{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جادویی عشق part ۵۷

جادویی عشق part ۵۷

دندونامو به هم فشردم

نمیتونستم تو حشماش نگاه کنم
اخ.. قلبم..

دلم هري ريخت..

به رونالد نگاه کردم

اخمي کرد و گفت: اوه.. متاسفم... من نمیدونستم اینجا خلوت کردین. و سعي کرد لبخندي بزنه ولی بیشتر شبیه پوزخند پرکنایه بود و گفت تو کارت تو پیدا کردن عروسکا خوبه..

و رو برگردوند و رفت

با غیض و خشم تند دست وی رو از کمرم کنار زدم و گفتم با وجود بي شعوريش يه چيزي رو بد نگفت..خوب خواهرشو به چنگ

آوردي..كلاً اینکاره اي..

و خواستم برم..

بازوم رو محکم کشید که پرت شدم جلوش و رخ تو رخش..

با اخم غلیظی گفت مواظب حرف زدنت با من باش

با حرص گفتم نباشم؟

وی گردنتو میشکونم

ميتوني؟

دستش رو روي گردنم گذاشت و انگشتاش رو فشاري داد و :گفت فقط به فشار کوچولو میخواد تا بشکونمش.. فقط به فشار كوچيك.. تو خيلي كوچولويي.. حتي فشار زياد لازم نیست.. کاری نکن

انجامش بدم..

لرزون گفتم خوب.. چرا انجامش نميدي؟

زل زد تو چشمام و نرم نگاهش رو به گردنم کشید.

دستش رو محکم کشیدم و از گردنم جداش کردم و گفتم هر وقت خواستي انجامش بدي خبرم كن... اما بعيد میدونم قبل از کردن معشوقه ات نقشه شو بکشي و خودتو توي دردسر کشتنم بندازي.. خودم از جمله بی ادبانه ام سرخ شدم.

وای خدا این چی بود من گفتم؟ تند خواستم ازش فاصله بگیرم که دستش رو برد پشت کمرم منو محکم کشید سمت خودش که شوکه پرت شدم عقب و دستامو روي هوا و چسبیده به سینه اش موند..

سفت منو به خودش چسبوند.

با نفسهاي تند و ناآروم نگاش کردم و از لاي دندونام گفتم ولم کن لبخند شیریني زد و گفت: اوووه.. امکان نداشت قبل دیدن این صورت سرخ شده و چشماي شرمگین بذارم بري.

دندونامو به هم فشردم

نمیتونستم تو حشماش نگاه کنم...

فشاري به کمرم داد که دلم ریخت و خبیث گفت:کردن معشوقه ام براي تو اهمیت داره؟

با خشم گفتم نه خودت و نه معشوقه ات هیچ اهمیتی برام ندارین و تند وول خوردم

وی-جداً؟

دقيقاً..

فشار خيلي محکمي به کمرم داد که حس کردم دارم حل میشم توش. اخم غلیظی کرد و خشن گفت دیگه نشنونم عین هرزه ها حرف بزني..

سریع زل زدم تو چشماش

خشن گفت: فهمیدی؟

با حرص نگاش کردم

اخمش رو شل کرد و جدي اما بدون خشونت گفت: شایسته تو نیست

اینطور حرف بزني..

و خیره تو چشمام گفت: تو مثل اينجور دخترا نيستي..

و دستش رو شل کرد.

تند هولش دادم و ازش فاصله گرفتم. با قدماي بلند تا جای ممکن ازش دور شدم..
رونالد تمام روز پکر بود و تمام تلاشش رو میکرد با من هم صحبت

نشه...

یه جورایی انگار به احساساتش لطمه زده بودم. چه بهتر مردك هيز...

نزديك غروب بود که قصد برگشت گرفتن و ونسا باز خودش رو دعوت کرد و گفت: رونالد من واقعا خسته راهم و فك كنم بهتر باشه شب رو تو عمارت وی عزیز سر کنم...

عه عه همین دیشب گند زد بهت و از اتاقش بیرونت کرد.بازم؟ دختره یه ذره عزت نفس نداره

وی جدي :گفت در عمارت من همیشه بازه .بانو..اما متاسفانه من امشب کاری دارم که خونه برنمیگردم. شما میتونین پیش امیلی و

دوشیزه تایکا بمونين.

اهان.. اینه...

انگاري سطل آب یخ روي سر ونسا خالي شد.

دندوناشو به هم فشرد و با غیض :گفت چه حیف پس روز ديگه اي

میام که شما هم باشین..

وی بیخیال شونه بالا انداخت و گفت: هرجور مایلین

همه راهي شديم.

رسیدیم خونه و بعد خوردن شام مختصري توي سکوت همه به

تختامون پناه بردیم

خسته بودم ولی اصلا خوابم نمیومد..

بلند شدم و از اتاق زدم بیرون

رفتم بیرون و روی پله هاي عمارت نشستم..

بازوهامو تو بغل کشیدم.

اسمون پرستاره و زیبا بود.

خیره شدم بهش.

ویلیام-چرا بيداري؟

سریع چرخیدم سمتش و متعجب نگاش کردم.

کنارم رو پله نشست.

مگه... شما نگفتی امشب نيستي؟

شونه بالا انداخت و گفت: خوب.. حالا هستم..

اخم باريکي کردم

براي نيومدن ونسا همراهمون و یه جورایی پیچوندنش گفته بود

نیست..

لبخندي زدم که سريع سعي کردم جمعش کنم و به روبروم زل زدم و

خبيث گفته فقط می خواستن این بخت طفلك تياري
رونالد تمام روز پکر بود و تمام تلاشش رو میکرد با من هم صحبت

نشه...

یه جورایی انگار به احساساتش لطمه زده بودم. چه بهتر مردك هيز...

نزديك غروب بود که قصد برگشت گرفتن و ونسا باز خودش رو دعوت کرد و گفت: رونالد من واقعا خسته راهم و فك كنم بهتر باشه شب رو تو عمارت وی عزیز سر کنم...

عه عه همین دیشب گند زد بهت و از اتاقش بیرونت کرد.بازم؟ دختره یه ذره عزت نفس نداره

وی جدي :گفت در عمارت من همیشه بازه .بانو..اما متاسفانه من امشب کاری دارم که خونه برنمیگردم. شما میتونین پیش امیلی و

دوشیزه تایکا بمونين.

اهان.. اینه...

انگاري سطل آب یخ روي سر ونسا خالي شد.

دندوناشو به هم فشرد و با غیض :گفت چه حیف پس روز ديگه اي
دیدگاه ها (۱)

جادویی عشق part ۵۸وی بیخیال شونه بالا انداخت و گفت: هرجور ما...

جادویی عشق part ۵۹قدمي جلوتر اومد. ناچار دو دستم رو توی دستا...

جادویی عشق part ۵۶يعني چي؟ این چه ربطي به رونالد داره؟ اونم ...

جادویی عشق part ۵۵هر دو خیره بودن به هم و من گنگ و اشفته خیر...

جادویی عشق part ۴۹ترجيح ميدادم جاي البرت الان تو اتاقم بودم....

جادویی عشق part ۴۸قرار بود کنت رونالد و خواهرش بیان اینجا من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط