{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جادویی عشق part ۵۸

جادویی عشق part ۵۸

وی بیخیال شونه بالا انداخت و گفت: هرجور مایلین

همه راهي شديم.

رسیدیم خونه و بعد خوردن شام مختصري توي سکوت همه به

تختامون پناه بردیم

خسته بودم ولی اصلا خوابم نمیومد..

بلند شدم و از اتاق زدم بیرون

رفتم بیرون و روی پله هاي عمارت نشستم..

بازوهامو تو بغل کشیدم.

اسمون پرستاره و زیبا بود.

خیره شدم بهش.

ویلیام-چرا بيداري؟

سریع چرخیدم سمتش و متعجب نگاش کردم.

کنارم رو پله نشست.

مگه... شما نگفتی امشب نيستي؟

شونه بالا انداخت و گفت: خوب.. حالا هستم..

اخم باريکي کردم

براي نيومدن ونسا همراهمون و یه جورایی پیچوندنش گفته بود

نیست..

لبخندي زدم که سريع سعي کردم جمعش کنم و به روبروم زل زدم و

خبيث گفته فقط می خواستن این بخت طفلك تياريرو نداریم.

حتي داد و بیداد و شلوغ کاري هم کردم ولی راه نداشت.

کلافه بودم

ترسیده بودم

از اینکه اونیکه اومده دنبالم ناامید شه و برگرده داشتم خفه میشدم

اما کاري از دستم برنمیومد..

با توان و انرژي بيشتري سعي ميکردم جادومو به دست بیارم

روز سوم نبود وی بود

دستاي اميلي رو توي دست داشتم و با تمام قوا داشتم تلاش میکردم به امیلی یاد بدم بدون لگد کرد پام چرخی بزنه..

باز براي دفعه هزارم پامو لگد کرد. داغون پامو بلند کردم و با غیض :گفتم اخرش باید چلاغم کنی و

روزي که رقص یاد بگیري احتمالا كل وجودمو گچ گرفتن چشماشو باریک کرد که با تهدید :گفتم بگي يعني چي من ميدونم و

تو..

لباشو کشید داخل دهنش تا نپرسه

-سخت نیست امیلی.. یه دقت کوچیک میخواد...ببین

و نرم دستش رو گرفتم و چرخیدم.

یه بار دیگه امتحان کن

سر تکون داد و دستم رو گرفت که صدایی از پشتم گفت بیا میخوام

ببینم چي ياد گرفتي..

سریع برگشتم. وی.

اصلا متوجه بازگشتش نشده بودیم.

اميلي ذوق زده گفت: وی

گذاشت.

و تند دوید سمتش و دست توی دستش وی لبخندي بهش زد و گفت: خوب..شروع کن.. و نگاه باريکي به من انداخت و بعد خیره شد به اميلي. حرکت ابتدایی متوسط ولي قابل تحمل.. حالا نوبت چرخ..

وی اخ...

صورت تو هم کشیدم و دست به کمر زدم.

امیلی مظلوم گفت: اینجاش نمیشه..

وی نگام کرد و گفت انگار: برخلاف رقص تکی استادت تو رقص دو

نفره اش افتتضاحه..

با خشم دندونامو به هم فشردم

اميلي اخمي کرد و گفت اصلا.. رقص دونفره اش هم مثل رقصامیلی اخمي کرد و گفت اصلا.. رقص دونفره اش هم مثل رقص

تكيش عالیه.. من شاگرد خوبی نیستم

وی من اینطور فک نمیکنم..

اميلي عصبي و بازوم رو کشید و گفت: نشونش بده..

گفت: تایکا خیلی عالیه. چه تو دونفره و چه تو تکی

ابرو بالا انداختم.

هولم داد سمت وی و گفت باید نشونش بدي تا بفهمه.. ويليام لبخند باریکي زد و دستاش رو سمتم گرفت.

مردد به دستاش و بعد به امیلی نگاه کردم.

فکر همرقصي با وی یه جوري

دستش رو منتظر تكوني داد.

قدمی جلو رفتم و گفتم:چه رقصي بلدين؟

وی این زنه که باید رقصي رو بلد باشه..مرد همراهی کننده

است. تو هر حرکتي بري همراهیت میکنم

لبخند باریکي زدم و گفتم و اگه اون حرکتو نشناسی؟ خیره تو چشمام گفت: لازم نیست بشناسم.. فقط باید حرکات بدن تو

رو کنترل کنم.

تا حالا چنین تفکری درباره رقص نشنیده بودم.. فك نكنم عملي هم

باشه..

قدمي جلوتر اومد.

ناچار دو دستم رو توی دستاش گذاشتم.
دیدگاه ها (۱)

جادویی عشق part ۵۹قدمي جلوتر اومد. ناچار دو دستم رو توی دستا...

جادویی عشق part ۶۰تقریبا ۷روزي بود که وی براي کاري از عمارت ...

جادویی عشق part ۵۷دندونامو به هم فشردم نمیتونستم تو حشماش نگ...

جادویی عشق part ۵۶يعني چي؟ این چه ربطي به رونالد داره؟ اونم ...

جادویی عشق part 27 با حرص بهشون خدمت کنم. با اخماي غلیظ گفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط