{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 41・⁠]⁠ᕗ

کمی دیگه که رفتیم گفت‌ : اینجا رو ببین..من اینجا رو خیلی دوس دارم 
به روبروم نگاه کردم. واای خدای من.. 
روی یه تپه کاملا سر سبز و وسیع بودیم و روبرومون کوه بلند و هوای پاک و تمیز دیده میشد. ذوق زده جلو رفتم و گفتم : وای خدای من... اینجا چقدر خوشگله.. 
خندیدم و چرخیدم 
خیلی عالی بود. سرسبز.. با زاویه دید کوههایی که کامل سبز بود..باهوای پاک و گلهای قرمز که سرتا سر دشت پهن بود. وسعت منطقه منو به شیطنت انداخت و به جونگکوک نگاه 
کردم و گفتم: تنبل تشریف داری؟ بدو دکتر جان ببینم عرضه ات در چه حده... 
تند دویدم جونگکوک خندید و اونم دنبالم دوید. دوتایی میدویدیم و میخندیدیم جونگکوک تندتر میدوید و بالاخره از پشت گرفتم. 
جیغ کشیدم و دوتایی پرت شدیم رو چمنا خندیدم کنارم که دراز کشیده بود نشست و تند تند قلقلکم داد. بلند بلند میخندیدم و وول میخوردم. 
خیلی بلند و از ته دل میخندیدم. قلقلک دادنم رو ول کرد و دستم رو کشید و نشوندم و سریع و کوتاه بوسیدم. 
با خنده دستام رو دور گردنش انداختم و همراهیش کردم. 
خیلی شاد و پرانرژی شده بودم. 
لبام رو رها کرد و با لبخند مردونه اش خودش رو روی چمنا کنارم انداخت و به کمر دراز کشید. 
منم با لبخند دراز کشیدم و به اسمون نگاه کردم. اونم به اسمون نگاه کرد. 
ارنجش رو زیر سرش گذاشت و سمت من برگشت
و گفت: من هیچی ازت نمیدونم. 
ارنجم رو مثل خودش زیر سرم گذاشتم و نگاش کردم
و اروم گفتم : چرا میدونی.. 
لبخند باریکی زد و دستش رو اورد جلو و برگی از لای موهام در آورد و گفت : تو چیزهای بیشتری درباره من و خانواده ام میدونی..حالا تو یه خرده از خانواده ات زندگیت برام بگو
-خوب زندگی من چیز خاصی نداره. تازه اینجا اومدیم..یه خانواده معمولی و... 
وسط حرفم پرید و جمله ام تکمیل کرد : معمولی و ثروتمند..
زل زدم تو چشماش تحمل اینو نداشتم که تو چشماش نگاه کنم و دروغ بگم. به کمر دراز کشید و گفتم : همین..چیز خاص دیگه ای درباره خودم و زندگیم وجود نداره. 
چیزی نگفت و سکوتی بینمون حکم فرما شد. برای عوض کردن این جو سرد گفتم : باغت کچل و خالی شده 
لبخندی زد و گفت : به زودی بازم پر میشه ..با لبخند نگاش کردم و
گفتم : پس گل میکاری و میفروشی و دکتری میکنی؟ زندگیت اینجوری میگذره؟ 
انگار نمیخواست در این باره حرف بزنه..بی میل و جدی گفت : اره .. تقريبا...
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت 41حس کردم دوست نداره در این بار سوال بپرسم و منم ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 40・⁠]⁠ᕗ  میخواستم زودتر برم ...

ادامه پارت 39بلند خندیدم و با ذوق گلها رو ازش گرفتم و با خند...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 26・⁠]⁠ᕗ  جونگکوک که حدس میزد...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۸۶چشماي خاکستری خوشگلش خيلي د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط