؟
دلم از دیدنش بدجور اتیش گرفته بود و اشکام بند نمیومدن.
اون حالا تنها دوستی بود که من داشتم و اصلا دوست نداشتم تو اون وضع ببینمش و دیده بودم. اروم و بی صدا اشک میریختم صدای پر انرژیش از پشت سرم اومد.
جونگکوک : سلام بر بانوی کنار رودخونه نشین.
برگشتم سمتش. لباسش رو عوض کرده بود. با دیدن صورت خیس از اشکم لبخندش محو شد و سریع اومد کنارم.
جونگکوک : کریستینا..چی شده؟
خدایا این مرد چرا انقدر خوبه؟
بلند زدم زیر گریه و خودم رو پرت کردم تو آغوشش شوکه و محکم بغلم کرد و ناراحت و گنگ گفت : چی شده؟ كريستيناا..
حرف نزدم. موهام رو نوازش کرد و گفت : بهم ..بگو.. شاید بتونم کمکت
کنم... باز هیچی نگفتم و سر بلند کردم و نگاش کردم
چطور نفهمیدم و ندیدم که چشماش رنگی خستگی داره که
سعی میکنی با انرژی بپوشونتش؟ چطور اینهمه مردونگی و سختی کشیدنش رو ندیدم؟ ..جونگکوک : نمیخوای بهم بگی؟
صورتم رو بیشتر تو پیرهنش پوشوندم
جونگکوک : جانم..چی شده که خانوم خوش خنده شیطون ما اینجوری شده؟
- ۲۷۴
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط