#زیر_نور_ماه
#زیر_نور_ماه
پارت20
جونگکوک و تهیونگ رفتن سمت اتاق مدیر....
در زدن و رفتن داخل... به علاوه پادشاه جئون پادشاه کیم هم اونجا بود!!
جونگکوک و تهیونگ تعجب کرده بودن..
اونا تعظیم کردن و نشستن. پادشاه کیم گفت: شاهزاده جئون با پسر من وارد رابطه شده... من امروز میخواستم این قضیه رو حل کنیم..
پادشاه جئون گفت : پسر من در شب ماه خونین با پسر شما برخورد کرده و عاشقش شده...
پادشاه کیم گفت : که اینطور.. من که میگم این رابطه مشکلی نداره..
پادشاه جئون کمی مکث کرد و بعد گفت :اگه عشقشون پاک و خالصانه باشه منم مشکلی ندارم!
با این حرف تهیونگ و جونگکوک خیلی خوشحال بودن..
مدیر گفت :چه خوب که مشکلات برطرف شد...
جونگکوک خواست بلند بشه که سرش گیج رفت و افتاد روی زمین!
تهیونگ گفت: جونگکوک... جونگکوک..
خوبی؟!!
پدر جونگکوک رفت جلو و گفت :جونگکوک چشم هات رو باز کن پسرمم..
که یهو بدن جونگکوک رفت بالا و جونگکوک توی هوا معلق موند..
که یهو در باز شد و خون آشامی وحشتناک وارد شد که پادشاه کیم گفت :پدر! شما زنده اید...
تهیونگ گفت : کسی که قراره جونگکوک رو بکشه پدر بزرگ منه!!!
پادشاه جئون گفت : چی؟
که یهو جونگکوک افتاد زمین..
پدر بزرگ تهیونگ با استفاده از قدرتش خودش و جونگکوک رو برد داخل حیاط و بلند داد زد و گفت : آهای دانش آموزا ها... بیاید و ببینید چطور قراره جونگکوک ولیعهد گرگینه ها امروز بمیره!!
همهی دانش آموز ها اومدن.. دو پادشاه هم سر رسیدن..
تهیونگ وقتی جونگکوک رو دید سریع دوید جلو ولی حساری که پدر بزرگش درست کرده بود مانع شد..
پادشاه جئون رفت جلو و خواست حصار رو نابود کنه ولی نتونست..
همهی گرگینه ها رفتن جلو ولی نتونستن!!
پدر بزرگ تهیونگ جونگکوک رو ضخمی کرد...
جونگکوک هنوز بیهوش بود.. پدر بزرگ تهیونگ خواست با شمشیرش جونگکوک رو بکشه ولی یهو جونگکوک بیدار شد!!!
پارت20
جونگکوک و تهیونگ رفتن سمت اتاق مدیر....
در زدن و رفتن داخل... به علاوه پادشاه جئون پادشاه کیم هم اونجا بود!!
جونگکوک و تهیونگ تعجب کرده بودن..
اونا تعظیم کردن و نشستن. پادشاه کیم گفت: شاهزاده جئون با پسر من وارد رابطه شده... من امروز میخواستم این قضیه رو حل کنیم..
پادشاه جئون گفت : پسر من در شب ماه خونین با پسر شما برخورد کرده و عاشقش شده...
پادشاه کیم گفت : که اینطور.. من که میگم این رابطه مشکلی نداره..
پادشاه جئون کمی مکث کرد و بعد گفت :اگه عشقشون پاک و خالصانه باشه منم مشکلی ندارم!
با این حرف تهیونگ و جونگکوک خیلی خوشحال بودن..
مدیر گفت :چه خوب که مشکلات برطرف شد...
جونگکوک خواست بلند بشه که سرش گیج رفت و افتاد روی زمین!
تهیونگ گفت: جونگکوک... جونگکوک..
خوبی؟!!
پدر جونگکوک رفت جلو و گفت :جونگکوک چشم هات رو باز کن پسرمم..
که یهو بدن جونگکوک رفت بالا و جونگکوک توی هوا معلق موند..
که یهو در باز شد و خون آشامی وحشتناک وارد شد که پادشاه کیم گفت :پدر! شما زنده اید...
تهیونگ گفت : کسی که قراره جونگکوک رو بکشه پدر بزرگ منه!!!
پادشاه جئون گفت : چی؟
که یهو جونگکوک افتاد زمین..
پدر بزرگ تهیونگ با استفاده از قدرتش خودش و جونگکوک رو برد داخل حیاط و بلند داد زد و گفت : آهای دانش آموزا ها... بیاید و ببینید چطور قراره جونگکوک ولیعهد گرگینه ها امروز بمیره!!
همهی دانش آموز ها اومدن.. دو پادشاه هم سر رسیدن..
تهیونگ وقتی جونگکوک رو دید سریع دوید جلو ولی حساری که پدر بزرگش درست کرده بود مانع شد..
پادشاه جئون رفت جلو و خواست حصار رو نابود کنه ولی نتونست..
همهی گرگینه ها رفتن جلو ولی نتونستن!!
پدر بزرگ تهیونگ جونگکوک رو ضخمی کرد...
جونگکوک هنوز بیهوش بود.. پدر بزرگ تهیونگ خواست با شمشیرش جونگکوک رو بکشه ولی یهو جونگکوک بیدار شد!!!
- ۲۹۵
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط