وحشی
وحشی
پارت 26
+۱۸
ویو تهیونگ:
از خواب بیدار شدم ات نبود یکم به دور و برم نگاه کردم که دیدم هیچکس نیست بلند شدم رفتم داخل خونه ات داشت غذا درست میکرد
تهیونگ: سلام قشنگم
ات: سلام (ناراحت)
تهیونگ: چرا ناراحتی کو بقیه
ات: برگشتن سئول نصف بادیگارد ها رو هم گذاشتن برامون(ناراحت رو مبل نشست )
تهیونگ: چرا ناراحتی بیا بغلم ببینم چیکار شدی قشنگم
ات: نمیخوام مهم نیس
تهیونگ: وقتی میپرسم حتما مهم که میپرسم (بلند)
ات: دلم میخواد گریه کنم
تهیونگ: چرا قشنگم
ات: از دست این دختر عموت مثل کنه
تهیونگ: چی گفته (خنده)
ات: صبح پاشدم اومده میگه بابا ات میخواد برگرده سئول تهیونگ نمیخواد برگرده منم دوست ندارم برگردم میشه شما اتو ببرین منو تهیونگ فردا برگردیم (ادای جی یه اون رو درمیاره)
تهیونگ:(خنده) قشنگم حالا که رفته خودتو ناراحت نکن بیا بغلم (اتو بغل میکنه)
ات: تهیونگ اگه بری منو بزاری هیچوقت نمیبخشمت
تهیونگ: ات من هیچ کسی رو جز تو ندارم که انقدر بخوامش
ات: بریم ناهار درسته
تهیونگ: مگه ساعت چنده
ات: یک
تهیونگ: اوهوو چقدر خوابیدم(خنده)
ات: بله وقتی ساعت 6 میخوابی همینه (خنده)
تهیونگ: اوه قشنگم درد نداری دیگه
ات نه ولی وقتی راه میرم میسوزه یکم
ویو ات:
تهیونگ صندل رو برام کشید عقب تا بشینم
ات: اووو چه کارا
تهیونگ: بله دیگه ات راستیکم بخور
ات: چرا
تهیونگ: برا که من میگم
ات: باشه حالا
10 مین بعد
تهیونگ: تو استراحت کن من الان میام
ات: کجا
تهیونگ: میام
ویو تهیونگ:
سریع رفتم از مغازه های دور بر یه کیک تولد قشنگ همون رنگی که ات دوست داره ابی بنفش خریدم چندتا شمع خیلی خشگل خم روش گذاشتم و برگشتم خونه
دینگ دینگ
ویو ات:
داشتم وسایلو جمع میکردم چون ساعت 4 باید خونه رو تحویل میدادیم و الانم ساعت 2 که زنگ در رو زدن
ات: الان میامم
اخرین لباس رو هم گذاشتم داخل چمدون و رفتم در رو باز کردم
تهیونگ: تولدت مبارککککک
ات: تو از کجا میدونستی (شوک)
تهیونگ: یادت نره همه چیز رو درباره عروسکم میدونم
ات: همون رنگی که دوست دارم
تهیونگ میدونم
ات: باشه بابا دانا دانشمند فهمیدیم
تهیونگ (خنده) تولدت مبارک دیگه 18 سالت شد
ات: اوم همش دنبال همینی (خنده)
تهیونگ:(خنده)
ویو تهیونگ: ات یه ارزو کردو شمعا رو فوت کرد.....
هعیییی ایپ فیکمونم داره تموم میشه 😂پارت اخرشو هم الان میزارم
پارت 26
+۱۸
ویو تهیونگ:
از خواب بیدار شدم ات نبود یکم به دور و برم نگاه کردم که دیدم هیچکس نیست بلند شدم رفتم داخل خونه ات داشت غذا درست میکرد
تهیونگ: سلام قشنگم
ات: سلام (ناراحت)
تهیونگ: چرا ناراحتی کو بقیه
ات: برگشتن سئول نصف بادیگارد ها رو هم گذاشتن برامون(ناراحت رو مبل نشست )
تهیونگ: چرا ناراحتی بیا بغلم ببینم چیکار شدی قشنگم
ات: نمیخوام مهم نیس
تهیونگ: وقتی میپرسم حتما مهم که میپرسم (بلند)
ات: دلم میخواد گریه کنم
تهیونگ: چرا قشنگم
ات: از دست این دختر عموت مثل کنه
تهیونگ: چی گفته (خنده)
ات: صبح پاشدم اومده میگه بابا ات میخواد برگرده سئول تهیونگ نمیخواد برگرده منم دوست ندارم برگردم میشه شما اتو ببرین منو تهیونگ فردا برگردیم (ادای جی یه اون رو درمیاره)
تهیونگ:(خنده) قشنگم حالا که رفته خودتو ناراحت نکن بیا بغلم (اتو بغل میکنه)
ات: تهیونگ اگه بری منو بزاری هیچوقت نمیبخشمت
تهیونگ: ات من هیچ کسی رو جز تو ندارم که انقدر بخوامش
ات: بریم ناهار درسته
تهیونگ: مگه ساعت چنده
ات: یک
تهیونگ: اوهوو چقدر خوابیدم(خنده)
ات: بله وقتی ساعت 6 میخوابی همینه (خنده)
تهیونگ: اوه قشنگم درد نداری دیگه
ات نه ولی وقتی راه میرم میسوزه یکم
ویو ات:
تهیونگ صندل رو برام کشید عقب تا بشینم
ات: اووو چه کارا
تهیونگ: بله دیگه ات راستیکم بخور
ات: چرا
تهیونگ: برا که من میگم
ات: باشه حالا
10 مین بعد
تهیونگ: تو استراحت کن من الان میام
ات: کجا
تهیونگ: میام
ویو تهیونگ:
سریع رفتم از مغازه های دور بر یه کیک تولد قشنگ همون رنگی که ات دوست داره ابی بنفش خریدم چندتا شمع خیلی خشگل خم روش گذاشتم و برگشتم خونه
دینگ دینگ
ویو ات:
داشتم وسایلو جمع میکردم چون ساعت 4 باید خونه رو تحویل میدادیم و الانم ساعت 2 که زنگ در رو زدن
ات: الان میامم
اخرین لباس رو هم گذاشتم داخل چمدون و رفتم در رو باز کردم
تهیونگ: تولدت مبارککککک
ات: تو از کجا میدونستی (شوک)
تهیونگ: یادت نره همه چیز رو درباره عروسکم میدونم
ات: همون رنگی که دوست دارم
تهیونگ میدونم
ات: باشه بابا دانا دانشمند فهمیدیم
تهیونگ (خنده) تولدت مبارک دیگه 18 سالت شد
ات: اوم همش دنبال همینی (خنده)
تهیونگ:(خنده)
ویو تهیونگ: ات یه ارزو کردو شمعا رو فوت کرد.....
هعیییی ایپ فیکمونم داره تموم میشه 😂پارت اخرشو هم الان میزارم
- ۴۰.۳k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط