{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت شیشم

پارت شیشم

---
فیک .مخفی
جونگ‌کوک دست لیندا را گرفت؛ انگار داشت یک زندانی را به سمتِ جوخه‌ی اعدام می‌برد. وقتی وارد سالن شدند، جمعیت برای لحظه‌ای ساکت شد. همه منتظر بودند ببینند این «زوجِ تازه» چطور با آن فضای ملتهب کنار می‌آیند.

همان‌طور که از پله‌ها پایین می‌آمدند، لیندا متوجه شد که یک نفر با نگاهی متفاوت از بقیه، دقیقاً روی او قفل شده است. مردی با کت و شلوارِ سورمه‌ایِ خاص، موهای کمی بهم‌ریخته و لبخندی که نه شبیه به بقیه مهمان‌ها از ترس بود، نه از چاپلوسی.

جونگ‌کوک متوجه تغییرِ زاویه‌ی نگاهِ لیندا شد. دندان‌هایش را روی هم سایید. «به اون نگاه نکن.»

«کیه؟» لیندا زمزمه کرد. «انگار داره منو می‌خوره.»

«تهیونگ.» جونگ‌کوک جواب داد، با صدایی که بوی خون می‌داد. «دوستِ من... و کسی که همیشه چیزایی رو می‌خواد که نباید داشته باشه.»

تهیونگ با همان قدم‌های آرام و مغرور، از بین جمعیت گذشت و درست جلوی پله‌ها سد راهشان شد. جامِ شرابش را به نشانه‌ی احترام بالا آورد، اما نگاهش مستقیم روی لیندا بود؛ نگاهی که انگار داشت تمامِ دیوارهایی که لیندا دور خودش کشیده بود را وارسی می‌کرد.

«جونگ‌کوک...» تهیونگ با صدایی بم و خش‌دار گفت. «شنیدم امشب از یه ازدواجِ رسمی حرف می‌زنی. راستش رو بخوای، فکر نمی‌کردم انقدر عجله داشته باشی که یه الماسِ کمیاب رو به این زودی تو قفس بندازی.»

او بدون اینکه منتظر اجازه باشد، یک قدم به لیندا نزدیک‌تر شد. آن‌قدر نزدیک که جونگ‌کوک دستش را روی کمرِ لیندا محکم‌تر کرد—یک نشانه‌ی مالکیتِ آشکار.

تهیونگ نیشخندی زد و به دستِ جونگ‌کوک روی کمرِ لیندا نگاه کرد. «زیاد فشارش نده، کوک. این گل‌ها اگه تحت فشار باشن، زودتر از چیزی که فکر کنی پژمرده می‌شن. شاید هم... بهتر باشه به کسی بسپری‌ش که بلد باشه چطور ازش نگهداری کنه.»

جونگ‌کوک یک قدم جلو رفت و فضای بین خودش و تهیونگ را به حداقل رساند. «تو زیادی مشروب خوردی، تهیونگ. یا شاید هم یادت رفته اینجا خونه‌ی کی هستی.»

تهیونگ ذره‌ای عقب ننشست. چشمش روی صورتِ لیندا چرخید. «خونه‌ی تو؟ برای من فقط یه سالنِ پر از آدمای ترسوئه. ولی تو، لیندا...» تهیونگ لحنش را نرم کرد، طوری که فقط لیندا بشنود: «اگه از این بازیِ مسخره‌ی «موش و گربه» خسته شدی، من بیرون از این دیوارهای سنگی، گزینه‌های خیلی بهتری برات دارم.»

لیندا برای اولین بار در آن شب، لبخندِ واقعی و خطرناکی زد. نگاهی به جونگ‌کوک کرد که داشت از خشم منفجر می‌شد و بعد به تهیونگ. «پیشنهادت چیه؟ فرار کردن؟ یا یه بازیِ جدید؟»

تهیونگ چشمکی زد. «فرار کردن برای آدمای معمولیه. من پیشنهادِ یه «شراکت» می‌دهم. از اون نوعی که هیچ‌کدوم از این گرگ‌ها حتی تصورش رو هم نمی‌کنن.»

جونگ‌کوک با خشونتی که به سختی کنترلش می‌کرد، دست لیندا را کشید و او را پشت خودش برد. «بس کن. تو مستی. برو بیرون قبل از اینکه مجبور شم بندازمت بیرون.»

تهیونگ با خنده عقب رفت، اما نگاهش هنوز روی لیندا بود—نگاهی که به لیندا حسِ «آزادیِ مخرب» می‌داد. «مراقب باش کوک. بعضی الماس‌ها رو نمیشه با زنجیر نگه داشت. فقط باعث می‌شه بقیه بیشتر هوس کنن که اون زنجیر رو بشکنن.»

تهیونگ دور شد، اما سنگینیِ نگاهش هنوز روی شانه‌های لیندا بود. لیندا با صدای خیلی پایین در گوش جونگ‌کوک گفت:
«دوستت... از تو خطرناک‌تر به نظر می‌رسه.»

جونگ‌کوک با همان خشمِ سرد، زیرِ گوشش زمزمه کرد:
«اون فقط یه بازیگرِ بهتره. ولی باور کن، لیندا... اگه یه بار دیگه بهت نگاه کنه، اون الماس همون‌جا تو دستای خودش خورد می‌شه.»

---
#ویسگون
شرایط: بازنشر کنید ببینم تا چقدر این پارت لیاقت بازنشر داره!!!
دیدگاه ها (۱)

پارت هفتم---پارت.هفتکتهیونگ هنوز داشت ازشون دور می‌شد که صدا...

---لیندا ماشه را در وضعیت ضامن گذاشت و اسلحه را در غلافِ زیر...

پارت پنجم---فیک مخفیصدای ضربه‌ی آرامِ انگشت روی در، مثل تیغ ...

پارت چهارم---فیک.مخفی مهمونی هنوز روی میزها می‌چرخید، هنوز ف...

تو مال منی...p4

تو مال منی...p7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط