☆:
☆:
*از روی موین بلند شد و لبه تخت نشست.. ارنجاشو روی زانوش تکیه گاه کردمو سرشو بین دستاش گذاشت*
♡:
*مویون بلند شد.. پشت سر سو آ نشست*
چیشده؟(خوابالود)
☆:
سرم خیلی درد میکنه(کلافه) کارای دیشبم....(خجالت)
♡:
هوم؟(تعجب) دیشب چیشد مگه (خواب الود)
☆:
چیزی یادت نیست؟(تعجب، خنده)
♡:
چرا کبودت کر____(شکه)*جلو دهنش گرفت*
☆:
خواب بودم ولی حس داشتم سر اونم تلافی میکنم(اخم)*چشمش به کبودیای بزرگ و کوچیک بدن مویون افتاد*
نمیخوای لباس بپوشی؟ همچنان جلوم لخت نشستی (جدی)
♡:
اوم میخوام بخوابم
*دراز کشید پاهاش از هم فاصله داد*(منحرف نشید خوابابوذههه)
☆:
*سوآ دستشو محکم جای بدی گذاشت * بدون لباس بیرون اتاق نیای (جدی)
*گفت و لباسشو برداشت تن کردو رفت بیرون*
♡:
عییی عوضی(بغض)
*مویون لباس عوض کرد نایلون برداشت بیرون رفت*
☆:
*روی میز صبحونه نشسته بودم و خانم جو برام صبحونه رو سرو کرد*
سو آ بدون اینکه سرشو بچرخونه از مویون پرسید: کجا..؟ با این عجله(جدی)
♡:
عا سو آ اینو برات خریدم یادم رف بت بدمش(نایلون رو میز گذاشت)
☆:
چی توشه؟(تعجب)
کجا داری میری؟(جدی)
♡:
یه دست لباسه خیلی خوشگله(خنده)
عا من میرم فروشگاه یکم خوراکی بخرم(خنده)
بعدش هم برم ارایشگاه(لبخنذ)
☆:
فیلیپو با خودت ببر (جدی)
♡:
عا باشه(لبخند)
☆:
*عصر*
*سوآ کارای شرکتو به بقیه سپرده بود و توی کتابخونه راجب اتفاق دیشب فکر میکرد*
♡:
*مویون کارشو تموم کرده بود..
خرید انجام داده بود و موهاش سورمه ای کرده بود.. و حالا منتظر فیلیپ بود تا برگرده*
☆:
*سعی میکردم اون فکرارو از ذهنم بیرون کنم و روی خوندنه کتابی متمرکز بشم*
♡:
*یک ساعت بعد*
*مویون در کتابخونه باز کرد..*
سو آ؟؟
☆:
برگشت و نگاهی سر تا پای دختر انداخت*
بله؟(جدی)
♡:
بهم نمیاد؟(تعجب)
☆:
چی؟(تعجب) موهات قشنگ شده پس راحب چی حرف میزنی؟(نیشخند)
♡:
جدیی قشنگههه؟(خنده)
☆:
عو اره خیلی بهت میاد(جدی)
♡:
مرسی(خنده)
عاا بزار موهات تار بلوند بزنم(ذوق)
☆:
چی نه اصلا(اخم)
♡:
لطفااا خیلییی بهت میاددد(خنده)
☆:
نه نه اصلا فکرشم به کلت نزنه(اخم)
♡:
*مویون جلو رفت رو پاهای سو آ نشست*
ددی
☆:
عییی این چه حرفیه پاشو بچه اتفاق دیشب اشتباه افتاددد(بلند)
♡:
عای گوشم(خنده)
*مویون بلند شد*
باشه اروم باش نفس بکش(تعجب)
*عقب رفت*
☆:
عهم(خجالت)
♡:
عا راستییی سو آ(خنده)
یه دختره بهم پیشنهاد داد(چشم غره)
☆:
چی؟(تعجب)
♡:
یه دختری تو ارایشگاه بهم گفت دوست دخترش بشم شمارم گرف(خنده)
☆:
شمارتو دادی؟(اخم)
♡:
اره چرا(تعجب)
☆:
چرا شمارتو دادی؟(اخم)
♡:
خودش با گوشیم زنگ زد رو گوشی خودش اخه(تعجب)
☆:
یعنی اون موقع یه درصدم به کارای دیشبمون فک نکردی؟(داد)
♡:
وایی(شکه)
م.. م.. م.. منظورت چ.. چیه گ.. گفتی.. ف.. فقط یه اتفاــقه(شکه)
☆:
من الان گفتم اتفاقه ولی تو اون موقع واقعا بهش فک نکردی؟(بلند، تقریبا داد)
♡:
*مویون لباشو رو لبای سو آ گذاشت*
☆:
*تمرکزشو از دست داد و اروم شد انگار نه انگار تا چن ثانیه پیش کل خونه از داد و بیداد هاش پر شده بود*
♡:
*مویون لباشو اروم از هم فاصله داد*
☆:
*سوآ ازش فاصله گرفت*
چرا این کارو کردی (جدی)
♡:
به همون دلیل که عصبی شدی شمارم بهش دادم(جدی)
☆:
وقتی بهش شمارتو دادی یعنی به من ربط نداره(اخم)
*گوشیشو برداشت ورفت طبقه بالا*
♡:
حسود(خنده)
*مویون تو اتاقش رفت...*
عایی خستمه
☆:
*توی راه رو دم اتاقم نشسته بودم*
♡:
*لباساش عوض کرد خودشو رو تخت انداخت چشاش بست*
☆:
*ساعت از نیمه شب گذشته بود و سوآ هنوزم همونطور اونجا نشسته بود.. حتی خودشم نمیدونست چرا داد کشیده...*
♡:
*مویون تو خواب عمیقی فرو رفته بود*
☆:
*بلند شدم لباسمو عوض کردمو رفتم بیرون*
خانم جو: ارباب این وقت شب کجا میرید (تعجب)
میرم شرکت وقتی بیدار شد تاکید کن صبحونشو بخوره (جدی)
خانم جو: بله ارباب
*ساعت 4:43 دقیقه *
*روی صندلی توی دفترش نشسته بودو خودکارو توی دستش میچرخوند و به صفحه مانیتور رو به روش خیره بود*
*از روی موین بلند شد و لبه تخت نشست.. ارنجاشو روی زانوش تکیه گاه کردمو سرشو بین دستاش گذاشت*
♡:
*مویون بلند شد.. پشت سر سو آ نشست*
چیشده؟(خوابالود)
☆:
سرم خیلی درد میکنه(کلافه) کارای دیشبم....(خجالت)
♡:
هوم؟(تعجب) دیشب چیشد مگه (خواب الود)
☆:
چیزی یادت نیست؟(تعجب، خنده)
♡:
چرا کبودت کر____(شکه)*جلو دهنش گرفت*
☆:
خواب بودم ولی حس داشتم سر اونم تلافی میکنم(اخم)*چشمش به کبودیای بزرگ و کوچیک بدن مویون افتاد*
نمیخوای لباس بپوشی؟ همچنان جلوم لخت نشستی (جدی)
♡:
اوم میخوام بخوابم
*دراز کشید پاهاش از هم فاصله داد*(منحرف نشید خوابابوذههه)
☆:
*سوآ دستشو محکم جای بدی گذاشت * بدون لباس بیرون اتاق نیای (جدی)
*گفت و لباسشو برداشت تن کردو رفت بیرون*
♡:
عییی عوضی(بغض)
*مویون لباس عوض کرد نایلون برداشت بیرون رفت*
☆:
*روی میز صبحونه نشسته بودم و خانم جو برام صبحونه رو سرو کرد*
سو آ بدون اینکه سرشو بچرخونه از مویون پرسید: کجا..؟ با این عجله(جدی)
♡:
عا سو آ اینو برات خریدم یادم رف بت بدمش(نایلون رو میز گذاشت)
☆:
چی توشه؟(تعجب)
کجا داری میری؟(جدی)
♡:
یه دست لباسه خیلی خوشگله(خنده)
عا من میرم فروشگاه یکم خوراکی بخرم(خنده)
بعدش هم برم ارایشگاه(لبخنذ)
☆:
فیلیپو با خودت ببر (جدی)
♡:
عا باشه(لبخند)
☆:
*عصر*
*سوآ کارای شرکتو به بقیه سپرده بود و توی کتابخونه راجب اتفاق دیشب فکر میکرد*
♡:
*مویون کارشو تموم کرده بود..
خرید انجام داده بود و موهاش سورمه ای کرده بود.. و حالا منتظر فیلیپ بود تا برگرده*
☆:
*سعی میکردم اون فکرارو از ذهنم بیرون کنم و روی خوندنه کتابی متمرکز بشم*
♡:
*یک ساعت بعد*
*مویون در کتابخونه باز کرد..*
سو آ؟؟
☆:
برگشت و نگاهی سر تا پای دختر انداخت*
بله؟(جدی)
♡:
بهم نمیاد؟(تعجب)
☆:
چی؟(تعجب) موهات قشنگ شده پس راحب چی حرف میزنی؟(نیشخند)
♡:
جدیی قشنگههه؟(خنده)
☆:
عو اره خیلی بهت میاد(جدی)
♡:
مرسی(خنده)
عاا بزار موهات تار بلوند بزنم(ذوق)
☆:
چی نه اصلا(اخم)
♡:
لطفااا خیلییی بهت میاددد(خنده)
☆:
نه نه اصلا فکرشم به کلت نزنه(اخم)
♡:
*مویون جلو رفت رو پاهای سو آ نشست*
ددی
☆:
عییی این چه حرفیه پاشو بچه اتفاق دیشب اشتباه افتاددد(بلند)
♡:
عای گوشم(خنده)
*مویون بلند شد*
باشه اروم باش نفس بکش(تعجب)
*عقب رفت*
☆:
عهم(خجالت)
♡:
عا راستییی سو آ(خنده)
یه دختره بهم پیشنهاد داد(چشم غره)
☆:
چی؟(تعجب)
♡:
یه دختری تو ارایشگاه بهم گفت دوست دخترش بشم شمارم گرف(خنده)
☆:
شمارتو دادی؟(اخم)
♡:
اره چرا(تعجب)
☆:
چرا شمارتو دادی؟(اخم)
♡:
خودش با گوشیم زنگ زد رو گوشی خودش اخه(تعجب)
☆:
یعنی اون موقع یه درصدم به کارای دیشبمون فک نکردی؟(داد)
♡:
وایی(شکه)
م.. م.. م.. منظورت چ.. چیه گ.. گفتی.. ف.. فقط یه اتفاــقه(شکه)
☆:
من الان گفتم اتفاقه ولی تو اون موقع واقعا بهش فک نکردی؟(بلند، تقریبا داد)
♡:
*مویون لباشو رو لبای سو آ گذاشت*
☆:
*تمرکزشو از دست داد و اروم شد انگار نه انگار تا چن ثانیه پیش کل خونه از داد و بیداد هاش پر شده بود*
♡:
*مویون لباشو اروم از هم فاصله داد*
☆:
*سوآ ازش فاصله گرفت*
چرا این کارو کردی (جدی)
♡:
به همون دلیل که عصبی شدی شمارم بهش دادم(جدی)
☆:
وقتی بهش شمارتو دادی یعنی به من ربط نداره(اخم)
*گوشیشو برداشت ورفت طبقه بالا*
♡:
حسود(خنده)
*مویون تو اتاقش رفت...*
عایی خستمه
☆:
*توی راه رو دم اتاقم نشسته بودم*
♡:
*لباساش عوض کرد خودشو رو تخت انداخت چشاش بست*
☆:
*ساعت از نیمه شب گذشته بود و سوآ هنوزم همونطور اونجا نشسته بود.. حتی خودشم نمیدونست چرا داد کشیده...*
♡:
*مویون تو خواب عمیقی فرو رفته بود*
☆:
*بلند شدم لباسمو عوض کردمو رفتم بیرون*
خانم جو: ارباب این وقت شب کجا میرید (تعجب)
میرم شرکت وقتی بیدار شد تاکید کن صبحونشو بخوره (جدی)
خانم جو: بله ارباب
*ساعت 4:43 دقیقه *
*روی صندلی توی دفترش نشسته بودو خودکارو توی دستش میچرخوند و به صفحه مانیتور رو به روش خیره بود*
- ۱.۷k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط