راهی برای نجات
راهی برای نجات...
پارت نهم
________________
تهیونگ نگاهی به در بسته کرد ک لب زد:
_ یعنی الان دیگه اون تهیونگ نیستم؟!...چون اینجا گیر افتادم میگی؟
جونگکوک خنده بلندی سر داد
_ببینم زده به سرت پسر؟!...از کل حرف های من فقط اون لعنتی آخر و شنیدی؟
_ نه...ولی فکر کردی انقدر احمقم؟...خودم وقتی اومدم اینجا و فهمیدم ات پزشک معالج منه تازه فهمیدم پارک سوهیون برادرشه و ....
جونگکوک نزاشت ادامه حرف تهیونگ کامل بشه و...
_ وایستا ببینم بزار من کاملش کنم به خودت گفتی هیچی نمیشه و مثل همیشه کله شق بازی در آوردی و به من لعنتی هم نگفتی ...تهیونگ این همه مدت با کله شق بازی تو جلو رفتیم حالا همش هم بردیم درست ولی این یکی دیگه نه!
_ برگ برنده دست ماست بچه!
_اولا به من نگو بچه...دوما کدوم برگ برنده ؟!.
_ ات...پارک ات خواهر پارک سوهیون ...اون دختر برگ برنده ماست به خاطر جون اونم شده هیچ کاری نمیکنه
جونگکوک تو چشمای تهیونگ خیره شد و لب زد:
_ازت متنفرم کیم تهیونگ!...
_چون غافلگیرت میکنم؟!
_چون مثل آدم نقشه ات رو نمیگی مردیکه...
_هی هی آروم بیا ماهم برسیم...هفته دیگه میتونم بیام بیرون ...برنامه ها رو بچین...باید برام کاری انجام بدی که از کارای مورد علاقته.
_باید چیکار کنم؟!
_باید....
ویو ات*
وارد اتاق تهیونگ شد با دیدن جونگکوک کمی جا خورد* هنوز نرفته بود؟ *
_عامم جونگکوک شی فکر کردم خیلی وقته رفتید...آخه از وقتی اومدیم 1 ساعت میشه
تهیونگ با حرف ات به جونگکوک سوالی نگاه کرد:
_اومدیم؟!...شما دوتا باهم جایی رفته بودید؟
جونگکوک و ات نگاهی به هم کردن که جونگکوک لب زد:
_آره رفتیم آرامگاه پدر و مادرت
_چی؟!...پدر و مادرم؟!
_بعدا حرف میزنیم تهیونگ باید برم...میبینمت
جونگکوک رفت و ات و تهیونگ تنها موندن
_پهلوت چطوره؟ درد داره هنوز؟!
_ نه درد نداره...من باید سریع از اینجا بیام بیرون ات وقت ندارم
_چرا؟!
_خ.خب کار های شرکتم عقب مونده...آخخ...
_من گفتم آقای کیم یک هفته فقط بدون دردسر بگذرانید بعدش میتونم با ضمانت مرخص کنم.
_باشه...میخوام بخوابم
_فعلا.
پرش زمانی به یک هفته بعد_ساعت ۱۰:۱۷ صبح-بیمارستان هوک وول ساختمان اعصاب و روان*
نفس عمیقی کشید و به اطراف نگاه کرد هوا تقریبا خنک بود برگ درخت ها زرد شده بودند...تحمل و کنترل بیماریش تو این یک هفته خیلی سخت بود و بیشتر با دارویی که جونگکوک بهش یواشکی داد قابل تحمل بود افکارش و کنار زد و جونگکوک و کمی اونور تر دید آروم آروم سمتش رفت
_اوه پسر بالاخره از اون خراب شده بیرون اومدی.
_وقت نیست جونگکوک بشین تو ماشین.
_دوباره شروع شد!
سوار ماشین شدن و جونگکوک شروع به رانندگی کرد
_خب چیشده که اول کاری جدی شدی؟
_کاری که هفته پیش ازت خواستم چیشد؟!
_همه چیزش انجام شده فقط منتظر تو بودم تا بیای بیرون که شروع کنیم
_خوبه...و...اون آرامگاه چی بود؟...پدر مادرم؟!....یادم نمیاد چیزی ازشون مونده بود که دفنش کنیم
_هه...حرفام و راحت تر باور میکرد پس آرامگاه عمو حروم. زاده تو نشونش دادم ...از اون که چیزی مونده بود برا دفن ....پسر چی فکر کردی در مورد من؟
_برو عمارت مشترکمون اونجا میمونم
_منم باشم؟
_بدون تو میمونم به نظرت؟!
_نه.
_پس برو.
بعد ۴۵ دقیقه رسیدن جونگکوک برگشت که با تهیونگ خواب مواجه شد...
_خب من الان اگر بیدارت کنم که اون دنیام لعنتی...مسیح نجاتم بده...تهیونگ..هی پسر...کیممم...مُردی لامصب!...کیمم تهیونگگ...به درک بمون خشک شی
آروم از ماشین پیاده شد و تهیونگ و داخل ماشین تو حیاط عمارت ول کرد...بادیگارد ها نگاهی بهش کردن کسی جرعت جلو اومدن و یوال پرسیدن از جونگکوک و نداشت پس همهشون ساکت شدند
وارد خونه شد بعد یه دوش کوچیک و تعویض لباس هاش وارد آشپزخونه شد تا غذا درست کنه بعد از یه ربع مشغول گوشت ریز کردن گه....
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#fake#bangtan
پارت نهم
________________
تهیونگ نگاهی به در بسته کرد ک لب زد:
_ یعنی الان دیگه اون تهیونگ نیستم؟!...چون اینجا گیر افتادم میگی؟
جونگکوک خنده بلندی سر داد
_ببینم زده به سرت پسر؟!...از کل حرف های من فقط اون لعنتی آخر و شنیدی؟
_ نه...ولی فکر کردی انقدر احمقم؟...خودم وقتی اومدم اینجا و فهمیدم ات پزشک معالج منه تازه فهمیدم پارک سوهیون برادرشه و ....
جونگکوک نزاشت ادامه حرف تهیونگ کامل بشه و...
_ وایستا ببینم بزار من کاملش کنم به خودت گفتی هیچی نمیشه و مثل همیشه کله شق بازی در آوردی و به من لعنتی هم نگفتی ...تهیونگ این همه مدت با کله شق بازی تو جلو رفتیم حالا همش هم بردیم درست ولی این یکی دیگه نه!
_ برگ برنده دست ماست بچه!
_اولا به من نگو بچه...دوما کدوم برگ برنده ؟!.
_ ات...پارک ات خواهر پارک سوهیون ...اون دختر برگ برنده ماست به خاطر جون اونم شده هیچ کاری نمیکنه
جونگکوک تو چشمای تهیونگ خیره شد و لب زد:
_ازت متنفرم کیم تهیونگ!...
_چون غافلگیرت میکنم؟!
_چون مثل آدم نقشه ات رو نمیگی مردیکه...
_هی هی آروم بیا ماهم برسیم...هفته دیگه میتونم بیام بیرون ...برنامه ها رو بچین...باید برام کاری انجام بدی که از کارای مورد علاقته.
_باید چیکار کنم؟!
_باید....
ویو ات*
وارد اتاق تهیونگ شد با دیدن جونگکوک کمی جا خورد* هنوز نرفته بود؟ *
_عامم جونگکوک شی فکر کردم خیلی وقته رفتید...آخه از وقتی اومدیم 1 ساعت میشه
تهیونگ با حرف ات به جونگکوک سوالی نگاه کرد:
_اومدیم؟!...شما دوتا باهم جایی رفته بودید؟
جونگکوک و ات نگاهی به هم کردن که جونگکوک لب زد:
_آره رفتیم آرامگاه پدر و مادرت
_چی؟!...پدر و مادرم؟!
_بعدا حرف میزنیم تهیونگ باید برم...میبینمت
جونگکوک رفت و ات و تهیونگ تنها موندن
_پهلوت چطوره؟ درد داره هنوز؟!
_ نه درد نداره...من باید سریع از اینجا بیام بیرون ات وقت ندارم
_چرا؟!
_خ.خب کار های شرکتم عقب مونده...آخخ...
_من گفتم آقای کیم یک هفته فقط بدون دردسر بگذرانید بعدش میتونم با ضمانت مرخص کنم.
_باشه...میخوام بخوابم
_فعلا.
پرش زمانی به یک هفته بعد_ساعت ۱۰:۱۷ صبح-بیمارستان هوک وول ساختمان اعصاب و روان*
نفس عمیقی کشید و به اطراف نگاه کرد هوا تقریبا خنک بود برگ درخت ها زرد شده بودند...تحمل و کنترل بیماریش تو این یک هفته خیلی سخت بود و بیشتر با دارویی که جونگکوک بهش یواشکی داد قابل تحمل بود افکارش و کنار زد و جونگکوک و کمی اونور تر دید آروم آروم سمتش رفت
_اوه پسر بالاخره از اون خراب شده بیرون اومدی.
_وقت نیست جونگکوک بشین تو ماشین.
_دوباره شروع شد!
سوار ماشین شدن و جونگکوک شروع به رانندگی کرد
_خب چیشده که اول کاری جدی شدی؟
_کاری که هفته پیش ازت خواستم چیشد؟!
_همه چیزش انجام شده فقط منتظر تو بودم تا بیای بیرون که شروع کنیم
_خوبه...و...اون آرامگاه چی بود؟...پدر مادرم؟!....یادم نمیاد چیزی ازشون مونده بود که دفنش کنیم
_هه...حرفام و راحت تر باور میکرد پس آرامگاه عمو حروم. زاده تو نشونش دادم ...از اون که چیزی مونده بود برا دفن ....پسر چی فکر کردی در مورد من؟
_برو عمارت مشترکمون اونجا میمونم
_منم باشم؟
_بدون تو میمونم به نظرت؟!
_نه.
_پس برو.
بعد ۴۵ دقیقه رسیدن جونگکوک برگشت که با تهیونگ خواب مواجه شد...
_خب من الان اگر بیدارت کنم که اون دنیام لعنتی...مسیح نجاتم بده...تهیونگ..هی پسر...کیممم...مُردی لامصب!...کیمم تهیونگگ...به درک بمون خشک شی
آروم از ماشین پیاده شد و تهیونگ و داخل ماشین تو حیاط عمارت ول کرد...بادیگارد ها نگاهی بهش کردن کسی جرعت جلو اومدن و یوال پرسیدن از جونگکوک و نداشت پس همهشون ساکت شدند
وارد خونه شد بعد یه دوش کوچیک و تعویض لباس هاش وارد آشپزخونه شد تا غذا درست کنه بعد از یه ربع مشغول گوشت ریز کردن گه....
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#fake#bangtan
- ۱۱.۶k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط