جادویی عشق part ۶۰
جادویی عشق part ۶۰
تقریبا ۷روزي بود که وی براي کاري از عمارت رفته بود. نمیدونم چرا داشتم روزهای نبودش رو میشمردم ولي... از همون بعد رقصمون دیگه ندیدمش و بعد از خدمتکارا شنیدم براي يه معامله اي رفته خارج از شهر و چند وقتی نیست و باز منع خروج از عمارت داشتم
حس میکردم همونطور که من میخوام اون زني که بيرونه رو پیدا کنم وی میخواد پیداش نکنم
توي نبودش جورج خبر آورد كه تدارك يه مهموني رو ببينن..
قرار بود توي عمارت یه مهمونی برگذار بشه..
یه مهمونی بزرگ که کلی آدم سرشناس بهش دعوت میشدن. همه در تکاپو و رفت و آمد بودن وبیشتر از همه امیلی.. ذوق و شوق خيلي شديدي داشت هم براي لباس و هم براي رقصش.. اميدي به رقصش نبود..ولی خوب..
دستم رو گرفت و کشید و ذوق زده گفت باید حاضرشیم و بریم لباس فروشي خاله ي تلن..بايد دوتا لباس خوشگل بخریم.. با حرص گفتم من دیگه چرا؟ من که خدمتکارم..
اخمي کرد و گفت: عه... حرف نزن انقدر...
اجازه نمیدن بیرون بریم.. دستور وی..
اميلي با کالسکه مشکلي نداره.بیا...
به زور مجبورم کرد لباس عوض کنم و با کالسکه از عمارت زدیم
بیرون
از پنجره كوچيك كالسكه بیرون رو به امید دیدن آشنایی تماشا کردم.
شهر تو همهمه و شلوغی بود..
همه مشغول و در رفت و آمد و چهره اشنایی نبود..
کالسکه وایستاد.
اميلي با ذوق دستم رو کشید و گفت: دلم میخواد جفتمون تو مهموني
بدرخشیم.
و منو کشید سمت مغازه اي..
در چوبیش رو هل داد داخل که برخوردش با اويزهاي بالاي در
صدايي طنين انداز ایجاد کرد
به آویزها نگاه کردم فلزي و رنگ و رو رفته.
خیاط با ذوق و شادي و احترام ازمون استقبال کرد و راهنماییمون کرد بین لباسها...
كلي لباس دوخته و اویزون شده تو رنگها و طرحهای مختلف. درباره هرکدوم توضيحي ميداد و سعي ميکرد نظر امیلی رو جلب
کنه..
نگاهم به لباس صورتی خوش رنگی افتاد که کمی دورتر از ما اویزون
بود.
رفتم جلو و امیلی رو توش تصور کردم
عالي بود.. دخترونه و زیبا
لباس رو نشون دادم و پارچه شو نوازش کردم و گفتم اميلي..نظرت
چیه؟
چشماش برق زد و گفت: براي من؟
اره..
تند جلو اومد و با شوق :گفت واااي خيلي عاليه..واقعا قشنگه.. خیاط چه سليقه اي كنتس عزيز.. بياين جايي رو نشونتون بدم تا
بپوشینش..
و لباس رو برداشت و اميلي رو راهنمایی کرد.
اميلي شاد دنبالش رفت.
تو مغازه چرخی زدم
نمیدونم چرا لباسي توجهم رو جلب نمیکرد.
يا خيلي سبك و ساده بودن يا خيلي شلوغ پلوغ و سنگین
انگار حد وسط نداشتن..
نفس عمیقی کشیدم.
ترجیح میدم یکی از لباسهای قبلیم رو بپوشم تا اینا رو چرخیدم که یه دفعه تصویر لباسي ابي آسموني تو تنم توي چشمام
نقش بست..
سریع پلک زدم.
اميلي-تایکا..بيا ببين.. رفتم سمت صدا..
تو لباس صورتي که کمی براش گشاد بود محشر شده بود..
با محبت :گفتم خیلی بهت میاد
خیاط- گشادیش رو هم خیلی زود براتون درست میکنم و کنار امیلی خم شد تا میزان گشادی لباس رو اندازه بگیره اميلي تو چيزي انتخاب نکردي تایکا؟
نه فعلا..
نگاهم رو چرخوندم که قفل شد توی پیرهن ابي اسموني بلند و
پریفی که جلوم بود
خيلي زيبا بود.
چشمام برقی زد و رفتم جلو..
خودش بود.
همون که تو تصورم دیده بودمش.
اروم دستم رو سمتش دراز کردم که خیاطه تند گفت: اوه واقعا
متاسفم.. اما اون لباس صاحب داره..
نگاش کردم
گرفته گفت یه بانوي درباري خریداریش کرده و به زودي براي بردنش
میاد..
به لباس نگاه کردم
اما این
خود اوني لباسي بود که دیده بودم و..
کلافه سر تکون دادم.
بيخيال..
مهم نیست..
تند نگاه ازش کندم و گفتم بسیار خوب.
بعد تموم شدن کار لباس امیلی اصرار کرد که بازهم بین لباسا بچرخیم و لباسي براي من انتخاب کنیم اما قبول نکردم و گفتم یکی از همون لباسهای قبلیم رو میپوشم و اونم بی میل و ناراضي قبول
کرد.
با کالسکه که هنوز جلوي در منتظرمون بود برگشتیم عمارت.. اسب سیاه وی به در اصطبل بسته شده بود. لبخندي زدم و گفتم مثل اینکه داداشت اومده اميلي دلتنگ و شاد دوید داخل و سریع رفت بالا.
منم
اهسته و بدون عجله دنبالش.
صداي جيغ خوشحالش رو شنیدم و بعد بوسه هایی که محکم نثار برادرش میکرد
جلوی دفتر کار وی ایستادم و نگاهشون کردم
وی ایستاده و خواهر کوچولوش تند تند گونه شو میبوسید و
میگفت که چقدر دلتنگش بوده
لبخند زدم.
وی با خنده ارومي اميلي رو تو بغل کشید و سرشو بوسید که
نگاهش به من افتاد.
.........
شاید یه جا های غلط باشه چون یادداشت هام فیکو خراب میکنه
تقریبا ۷روزي بود که وی براي کاري از عمارت رفته بود. نمیدونم چرا داشتم روزهای نبودش رو میشمردم ولي... از همون بعد رقصمون دیگه ندیدمش و بعد از خدمتکارا شنیدم براي يه معامله اي رفته خارج از شهر و چند وقتی نیست و باز منع خروج از عمارت داشتم
حس میکردم همونطور که من میخوام اون زني که بيرونه رو پیدا کنم وی میخواد پیداش نکنم
توي نبودش جورج خبر آورد كه تدارك يه مهموني رو ببينن..
قرار بود توي عمارت یه مهمونی برگذار بشه..
یه مهمونی بزرگ که کلی آدم سرشناس بهش دعوت میشدن. همه در تکاپو و رفت و آمد بودن وبیشتر از همه امیلی.. ذوق و شوق خيلي شديدي داشت هم براي لباس و هم براي رقصش.. اميدي به رقصش نبود..ولی خوب..
دستم رو گرفت و کشید و ذوق زده گفت باید حاضرشیم و بریم لباس فروشي خاله ي تلن..بايد دوتا لباس خوشگل بخریم.. با حرص گفتم من دیگه چرا؟ من که خدمتکارم..
اخمي کرد و گفت: عه... حرف نزن انقدر...
اجازه نمیدن بیرون بریم.. دستور وی..
اميلي با کالسکه مشکلي نداره.بیا...
به زور مجبورم کرد لباس عوض کنم و با کالسکه از عمارت زدیم
بیرون
از پنجره كوچيك كالسكه بیرون رو به امید دیدن آشنایی تماشا کردم.
شهر تو همهمه و شلوغی بود..
همه مشغول و در رفت و آمد و چهره اشنایی نبود..
کالسکه وایستاد.
اميلي با ذوق دستم رو کشید و گفت: دلم میخواد جفتمون تو مهموني
بدرخشیم.
و منو کشید سمت مغازه اي..
در چوبیش رو هل داد داخل که برخوردش با اويزهاي بالاي در
صدايي طنين انداز ایجاد کرد
به آویزها نگاه کردم فلزي و رنگ و رو رفته.
خیاط با ذوق و شادي و احترام ازمون استقبال کرد و راهنماییمون کرد بین لباسها...
كلي لباس دوخته و اویزون شده تو رنگها و طرحهای مختلف. درباره هرکدوم توضيحي ميداد و سعي ميکرد نظر امیلی رو جلب
کنه..
نگاهم به لباس صورتی خوش رنگی افتاد که کمی دورتر از ما اویزون
بود.
رفتم جلو و امیلی رو توش تصور کردم
عالي بود.. دخترونه و زیبا
لباس رو نشون دادم و پارچه شو نوازش کردم و گفتم اميلي..نظرت
چیه؟
چشماش برق زد و گفت: براي من؟
اره..
تند جلو اومد و با شوق :گفت واااي خيلي عاليه..واقعا قشنگه.. خیاط چه سليقه اي كنتس عزيز.. بياين جايي رو نشونتون بدم تا
بپوشینش..
و لباس رو برداشت و اميلي رو راهنمایی کرد.
اميلي شاد دنبالش رفت.
تو مغازه چرخی زدم
نمیدونم چرا لباسي توجهم رو جلب نمیکرد.
يا خيلي سبك و ساده بودن يا خيلي شلوغ پلوغ و سنگین
انگار حد وسط نداشتن..
نفس عمیقی کشیدم.
ترجیح میدم یکی از لباسهای قبلیم رو بپوشم تا اینا رو چرخیدم که یه دفعه تصویر لباسي ابي آسموني تو تنم توي چشمام
نقش بست..
سریع پلک زدم.
اميلي-تایکا..بيا ببين.. رفتم سمت صدا..
تو لباس صورتي که کمی براش گشاد بود محشر شده بود..
با محبت :گفتم خیلی بهت میاد
خیاط- گشادیش رو هم خیلی زود براتون درست میکنم و کنار امیلی خم شد تا میزان گشادی لباس رو اندازه بگیره اميلي تو چيزي انتخاب نکردي تایکا؟
نه فعلا..
نگاهم رو چرخوندم که قفل شد توی پیرهن ابي اسموني بلند و
پریفی که جلوم بود
خيلي زيبا بود.
چشمام برقی زد و رفتم جلو..
خودش بود.
همون که تو تصورم دیده بودمش.
اروم دستم رو سمتش دراز کردم که خیاطه تند گفت: اوه واقعا
متاسفم.. اما اون لباس صاحب داره..
نگاش کردم
گرفته گفت یه بانوي درباري خریداریش کرده و به زودي براي بردنش
میاد..
به لباس نگاه کردم
اما این
خود اوني لباسي بود که دیده بودم و..
کلافه سر تکون دادم.
بيخيال..
مهم نیست..
تند نگاه ازش کندم و گفتم بسیار خوب.
بعد تموم شدن کار لباس امیلی اصرار کرد که بازهم بین لباسا بچرخیم و لباسي براي من انتخاب کنیم اما قبول نکردم و گفتم یکی از همون لباسهای قبلیم رو میپوشم و اونم بی میل و ناراضي قبول
کرد.
با کالسکه که هنوز جلوي در منتظرمون بود برگشتیم عمارت.. اسب سیاه وی به در اصطبل بسته شده بود. لبخندي زدم و گفتم مثل اینکه داداشت اومده اميلي دلتنگ و شاد دوید داخل و سریع رفت بالا.
منم
اهسته و بدون عجله دنبالش.
صداي جيغ خوشحالش رو شنیدم و بعد بوسه هایی که محکم نثار برادرش میکرد
جلوی دفتر کار وی ایستادم و نگاهشون کردم
وی ایستاده و خواهر کوچولوش تند تند گونه شو میبوسید و
میگفت که چقدر دلتنگش بوده
لبخند زدم.
وی با خنده ارومي اميلي رو تو بغل کشید و سرشو بوسید که
نگاهش به من افتاد.
.........
شاید یه جا های غلط باشه چون یادداشت هام فیکو خراب میکنه
- ۲۰۳
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط