زندگی دوباره
زندگی دوباره...
پارت سیزدهم
_____________
جونگکوک منتظر ادامه حرف تهیونگ و نموند و سریع قدم تند کرد و رفت
_خب حال منم مهم نبود انگار جونگکوک.
بدون هیچ مکثی در دفتر ات رو باز کرد و پشت سرش بست
ات داخل کمد مشغول پیدا کردن پرونده ایی بود و برنگشت جونگکوک سمتش قدم برداشت از بازوش محکم گرفت و سمت خودش کشید صورت ات پایین بود که جونگکوک لب زد:
_ببینمت.
وقتی دید ات به حرفش گوش نمیده دستش و زیر چونه ات گذاشت و سرش و بالا آورد
_بهت گفتم ببینمت!
از اینکه ات باهاش چشم تو چشم نمیشد کلافه بود
_ گریه کردی؟! به خاطر من؟...فکر کردی زندگیم انقدر بدبخته که به ترحم تو نیاز داشته باشم اونم وقتی که...
حرفش با گره خوردن نگاهشون به هم نصفه موند چشماش اقیانوسی بود که داشت جونگکوک و بدون هیچ رحمی تو خودش غرق میکرد چند ثانیه نگاهشون به هم بود ، جونگکوک که انگار آروم شده بود آهسته لب زد:
_اونم وقتی که به خودت نیاز دارم.
ات دست کوک رو از روی بازوش پس زد.
_کسی به تو ترحم نکرده بود...یه مرد ۳۰ ساله رو چه به ترحم!
_درست میگی...متاسفم.
ات از کنار جونگکوک رد شد خواست بره بیرون که لحظه ایی برگشت و لب زد:
_راستی رئیس گفت میتونی دیگه دخترتو نیاری...دیگه لازم نیست بمونیم تو سازمان.
_پرونده نا بک جین پس...
_من سرپرستی شو گرفتم.تمامش شد برا من..
_خطرناکه آخه...
_منم پلیسم جناب جئون!...
ات از دفتر بیرون رفت و سمت بخش بایگانی رفت
جونگکوک پشت بند ات از دفتر بیرون اومد که تهیونگ رو جلوش دید
_خب؟
_خب؟...ته حوصله ندارم بعدا باهم حرف میزنیم
از کنار تهیونگ رد شد سمت دفتر رئیس رفت.
پرش زمانی_۵ روز بعد-سازمان-ساعت ۱۰:۱۹ صبح*
وارد سازمان شد اولین روز هفته بود و سرحال...طبق عادت وارد دفتر ات شد که با میز خالیش روبهرو شد به خیال اینکه جاهای دیگه باشه تمام سازمان رو دنبالش گشت و اثری ازش پیدا نکرد
وسط راه تهیونگ و دید با چند تا پرونده و سریع لب باز کرد:
_هی تهیونگ...ات کجاست؟!...ات رو ندیدی؟
تهیونگ با شنیدن سوال جونگکوک زبونش گیر و کرد با استرس گفت:
_جونگکوکا ب.برو دفتر رئیس کارت داره...من دیگه برم فعلا.
با رفتن تهیونگ آروم زیر لب جمله ایی رو زمزمه کرد و سمت دفتر رئیس رفت
۲۳ دقیقه بعد*
سرش رو روی میز گذاشته بود و نفس های تند و عمیق میکشید امکان نداشت حرفای رئیس درست باشه. ات رفته؟!...ممکنه دیگه برنگرده؟...ممکنه با استفا نامه برگرده؟...
هجم زیادی افکار وارد ذهنش شده بود و توان هیچکدوم شون رو نداشت.
سرش رو آروم چند بار روی میز کوبید و با بغض زمزمه میکرد:
_دروغه....برمیگرده...نمیره...فقط رفته مرخصی...نه...انتقالی نمیگیره...اون اینجا میمونه ...نه...نه ....نه...
بین هر جمله اش سرش رو آروم به میز میزد...با باز شدن در تهیونگ سریع وارد دفترش شد با دیدن وضعیت کوک لب زد:
_چه مرگته جونگکوک...چیکار داری میکنی!
جونگکوک سرس و بالا آورد و با نگاه پر درد ادامه داد:
_نمیره نه؟...برمیگرده؟...واقعا انتقالی نگرفته به فرانسه که... بگو دارید اذیت میکنید...بگو که...
_نه ...رفته...
جونگکوک سرش و تکان داد
_بگو شوخی میکنی!
_ شوخی نیست کوک.
_بگو شوخی میکنی!
با داد تهیونگ نا باورانه بهش خیره شد
_شوخی نیستتت...لعنتی شوخی نیست رفته...ش.شاید بیاد ولی رفته ...
....
نظر یادت نره رفیقم!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
پارت سیزدهم
_____________
جونگکوک منتظر ادامه حرف تهیونگ و نموند و سریع قدم تند کرد و رفت
_خب حال منم مهم نبود انگار جونگکوک.
بدون هیچ مکثی در دفتر ات رو باز کرد و پشت سرش بست
ات داخل کمد مشغول پیدا کردن پرونده ایی بود و برنگشت جونگکوک سمتش قدم برداشت از بازوش محکم گرفت و سمت خودش کشید صورت ات پایین بود که جونگکوک لب زد:
_ببینمت.
وقتی دید ات به حرفش گوش نمیده دستش و زیر چونه ات گذاشت و سرش و بالا آورد
_بهت گفتم ببینمت!
از اینکه ات باهاش چشم تو چشم نمیشد کلافه بود
_ گریه کردی؟! به خاطر من؟...فکر کردی زندگیم انقدر بدبخته که به ترحم تو نیاز داشته باشم اونم وقتی که...
حرفش با گره خوردن نگاهشون به هم نصفه موند چشماش اقیانوسی بود که داشت جونگکوک و بدون هیچ رحمی تو خودش غرق میکرد چند ثانیه نگاهشون به هم بود ، جونگکوک که انگار آروم شده بود آهسته لب زد:
_اونم وقتی که به خودت نیاز دارم.
ات دست کوک رو از روی بازوش پس زد.
_کسی به تو ترحم نکرده بود...یه مرد ۳۰ ساله رو چه به ترحم!
_درست میگی...متاسفم.
ات از کنار جونگکوک رد شد خواست بره بیرون که لحظه ایی برگشت و لب زد:
_راستی رئیس گفت میتونی دیگه دخترتو نیاری...دیگه لازم نیست بمونیم تو سازمان.
_پرونده نا بک جین پس...
_من سرپرستی شو گرفتم.تمامش شد برا من..
_خطرناکه آخه...
_منم پلیسم جناب جئون!...
ات از دفتر بیرون رفت و سمت بخش بایگانی رفت
جونگکوک پشت بند ات از دفتر بیرون اومد که تهیونگ رو جلوش دید
_خب؟
_خب؟...ته حوصله ندارم بعدا باهم حرف میزنیم
از کنار تهیونگ رد شد سمت دفتر رئیس رفت.
پرش زمانی_۵ روز بعد-سازمان-ساعت ۱۰:۱۹ صبح*
وارد سازمان شد اولین روز هفته بود و سرحال...طبق عادت وارد دفتر ات شد که با میز خالیش روبهرو شد به خیال اینکه جاهای دیگه باشه تمام سازمان رو دنبالش گشت و اثری ازش پیدا نکرد
وسط راه تهیونگ و دید با چند تا پرونده و سریع لب باز کرد:
_هی تهیونگ...ات کجاست؟!...ات رو ندیدی؟
تهیونگ با شنیدن سوال جونگکوک زبونش گیر و کرد با استرس گفت:
_جونگکوکا ب.برو دفتر رئیس کارت داره...من دیگه برم فعلا.
با رفتن تهیونگ آروم زیر لب جمله ایی رو زمزمه کرد و سمت دفتر رئیس رفت
۲۳ دقیقه بعد*
سرش رو روی میز گذاشته بود و نفس های تند و عمیق میکشید امکان نداشت حرفای رئیس درست باشه. ات رفته؟!...ممکنه دیگه برنگرده؟...ممکنه با استفا نامه برگرده؟...
هجم زیادی افکار وارد ذهنش شده بود و توان هیچکدوم شون رو نداشت.
سرش رو آروم چند بار روی میز کوبید و با بغض زمزمه میکرد:
_دروغه....برمیگرده...نمیره...فقط رفته مرخصی...نه...انتقالی نمیگیره...اون اینجا میمونه ...نه...نه ....نه...
بین هر جمله اش سرش رو آروم به میز میزد...با باز شدن در تهیونگ سریع وارد دفترش شد با دیدن وضعیت کوک لب زد:
_چه مرگته جونگکوک...چیکار داری میکنی!
جونگکوک سرس و بالا آورد و با نگاه پر درد ادامه داد:
_نمیره نه؟...برمیگرده؟...واقعا انتقالی نگرفته به فرانسه که... بگو دارید اذیت میکنید...بگو که...
_نه ...رفته...
جونگکوک سرش و تکان داد
_بگو شوخی میکنی!
_ شوخی نیست کوک.
_بگو شوخی میکنی!
با داد تهیونگ نا باورانه بهش خیره شد
_شوخی نیستتت...لعنتی شوخی نیست رفته...ش.شاید بیاد ولی رفته ...
....
نظر یادت نره رفیقم!
#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
- ۱۰.۹k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط