پارت ۴
پارت ۴
جیمین:سلااااام
یونگی:سلام چته چرا انقدر خوشحالی؟
جیمین:بالاخره ادرس خونه ی اقای شین رو برات پیدا کردم(یونگی از زمان که برگشته کره دنبال خونه بابای این سوکه می خواد ببینه اقای شین میدونه کی باباش رو کشته تا انتقامش رو ازش بگیره و هنوزم نمیدونه که اقای شین اون شب خونشون رو اتیش زد)
یونگی:واقعا
جیمین:اره،حالا کی می خوای بری ببینیش؟
یونگی:نمیدونم اون از من خوشش نمیاد موندم رفتن من درسته؟
جیمین:اره که درسته یونگی تو باید بدونی کی مامان و بابات رو کشته این چیز بدی نیست
یونگی:سعی میکنم فردا برم
جیمین:فردا چیهههه پاشو پاشو همین الانشم دیر شده
بلند شو همین الان می ریم
یونگی:من نمیام من الان امادگی ندارم
جیمین:خفه بلند شو ببینم
یونگی:جیمینننننن
جیمین:بلند شو
ویو این سوک:
خیلی وقته منو و مامانم داریم دنبال کار می گردیم کاش ی کار خوب پیدا کنیم
مامانم صبح رفت بیرون تا شاید ی کاری پیدا کنه منم موندم خونه تا کارای خونه رو انجام بدم و آشپزی کنم داشتم ظرفارو می شستم که در زدن فکر کردم مامانمه درو باز کردم ولی مامانم نبود ی پسر بود نمی شناختمش جذاب بود و لی تاحالا ندیده بودمش یکم ترسیدم چون شایده طلبکار بابامه
ویو یونگی:
رفتم خونه ی اقای شین تا باهاش حرف بزنم باورم نمیشد خیلی خونه ی خراب و داغونی بود چجوری اینجا زندگی میکنن
از پله ها رفتم بالا در زدم ی دختر در رو باز کرد نکنه این سوکه
چقدر خوشگله چقدر تغییر کرده
ولی دلم براش میسوزه اون بیچاره نباید بخاطر اقای شین انقدر بدبختی میکشید.
این سوک:نمی خوای حرف بزنی؟؟در زدی منو نگاه کنی؟
یونگی:نه نه با آقای شین کار داشتم اینجا خونه ی اقای شینه دیگه درسته؟
این سوک:طلبکارشی؟
یونگی:نه اجازه بدید بیام تو باهاشون حرف بزنم
این سوک:بیا
این سوک رفت سمت باباش و با پا زد بهش
این سوک:هوییی پاشو با تو کار دارن
اقای شین :با من؟
این سوک:اره دیگه پاشو
ویو این سوک:
نشستم تو آشپزخونه تا به حرفاشون گوش کنم
اقای شین:تو دیگه کی هستی؟
یونگی:من یونگی ام،مین یونگی
منو یادتونه
اقای شین:ی...یو...یونگی چیکارم داری؟
یونگی:حالتون خوبه؟
اقای شین:از خونم برو بیرون
یونگی:میدونم از من خوشتون نمیاد ولی باید باها(گوشیش زنگ خورد منشیش بود)
یونگی:بله؟
منشی:اقای مین ی اتفاقی افتاده اگه میشه بیاید شرکت
یونگی:اومدم خدافظ
یونگی:من باید برم ی کاری دارم ولی اجازه بدید فردا بیام پیشتون
اقای شین:باشه بیا
یونگی:خدافظ
جیمین:سلااااام
یونگی:سلام چته چرا انقدر خوشحالی؟
جیمین:بالاخره ادرس خونه ی اقای شین رو برات پیدا کردم(یونگی از زمان که برگشته کره دنبال خونه بابای این سوکه می خواد ببینه اقای شین میدونه کی باباش رو کشته تا انتقامش رو ازش بگیره و هنوزم نمیدونه که اقای شین اون شب خونشون رو اتیش زد)
یونگی:واقعا
جیمین:اره،حالا کی می خوای بری ببینیش؟
یونگی:نمیدونم اون از من خوشش نمیاد موندم رفتن من درسته؟
جیمین:اره که درسته یونگی تو باید بدونی کی مامان و بابات رو کشته این چیز بدی نیست
یونگی:سعی میکنم فردا برم
جیمین:فردا چیهههه پاشو پاشو همین الانشم دیر شده
بلند شو همین الان می ریم
یونگی:من نمیام من الان امادگی ندارم
جیمین:خفه بلند شو ببینم
یونگی:جیمینننننن
جیمین:بلند شو
ویو این سوک:
خیلی وقته منو و مامانم داریم دنبال کار می گردیم کاش ی کار خوب پیدا کنیم
مامانم صبح رفت بیرون تا شاید ی کاری پیدا کنه منم موندم خونه تا کارای خونه رو انجام بدم و آشپزی کنم داشتم ظرفارو می شستم که در زدن فکر کردم مامانمه درو باز کردم ولی مامانم نبود ی پسر بود نمی شناختمش جذاب بود و لی تاحالا ندیده بودمش یکم ترسیدم چون شایده طلبکار بابامه
ویو یونگی:
رفتم خونه ی اقای شین تا باهاش حرف بزنم باورم نمیشد خیلی خونه ی خراب و داغونی بود چجوری اینجا زندگی میکنن
از پله ها رفتم بالا در زدم ی دختر در رو باز کرد نکنه این سوکه
چقدر خوشگله چقدر تغییر کرده
ولی دلم براش میسوزه اون بیچاره نباید بخاطر اقای شین انقدر بدبختی میکشید.
این سوک:نمی خوای حرف بزنی؟؟در زدی منو نگاه کنی؟
یونگی:نه نه با آقای شین کار داشتم اینجا خونه ی اقای شینه دیگه درسته؟
این سوک:طلبکارشی؟
یونگی:نه اجازه بدید بیام تو باهاشون حرف بزنم
این سوک:بیا
این سوک رفت سمت باباش و با پا زد بهش
این سوک:هوییی پاشو با تو کار دارن
اقای شین :با من؟
این سوک:اره دیگه پاشو
ویو این سوک:
نشستم تو آشپزخونه تا به حرفاشون گوش کنم
اقای شین:تو دیگه کی هستی؟
یونگی:من یونگی ام،مین یونگی
منو یادتونه
اقای شین:ی...یو...یونگی چیکارم داری؟
یونگی:حالتون خوبه؟
اقای شین:از خونم برو بیرون
یونگی:میدونم از من خوشتون نمیاد ولی باید باها(گوشیش زنگ خورد منشیش بود)
یونگی:بله؟
منشی:اقای مین ی اتفاقی افتاده اگه میشه بیاید شرکت
یونگی:اومدم خدافظ
یونگی:من باید برم ی کاری دارم ولی اجازه بدید فردا بیام پیشتون
اقای شین:باشه بیا
یونگی:خدافظ
- ۲۸۸
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط