{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت 43

ادامه پارت 43

آنا : چی شده بانوی من؟ 
بلند تر گریه کردم و گفتم : دلم خیلی برای مامان تنگ شده آنا.. خیلی زیاد. 
و هق هقی از گلوم خارج شد. 
کاش مامان بود.اون میتونست ارومم کنه. 
مدام صحنه اونجور سخت کار کردن و دلخوری جونگکوک توی ذهنم میومد و تا خود صبح فقط گریه کردم و آنا از وضعیتم خیلی نگران شد و پادشاه و ملکه ودکتر رو برام خبر کرد. 
اما همه شون رو بیرون کردم و گفتم که خوبم
اون دوست من بود و من نمیخواستم سختی بکشه..اونم به خاطر من... فقط همین این جمله ای بود که مدام در جواب چراهای خودم میگفتم ولی خودمم بهش شک داشتم. 
اون روز رو از اتاقم بیرون نرفتم ولی روز دوم رفتم سر 
قرار همیشگیمون کنار رودخونه اما نبود. ساعتها وایستادم و اروم گریه کردم. اصلا نمیدونستم چمه 
چی به سرم اومده؟ چرا اومدم اینجا؟ چرا میخوام ببینمش 
و ساعتها کنارش باشم؟ چرا؟ چرا؟ نبود و نیومد پام منو سمت باغش نمیکشید. نمیتونستم برم اونجا برگشتم به قصر. 
7 روز تموم رو با غم و ناراحتی توی قصر گذروندم حتی تمایل به قدم زدن تو باغ رو نداشتم چون گلهاش اونجا بود تا یادم بندازه چنین مردی تو زندگیم بوده بدنم انگار درد داشت. درد دلتنگی
دیدگاه ها (۰)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 44・⁠]⁠ᕗ  روز هشتم این جدایی ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 45・⁠]⁠ᕗرفتم نزدیکش نشستم.   ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 43・⁠]⁠ᕗجانمش رو خیلی دوس داش...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 42・⁠]⁠ᕗروز دوم تصمیم گرفتم د...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 20・⁠]⁠ᕗ    بودن تو قصر هرچند...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 2・⁠]⁠ᕗدفتر خاطراتو بغل کردم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط