{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راهی برای نجات

راهی برای نجات...
پارت یازدهم
_______________
نگاهی به وضعیت اتاق انداخت و آروم لب زد :
_آروم باش...من و نگاه کن!.هیچ آسیبی بهت نمیزنم
دستاش و بالا آورد و لب زد:
_هیچ وسیله ایی ندارم...اون شیشه رو بیار پایین.
تهیونگ کمی بلند داد زد:
_سمتم نیا...برو عقب...
ات یک قدم جلوتر رفت و دستاش و سمت تهیونگ برد
_من و ببین...اونو بده به من هیچی نیست...
فقط دو قدم با تهیونگ فاصله داشت که تهیونگ سمتش حمله ور شد و شیشه بریده تیزی که دستش بود و محکم به شونه/کتف ات زد که باعث جیغ زدن ات شد نگاهی به کتف خونی خودش کرد و سمت مرد روبه روش برگشت
_ه.هیچی نیست...خب؟...نفس عمیق بکش با من نفس بکش باشه؟
تهیونگ بدنش میلرزید و تمام رگ هاش زده بود بیرون ات دستش و روی شونه های تهیونگ گذاشت
_با من نفس بکش...
شروع کرد به نفس کشیدن که باعث درد فجیح تو کتفش شد...
_ب.بهت آسیب زدم ...
_اشکال نداره...تو مهم تری بیا بشین...
_ن.نه...
_خواهش میکنم...منم ات.هیچی برا آسیب زدن بهت ندارم ...رو تخت بشین تا بهت دارو تزریق کنم...
آروم تهیونگ و روی تخت نشوند و بعد از کارهای لازم لب زد:
_چند تا خدمه میاد برای تمیز کردن اتاق....هیچ قصد آسیبی ندارن پس لطفا آروم بشین و کاری نداشته باش خب؟
تهیونگ سرش و به معنی تایید بالا و پایین کرد ...
_آفرین...به آقای جئون میگم بهت سر بزنه خب؟
_ب.باشه...
پایان فلش بک*
زمان حال_عمارت مشترک-ساعت ۱:۳۲ شب/صبح-ویو ات*
با دیدن چهره آدم روبه روش چشماش رنگ تعجب گرفت.
_ش.شما...من اینجا چیکار میکنم؟!....این چه کاریه کردین معلوم هست؟!.... د.دستام و باز کنید ...
با سکوت اون دونفر بیشتر کلافه شد و لب زد:
_مگه با شما نیستم؟....لعنتیا بیاید دستام و باز کنید من کاری نکردم ...
تهیونگ کمی جلو تر اومد و کمی روی صورت ات خم شد:
_مگه باید کاری کنی ؟....
_چ.چرا اینجوری حرف میزنی....تهیونگ تو رو به مسیح دستام و باز کن ...
تهیونگ به حالت اولش برگشت و کمر صاف کرد و ...
_یه شرط داره تا بتونی باز بشی و از این اتاق بیای بیرون...
_چ.چی؟!....چه شرطی؟
_قبول کنی با من زندگی کنی...
_چرا؟...من...
_چون دوست دارم؟!...چون کنار تو آرومم ...
_خواهش میکنم ته...م.من نمیتونم من شغل دارم ....برادرم.خونم ...من...
_خب...مثل اینکه باید وقت بدم فکر کنی...تا بگی قبول میکنی ...پس فعلا.
لبخند آرومی زد و بیرون رفت که پشت سرش جونگکوک بعد از یه نگاه کوتاه به ات نفس عمیقی کشید و رفت ....
داخل حیاط قدم به قدم تهیونگ راه می‌رفت که آخر نتونست جلو افکارش و بگیره لب زد:
_چرا؟!....چرا بهش گفتی دوسش داری؟!...کنارش آروم میشی؟!‌...تو واقعا بهش علاقه داری؟!
تهیونگ نیم نگاهی بهش کرد و سرجاش ایستاد ‌‌...تو چشماش زل زد و گفت:
_ من آدم عشق و عاشقیم؟!
_نه...
_به این خزعبلات باور دارم؟...اهمیت میدم؟...
_نه...
_پس چرا فکر میکنی حرفام تو اون اتاق واقعیت بود؟...اصلا اون اتاق رنگ حقیقت و به خودش دیده؟
_نه...ولی...چرا بهش اون حرف ها رو زدی پس؟
_چون باید پیش خودمون نگهش داریم ...باید برای تهدید برادرش که دست از سر پرونده ما و پیدا کردن ما برداره ، نگهش داریم...با جون خواهرش در بست در خدمت ما هست ...این‌طور فکر نمیکنی؟
_آره خب ولی....اون دختر گناهی نداره...ما...
هنوز حرفش کامل نشده بود که تهیونگ لب زد...
_از کی تا حالا اون برات مهم شده؟!
_از وقتی که تونست حالت و خوب کنه کاری که خیلی ها نتونستن بکنن ...
_ برام مهم نیست...من با دارو های درست خوب شدم نه اون...کنار تو هم حالم همونقدر خوبه ...پس برام مهم نیست چه اتفاقی برای اون می‌افته...
.....
نظر یادت نره!

#BTS#ARMY#FAKE#BANGTAN#army#bts#bangtan#fake
دیدگاه ها (۱۳)

زندگی دوبارهپارت پانزدهم...___________غرق در کار های پرونده ...

زندگی دوباره...پارت شانزدهم__________________حدود یک هفته از...

زندگی دوباره...پارت سیزدهم_____________جونگکوک منتظر ادامه ح...

راهی برای نجات...پارت نهم________________ تهیونگ نگاهی به در...

راهی برای نجات....پارت ششم_____________________جونگکوک!....ف...

part 4مستر کیم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط