ادامه پارت 41
ادامه پارت 41
حس کردم دوست نداره در این بار سوال بپرسم و منم دیگه سوالی نپرسیدم. سرش رو سمتم کج کرد و گفت : تو...
انگار گفتنش براش سخت بود
کمی با خودش کلنجار رفت و ادامه داد : میدونم از اشناییمون خیلی نگذشته.. ولی چیزی تو وجودمه که تو رو بهترین دوستم میبینم اینو از اون روزی فهمیدم که داستان مرگ پدر و مادر و خواهرم رو که برای هیچ کس نگفتم بهت گفتم. من برای تو درد و دل کردم و تو..به
بهترین نحو بهتر از هرکسی درکم کردی و..
زل زد تو چشمام و گفت : انگار سالهاست میشناسمت..این چشما و موهای قهوه ای تیره ات این لبخندت... انگار قبلا دیدمشون...انگار..
نفس عمیقی کشید و اروم روی موهام دست کشید.
جونگکوک : این دور و بر مردم منو میشناسن و منو آدم کم حرفی میدونن ولی از روزی که تو رو دیدم دوست دارم بیشتر و بیشتر هم دیگه رو ببینیم و باهم حرف بزنیم... انگار خیلی حرفها برای گفتن دارم که نمیدونم از
کجا باید شروع کنم.
لبخند مهربونی بهش زدم اونم لبخند زد و عمیق تر جزء جزء صورتم رو از نظر گذروند. از خودش گفت. از علاقمندی هاش گفت
منم از چیزهای مورد علاقه ام جوری در حین حرف زدن نگام میکرد و حرفام رو تایید میکرد که مدام دوست داشتم حرف بزنم و واسه همین تا میتونستم پرحرفی میکردم و اون فقط با لبخند خیره به حرفام گوش میداد و اصلا خسته و کسل از حرفای طولانیم به نظر نمیرسید.
غروب با بی میلی جدا شدیم که سمت قصر برگردم دوست نداشتم فردا مثل امروز دیر برم و بر عکس دوست داشتم زود برم و بیشتر پیشش باشم. حرفاش بدجور به دلم نشسته بود.
فردا تا جایی که تونستم زودتر رفتم پیشش خوشحال و پر انرژی ساعتها کنارهم قدم زدیم و حرف زدیم.
بعد از هر ملاقاتمون واقعا احساس بهتری پیدا میکردم
حس کردم دوست نداره در این بار سوال بپرسم و منم دیگه سوالی نپرسیدم. سرش رو سمتم کج کرد و گفت : تو...
انگار گفتنش براش سخت بود
کمی با خودش کلنجار رفت و ادامه داد : میدونم از اشناییمون خیلی نگذشته.. ولی چیزی تو وجودمه که تو رو بهترین دوستم میبینم اینو از اون روزی فهمیدم که داستان مرگ پدر و مادر و خواهرم رو که برای هیچ کس نگفتم بهت گفتم. من برای تو درد و دل کردم و تو..به
بهترین نحو بهتر از هرکسی درکم کردی و..
زل زد تو چشمام و گفت : انگار سالهاست میشناسمت..این چشما و موهای قهوه ای تیره ات این لبخندت... انگار قبلا دیدمشون...انگار..
نفس عمیقی کشید و اروم روی موهام دست کشید.
جونگکوک : این دور و بر مردم منو میشناسن و منو آدم کم حرفی میدونن ولی از روزی که تو رو دیدم دوست دارم بیشتر و بیشتر هم دیگه رو ببینیم و باهم حرف بزنیم... انگار خیلی حرفها برای گفتن دارم که نمیدونم از
کجا باید شروع کنم.
لبخند مهربونی بهش زدم اونم لبخند زد و عمیق تر جزء جزء صورتم رو از نظر گذروند. از خودش گفت. از علاقمندی هاش گفت
منم از چیزهای مورد علاقه ام جوری در حین حرف زدن نگام میکرد و حرفام رو تایید میکرد که مدام دوست داشتم حرف بزنم و واسه همین تا میتونستم پرحرفی میکردم و اون فقط با لبخند خیره به حرفام گوش میداد و اصلا خسته و کسل از حرفای طولانیم به نظر نمیرسید.
غروب با بی میلی جدا شدیم که سمت قصر برگردم دوست نداشتم فردا مثل امروز دیر برم و بر عکس دوست داشتم زود برم و بیشتر پیشش باشم. حرفاش بدجور به دلم نشسته بود.
فردا تا جایی که تونستم زودتر رفتم پیشش خوشحال و پر انرژی ساعتها کنارهم قدم زدیم و حرف زدیم.
بعد از هر ملاقاتمون واقعا احساس بهتری پیدا میکردم
- ۳۷۳
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط