{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی دوباره

زندگی دوباره...
پارت دوازدهم
______________

ات:گفتم میدونم کجاست(آروم)
سمت صندلی ها رفت و پشتش وایستاد که حس کرد شونه های مرد روبروش داره میلرزه ...با فکر تو سرش سریع سرش و به دو طرف تکان داد
**نه نه امکان نداره ...گریه میکنه؟*
آروم کنارش نشست و دستش رو روی دست جونگکوک گذاشت
جونگکوک نگاهی بهش کرد و آروم لب زد:
_تو...از کجا میدونستی اینجام؟
_گریه کردی؟
_جواب سوال من و بده ات!
_خب خودت گفته بودی که اینجا جایی که آرامش میگیری....چون بچه هایی رو میبینی که دارن بازی میکنن
_برو ...زود باش!
_ من جایی نمیرم.
جونگکوک "پوفی" زیر لب گفت.
_چیشده که یه دفعه اومدی اینجا؟
_چون بی‌خبر همه رو ول کردی رفتی
_ عصبانی و ناراحت بودم.
_ از چی؟!
_ رونا...امروز رفتم خونه پیداش نکردم بعدا تو اتاق یوری پیداش کردم...نمیدونم چجوری با اینکه در قفل بود رفته بود اونجا ...دیده بود وسایل رو کارتون زدم انگار خورده بود تو ذوقش حرف هاش و زد و آخر وقتی فهمید چرا اینکار و کردم پشیمون شد اما خب ‌...دیر بود نه ؟...
_ جونگکوک اون بچه اس...حرف هایی...
_چون بچه اس حرف هاش واقعیه...گفت از اولم برنامه ام این بوده یوری بکشم تا...مسخره اس نه؟.... گفت تقصیر منه، من مست بودم و مامان به خاطر من مرد ...راست میگه ...من از اولم عرضه نگه داشتن عزیز ترین هام و نداشتم حتی تو .
جونگکوک با حرف آخرش دستش رو داخل جیبش برد و بسته سیگارش و در آورد یه نخ سیگار گرفت ، بین لب هاش گذاشت و با زیپوی نقره ایی رنگش روشنش کرد خواست پُک اول رو بزنه که ات سیگار و برداشت
_برش گردون
_نه...نباید بکشی
_آرومم میکنه بِده به من.
_ منم گفتم همچین چیزی نباید بکشی حتی نباید بین لب هات باشه چون...
_نباید باشه؟!...آره نباید باشه اون چیز لعنتی که باید روی لب های من باشه لب های توعه که ازم دریغ هست ....پس همین الان بلند شو برو بزار انقدر سیگار بکشم تا یا آروم بشم یا بمیرم.
ات آروم از جاش بلند شد و سیگار و بهش برگردوند ...
_ببخشید...انگاری بیش از حد حرف زدم ...هروقت آروم شدی بیا سازمان ما منتظریم ...
ات آروم از اونجا دور شد و نگاه کوک تا آخر بهش بود
با رفتنش دستش و تقریبا محکم به پیشونیش زد‌..
_با اون چرا اونجوری حرف زدی لعنتی!
آخرین پک سیگارش هم کشید و بلند شد نگاهی به اطراف کرد نفس عمیقی کشید و سوتر ماشینش شد
پرش زمانی_ سازمان*
وارد سازمان شد نگاهی به اطراف انداخت به طبقه مدنظرش رسید رونا رو کنار تهیونگ دید خواست چیزی بگه که قبلش رونا با دیدنش سریع سمتش دوید و پرید بغلش
_آخخ رونا بابا مواظب باش.
#بابایی کجا بودیی؟
_ یکم رفتم هوا بخورم...
#بدون من؟
_خبب...از این به بعد با تو،حالا میری پایین من یه چیزی بخورم قوی بشم؟
#اونجوری میتونم بپرم بغلت و دردت نگیره؟
_ همین الانم دردم نمیگیره فسقلی برو.
رونا از بغل کوک پایین اومد نگاهی بهش کرد و با لبخند ازش دور شد
با رفتن رونا ، تهیونگ سمت جونگکوک قدم برداشت و لب زد:
_خب کجا بودی که پیدات نکردم؟
_هیچ جا...
_آره خب هیچ جا نبودی که ات وقتی اومد گریه میکرد و آخر هم فقط فهمیدم که تو رو پیدا کرده و باهات حرف زده .
_ا.ات گریه میکرد؟
_چی بهش گفته بودی؟
جونگکوک محکم تر از قبل لب زد:
_ات گریه میکرد کیم فاکینگ تهیونگ؟
تهیونگ که از لحن جونگکوک تعجب کرده بود آروم گفت:
_باشه پسر آروم باش...همون اولم گفتم دیگه آره گریه میکرد...یعنی گریه کرده بود....بینی،لب،گونه هاش قرمز شده بود ولی...
_لعنت به دهن من ...
جونگکوک منتظر ادامه حرف تهیونگ نموند و سریع قدم تند کرد و رفت ....
_ خب حال منم مهم نبود انگار جونگکوک.
نظر یادت نره رفیقم!
من واقعا متاسفم که یه مدت طولانی این فیک/مینی فیک رو ننوشتم و شما رو منتظر نگه داشتم قشنگا 🥲🫂🎀
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
دیدگاه ها (۱۵)

راهی برای نجات...پارت هشتم_________________نیم ساعتی میشد دا...

راهی برای نجات...پارت نهم________________ تهیونگ نگاهی به در...

راهی برای نجات....پارت هفتم________________________با صدای م...

راهی برای نجات....پارت ششم_____________________جونگکوک!....ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط