حقیقت پنهان

حقیقت پنهان 🌱
part 54
پانیذ: خب میدونی چون من یکم هنوز عادت نکردم واسه همین یکم خجالت میکشم..
نیکا: خجالت نداره قربونت برم
مهشاد: نیکاااا
نیکا: بلع
مهشاد: این چمدونا چیه؟
نیکا: اممم چیزه
پانیذ:*واسه ی اینکه نیکا بهم گفته بود که به کسی چیزی نگم واسه همین بحثو عوض کردم*
پانیذ: امممم مهشاد این کش منو بده کار دارم
مهشاد: ایششش بابا بیا توعمم
پانیذ:*از اتاق زدم بیرون*
رضا: وای پانیذ
پانیذ: بله
رضا: داشتم دنبال سند میگشتم
پانیذ: سند واسه چی؟
رضا: واسه تو
پانیذ: واسه من؟؟!!!!!!
رضا: ارههه
پانی: چراا
رضا: چون دوساعت توی اتاق نیکا بودی 😐
پانیذ: خب من که نمیتونم همیشه پیشت باشم مث الان.... الان هم چون همه اینجا پسرن خب من خجالت میکشم...
رضا: خب حالا از اون لحاظ نه
پانیذ: هااا دیدی
رضا: اوک*و بعد کشو از دست پانیذ گرفتم و دستم کردم*
پانیذ: این کش تاحالا توی دست کسی نرفته عاااا
رضا: جوووون
پانیذ: 😁
نیکا: بریمممم
دیانا و مهشاد: بریم
نیکا:* از اتاق اومدیم بیرون*
ما آماده ایم
رضا:*با تعجب بهشون نگا میکردم*
نیکا: وا چیشده
رضا: به این زودی اماده شدین؟؟ اونم شما دخترااا
نیکا: واخب اره
رضــا: اخه الان خیلی زودع
ممد: نه دیگه تا بیاد بریم تازه دیرم شدع
رضا: اوک بریم
*اومدیم توی کوچه*
دیدگاه ها (۰)

حقیقت پنهان🌱part 55رضا:*اومدیم توی کوچه*متین: و مایی که فقط ...

حقیقت پنهان🌱part 56رضا:* به محراب زنگ زدم *«رضا-» «محراب...

حقیقت پنهان 🌱part 53مهشاد: هعیی فقط منم که سینگلمپانیذ: بعدا...

من چقدر از دنیا عقبمممممن همین امروز فهمیدم دیانا با پانیذ و...

پارت ۲۱ فیک دور اما آشنا

فیک جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط